الأحد، 17 نوفمبر 2019

مخفی بدخشی و محجوبه هروی

به خوبان دل مده که خوار میشی
همیشه مایل دیدار میشی
اگر روزی دو سه بارش نبینی
ز مال و زندگی بیزار میشی
--
--
در مکتوب من بگشا و اماده گرستن شو
محبتنامه من سنگ را در گریه می ارد
- اگر از اسمان افتم امید زندگی دارم

--شام هجران بس‌که یاد از لعل خندان می‌کنم
در خیالش ملک کابل را بدخشان می‌کنم
کاکل مشکین او یک شب به خواب آمد مرا
عمرها تعبیر آن خواب پریشان می‌کنم
--
-نهاده داغ به دل های ناتوان مخفی
رسانده تیر خطاها به استخوان مخفی
یا:
به تصویر جمالش پنجه بهزاد می‌لرزد
ز تحریک دو زلف عنبرینش باد می‌لرزد
سپاه غمزه اش چون صف کشید در دامن جلغر
چو برگ بید سر تا پای فیض آباد می‌لرزد

عمریست که بودم به دل ارمان بدخشان
صد شکر رسیدم به گلستان بدخشان
…رفتند حریفان همه از دهر و بمانده
این عاجز بی‌چاره ز شاهان بدخشان
 -----
--
--
--
گر چه مسکین و غریبم بوریای خویش را

کی برابر بر فراش تخت شاهان میکنم



--

-
عمری است که بودم بدل ارمان بدخشان
صد شکر رسيدم به گلستان بدخشان
از نسترن و سوری و صد برگ و شقايق
فرش است به بر کو و بيابان بدخشان
در آب و هوا سالم و پر ميوه که نغز است
بی مثل بود نعمت الوان بدخشان
از عيب صفاهان و سمرقند چه گويی
ای بی خبر از بارک و شغنان بدخشان
در کوکچه کن سير جوانان شناور
و آنگاه گذر کن به خيابان بدخشان
خونابه شد لعل ز غم در جگر کوه
از حسرت لعل لب خوبان بدخشان
بر کنده دل از قوم و وطن کرده فراموش
هرکس شده يک مرتبه مهمان بدخشان
در مصر جهان بود خريدار وی افزون
افسوس که رفتند عزيزان بدخشان
يا سيد شاه ناصر و يا خواجه کرخی
خواهيد خداوند نگهبان بدخشان
جوش گل و هنگام بهار و چمن و رود      
وين مخفی ما بلبل خوش خوان بدخشان



-دوستان با که دهم شرح غم تنهایی
عاقبت کرد خرابم الم  تنهایی
یار همدم بود زهر غم را تریاک    
همه غم سهل بود آه زغم تنهایی 
کردی ای چرخ ز یاران موافق دورم
گشتم از جبر توآخر علم تنهایی
لشکر فکر و غم از هر طرف  آورد هجوم
سر نهم بر سر زانو چو دم تنهایی
شب یلدا ست شبم روز قیامت روزم
دیدم این لیل و نهار ا ز کرم تنهایی
فلک از جور چو هم صحبت غولانم کرد
یا الهی گویم از ستم تنهایی
آنچه قسمت ز ازل رفت نگردد کم و بیش
(مخفیا) صبر گزین درحرم تنهایی


---

:
ای چشم نيم مست ترا باشراب بحث
دارد مه ی جمال تو با آفتاب بحث
ازباغها برون کند ش بسته باغبان
تا کرده با گل رويت گلاب بحث
کج بحث عاقبت شود ازگفتگوخجل
سنبل! بزلف يارترا نيست تاب بحث
گرديده زان دروغ سيه روی نزد خلق
با طرۀ توداشت مگرمشک ناب بحث
آنها که گفتگو به سراين جهان کنند
چون کودکان کنند برای حباب بحث
هرگزبکام دل نرسيده است کس بدهر
عاقل کجاکند به سراين سراب بحث
زاهد مپرس مذهب رندان با ده خوار
بنشين بکنج مدرسه کن با کتاب بحث
   محجوبه هروی نيزشعری با همين قافيه و رديف سروده است :
---

ليست هناك تعليقات: