ما چو کله بر سر بلبل نهیم
نام بر او عاشق اممل نهیم
پرده گل را بدریم از وسط
خایه بلبل دهن گل نهیم
بلبل بدبخت کجا عاشق است
تهمت بیهوده به اسکل نهیم
خیس عرق خرده زری در دهن
لاشه او را به سر پل نهیم
تا ندهد نشر جهالت لجام
بر دهن امل امل نهیم
بلخ و بخارا و سپاهان یکیست
خیمه به بحرین و سر پل نهیم
کون. لق بلبل بیهوده گو
خار چرا بر جگر گل نهیم
لخت کنیم آن پسر کابلی
داغ جفا بر جگر گل نهیم
داغ دل لاله نعمان بگیر
تا به قرمساق قرنفل نهیم
داد و ستد را متقارن کنیم
روی همان نام تبادل نهیم
گربه همسایه حیا کن کمی
تا در دیزی همه شب شل نهیم
ای که قلمبیده دو تا قنبلت
قنبله مابین دو قنبل نهیم
اگر دلدار می خواهی بتعظیم رقیبان رس
به شوق بت نخستین سجده در پیش برهمن کن.
نام بر او عاشق اممل نهیم
پرده گل را بدریم از وسط
خایه بلبل دهن گل نهیم
بلبل بدبخت کجا عاشق است
تهمت بیهوده به اسکل نهیم
خیس عرق خرده زری در دهن
لاشه او را به سر پل نهیم
تا ندهد نشر جهالت لجام
بر دهن امل امل نهیم
بلخ و بخارا و سپاهان یکیست
خیمه به بحرین و سر پل نهیم
کون. لق بلبل بیهوده گو
خار چرا بر جگر گل نهیم
لخت کنیم آن پسر کابلی
داغ جفا بر جگر گل نهیم
داغ دل لاله نعمان بگیر
تا به قرمساق قرنفل نهیم
داد و ستد را متقارن کنیم
روی همان نام تبادل نهیم
گربه همسایه حیا کن کمی
تا در دیزی همه شب شل نهیم
ای که قلمبیده دو تا قنبلت
قنبله مابین دو قنبل نهیم
اگر دلدار می خواهی بتعظیم رقیبان رس
به شوق بت نخستین سجده در پیش برهمن کن.
بدین خوبي و شفافي مگر تنگ بلوری تو فدای تو پسر گردم گوگوری و مگوری تو من بیچاره را رسوا مکن هر کار خواهی کن به رسوا کردن یعقوب مشغولی صبوری تو
ف اصبر ان وعد الله حق ن وعده من نیز فدای تو پسر گردم گوگوری و مگوری تو
اگر چه کام من تلخست و شیرین در بر خسرو
خدا را شکر میگویم که مثل پسته شوری تو
شنیدم بوده در اقصای غوری بار سالاری
مگر تو بار سالاری فتاده از ستوری تو
نبودم در پی دنباله رفتن در پی هر کس
صبوری میکنم اما چو میبینم صبوری تو
نمیدانم که هستی تو ولی از چهره ات پیداست بزرگی و نجیبی بی گمان سلطان غوری تو
خمیرم را ملایک ورز دادند و فرستادند بچسبانم به خود تا گرمی و مثل تنوری تو حسین جنتی جانت سلامت باد ای شاعر من اهل صبر کردن نیستم گرچه صبوری تو
س كه از بخت سياه خود به كام دشمنم
چون سر پر درد سر دائم وبال گردنم
اشك چشم سرمه آلودم كه هر جا مي روم
نيست فرقي شام غربت را ز روز روشنم
هيچ كس اينجا براي رفتنم اشكي نريخت
شمع را ترسم نسوزد دل شبي بر مدفنم
هيچ كافر مبتلاي نا قبوليها مباد
تيغ هم اينجا نگرديد آشناي گردنم
حسرت يك جلوه ام آيينه در حيرت گداخت
جان به لب آورد آخر شوق از خود رفتنم
كس گرفتار فريب درد محرومي مباد
چون نيم لب بر لب او هست و غرق شيونم
رحم بر خود مي كند هر كس كه بر من رحم كرد
مي شوم چون تيغ بران گر چو شيشه بشكنم
همچو عمر ظالمانم در هجوم انتقام
عالمي جان مي دهد از اشتياق مردنم
چون رم آهوي تصويرم شتاب ساكني ست
نه توان رفتنم باشد نه تاب ماندنم
-
ليست هناك تعليقات:
إرسال تعليق