الأربعاء، 13 نوفمبر 2019

بس كه از بخت سياه خود به كام دشمنم
چون سر پر درد سر دائم وبال گردنم
اشك چشم سرمه آلودم كه هر جا مي روم
نيست فرقي شام غربت را ز روز روشنم
هيچ كس اينجا براي رفتنم اشكي نريخت
شمع را ترسم نسوزد دل شبي بر مدفنم
هيچ كافر مبتلاي نا قبوليها مباد
تيغ هم اينجا نگرديد آشناي گردنم
حسرت يك جلوه ام آيينه در حيرت گداخت
جان به لب آورد آخر شوق از خود رفتنم
كس گرفتار فريب درد محرومي مباد
چون نيم لب بر لب او هست و غرق شيونم
رحم بر خود مي كند هر كس كه بر من رحم كرد
مي شوم چون تيغ بران گر چو شيشه بشكنم
همچو عمر ظالمانم در هجوم انتقام
عالمي جان مي دهد از اشتياق مردنم
چون رم آهوي تصويرم شتاب ساكني ست
نه توان رفتنم باشد نه تاب ماندنم

ليست هناك تعليقات: