الأربعاء، 13 نوفمبر 2019


به زجری که سر می دهد گردنم را
کفن می تند تار هستی تنم را
جهان در غبار فلاکت نشیند
زمن گر تکانند پیراهنم را
چو مهمان ناخوانده عشق دوچشمت
به آتش کشد عاقبت خرمنم را
نه شوقی که بر آسمان نشاند
نه تیغی که رنگین کند گردنم را
بیا و برایم کمی دل بسوزان
بیا و ببین خون دل خوردنم را
بغل وا کن ای لذت بی گناهی
که با عشق تو تر کنم دامنم را
بغل وا کن ای همچو من خسته از دهر
در آغوش خود دفن گردان تنم را

ليست هناك تعليقات: