بس كه از بخت سياه خود به كام دشمنم
چون سر پر درد سر دائم وبال گردنم
اشك چشم سرمه آلودم كه هر جا مي روم
نيست فرقي شام غربت را ز روز روشنم
هيچ كس اينجا براي رفتنم اشكي نريخت
شمع را ترسم نسوزد دل شبي بر مدفنم
هيچ كافر مبتلاي نا قبوليها مباد
تيغ هم اينجا نگرديد آشناي گردنم
حسرت يك جلوه ام آيينه در حيرت گداخت
جان به لب آورد آخر شوق از خود رفتنم
كس گرفتار فريب درد محرومي مباد
چون نيم لب بر لب او هست و غرق شيونم
رحم بر خود مي كند هر كس كه بر من رحم كرد
مي شوم چون تيغ بران گر چو شيشه بشكنم
همچو عمر ظالمانم در هجوم انتقام
عالمي جان مي دهد از اشتياق مردنم
چون رم آهوي تصويرم شتاب ساكني ست
نه توان رفتنم باشد نه تاب ماندنم
چون سر پر درد سر دائم وبال گردنم
اشك چشم سرمه آلودم كه هر جا مي روم
نيست فرقي شام غربت را ز روز روشنم
هيچ كس اينجا براي رفتنم اشكي نريخت
شمع را ترسم نسوزد دل شبي بر مدفنم
هيچ كافر مبتلاي نا قبوليها مباد
تيغ هم اينجا نگرديد آشناي گردنم
حسرت يك جلوه ام آيينه در حيرت گداخت
جان به لب آورد آخر شوق از خود رفتنم
كس گرفتار فريب درد محرومي مباد
چون نيم لب بر لب او هست و غرق شيونم
رحم بر خود مي كند هر كس كه بر من رحم كرد
مي شوم چون تيغ بران گر چو شيشه بشكنم
همچو عمر ظالمانم در هجوم انتقام
عالمي جان مي دهد از اشتياق مردنم
چون رم آهوي تصويرم شتاب ساكني ست
نه توان رفتنم باشد نه تاب ماندنم
ليست هناك تعليقات:
إرسال تعليق