الأربعاء، 13 نوفمبر 2019

چه شوخ و شنگ و چه پرشورست جهان سرزده از جانت
سرشت با تو چه کم دارد مگر همان لب خندانت
چه سبز می زند ای وایم درخت شانه تنهاییم
بدان امید که بنشیند بر ان پرنده دستانت
ز بیش و کم چه زیان یابد سپهر پهنه   اغوشت
چه میشود که بچینم من گلی ز گوشه بستانت
نگاه با تو چه اغازم فریب با تو چه پردازم
که اشنا بشود دستم به تکمه های گریوانت
نبهره بی خردان از من چه خرده ها که نمی گیرند
ندیده اند مگر مردم فروغ آن رخ رخشانت
منم که تاب نمی یارم ستبر بازوی سیمینت
کسی ندیده بجز چشمم شکوه نیمه پنهانت
نمک پراکن لبهایت بخند و بر دل من ریزش
که زخم دیده نمیبندد ز شور شوخ نمکدانت
بدوش خویش سر اوردم که من به پای تو اندازم
اگر پسند و اگر اندک بگیر برخی مژگانت
میان بودن و مرگ اینجا گرفته اند بزنجیرم
شکنج رفتن جان از تن بسیج موی پریشانت
بریده از همه راهم را نمانده سوی نگاهم را
سرم گرفته دستانت تنم سپرده دامانت
دراین کشاکش آوردت چنانکه افتد و می دانی
گهی چو گوی به چوگانم گهم چو گوی به چوگانت

ليست هناك تعليقات: