کیستم من عاشق حیران تو
از خدا برگشته چون مژگان تو
بهر اوضاع شما بحرانی ام
پر ز موجم گوییا بحرانیم
زخمه ای از چهار مضراب دلم
آفرینش را حق آب و گلم
کشته تیغ کج اندیش توام
بسمل چشم سیه کیش توام
یوسف گمگشته در پیراهنم
زین غبار تن بیفشان دامنم
بهر خوبان شما من لامحال
میکشم پر تا فرود ایم شمال
از خراسان و ز غرب و از جنوب
می دوم با سر بسوی چیز خوب
در پی خوبان شمالی میشوم
لب به لب چون جام خالی میشوم
از پی خوبان خوشخو می روم
قبله هر سو رفت انسو می روم
کوچگرد بوستان نیکوان
آشنایی از خیابان جهان
گوش و جان دارم به فرمان شما
این منم طفل زبان دان شما
پیش کرمانجان وانی میشوم
چون روم بیجار جاری میشوم
بستک و بوشهر لاری میشوم
میکشم تنباک عمان در گراش
بامری گردم به شهرستان خاش
در شبستر هی سحرخیزی کنم
تب برای هرچه تبریزی کنم
در طرابزون و به ماردین وانی ام
گر روم تایلند هم تایوانی ام
ان شنیدستی که در اقصای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور
بارسالارم من از اقصای غور
اسب خود هی کرده ام تا شهر زور
پیش یاسوجی و سیسختی لرم
در سنندج از حوالی سنقرم
در خراسان بعد جنگ گیو و کی
شیر اشتر میزنم مانند می
شیر اشتر میخورم مانند دوغ
همچو مش قاسم نمی گویم دروغ
شهر قزوین شاعری زاکانیم
از همانهایی که خود میدانیم
هرکجادیدم دل از کف رفته ایست
از پس کوه امدم یک هفته ایست
پیش رومی رو به ترسایی کنم
ترک فسق و بی سرو پایی کنم
شهروند کافرستان میشوم
مثل آدمهای انسان میشوم
هم مسیحا را عیادت میکنم
هم یهودا را زیارت می کنم
تا بیندوزم از ان سرمایه اش
میشوم آنجا در و همسایه اش
هرکه گوید با یهودا کم بگرد
پاک ریزم بر سر او اب سرد
پنبه در گوش نصیحت میکنم
قربة لله نیت میکنم
نیتم خیر است از این اختلاط
فکر بد هرگز نکن ما و لواط
گرچه دینش جمله بر بادست او
بی گمان شاگرد استاد است او
تا ندارد هیچکس فکر پلید
با یهودا می روم بهر خرید
گاه گاهی سر به عیسی میزنم
با یهودا سنگ خود وا میکنم
اهل فسق و باده و فوت و فنم مخبری اما نیاید از تنم
تا نباشد پشت فعلم قیل و قال
گیرم از عیسی اجازه لامحال
میروم به دست بوس محضرش
قرض میگیرم دوسه روزی خرش
بهر عیش و عشرت و گشت و گذار
مرکبی باید باول نابچار
هر کسی باید بیارد استرش
من خر عیسی یهودا با خرش
دزدکی در کوچه کنعانیان
دور از چشم رقیب و این و ان
سفره عشرت مهیا میکنیم
مال دنیا خرج دنیا میکنیم
وقت عیش و نوش و وقت ساغرست
خوشکلی هم در کنارش محشرست
بهر عیش و نوش خود زر میدهیم
مال قیصر را به قیصر میدهیم
فکر بد هرگز نکن ما و لواط
گرچه دینش جمله بر بادست او
بی گمان شاگرد استاد است او
تا ندارد هیچکس فکر پلید
با یهودا می روم بهر خرید
گاه گاهی سر به عیسی میزنم
با یهودا سنگ خود وا میکنم
اهل فسق و باده و فوت و فنم مخبری اما نیاید از تنم
تا نباشد پشت فعلم قیل و قال
گیرم از عیسی اجازه لامحال
میروم به دست بوس محضرش
قرض میگیرم دوسه روزی خرش
بهر عیش و عشرت و گشت و گذار
مرکبی باید باول نابچار
هر کسی باید بیارد استرش
من خر عیسی یهودا با خرش
دزدکی در کوچه کنعانیان
دور از چشم رقیب و این و ان
سفره عشرت مهیا میکنیم
مال دنیا خرج دنیا میکنیم
وقت عیش و نوش و وقت ساغرست
خوشکلی هم در کنارش محشرست
بهر عیش و نوش خود زر میدهیم
مال قیصر را به قیصر میدهیم
ليست هناك تعليقات:
إرسال تعليق