الاثنين، 24 أغسطس 2020
الاثنين، 3 فبراير 2020
الاثنين، 25 نوفمبر 2019
گویش پارسی مردم شیراز بعد از اسلام و کرمانجی
سفارش نسخه برداری از دییوان شمس پس ناصر در سال ۱۰۱۹ توسط شخصی به نام عنایت الله بن محمود بن شیخ محمد شیرازی نشان میدهد که حد اقل تا این سالها هنوز در شیراز گویش قدیم پارسی رواج داشته و پارسی دری هنوز در شیراز رواج نداشته
از خصوصیات این گویش کاربرد حرف زا به جای جیم و چ است مانند هیز کس به جای هیچ کس و به کار بردن غین به جای گاف است مانند اغر به جای اگر - این نوع گویش بیشتر مخصو جنوب ایران بزرگ از سند تا هوزستان بوده وو نشانه های ان را در سیستان قدیم میبینیم مانند نام غزنه که دگر گون شده نام گنجه است -- دیگر استفاده از حرف ث بجای سین وجابجایی سین و چ و کوتاه کردن بیشتر صداهای بلند مانند ا و او است مثلا جامه را جمه یا جمغ وهمچنین چند نشانه خاص دیگر که مخصوص مردم فارس است مانند به کار بردن از بجای به مثل به تو گفتم را ازت گفتم و یا در به معنی بیرون است و نه درون
از اینها که بگذریم مابقی شباهت بسیاری با کرمانجی است ماننذ فعل امر بکه به معنای بکن
دو بیت شعر شمس پس ناصر شاعر قرن هشتم شیراز را ذکر میکنم که یگانگی ان را با کرمانجی و به عنوان مثال زبان احمد خانی شاعر قرن یازدهم ارجین ببنیم
هشتم شیراز به نام شمس پس ناصراست که شعر محلی میسروده
لطفی بکه تزمان مده پر وعده درو
طنزک وخوزه ما نه جیی لایق طنزیم
شمس پس ناصر ری تش صبح مرادن
بنوان ری خش کس هوس عیش صبوحن
میبینیم که بکه beka - دروو = دروغ - پر به معنی بسیار -جیی = جا
در کل با کرمانجی احمد خانی ] چندان فرقی ندارد ---
از خصوصیات این گویش کاربرد حرف زا به جای جیم و چ است مانند هیز کس به جای هیچ کس و به کار بردن غین به جای گاف است مانند اغر به جای اگر - این نوع گویش بیشتر مخصو جنوب ایران بزرگ از سند تا هوزستان بوده وو نشانه های ان را در سیستان قدیم میبینیم مانند نام غزنه که دگر گون شده نام گنجه است -- دیگر استفاده از حرف ث بجای سین وجابجایی سین و چ و کوتاه کردن بیشتر صداهای بلند مانند ا و او است مثلا جامه را جمه یا جمغ وهمچنین چند نشانه خاص دیگر که مخصوص مردم فارس است مانند به کار بردن از بجای به مثل به تو گفتم را ازت گفتم و یا در به معنی بیرون است و نه درون
از اینها که بگذریم مابقی شباهت بسیاری با کرمانجی است ماننذ فعل امر بکه به معنای بکن
دو بیت شعر شمس پس ناصر شاعر قرن هشتم شیراز را ذکر میکنم که یگانگی ان را با کرمانجی و به عنوان مثال زبان احمد خانی شاعر قرن یازدهم ارجین ببنیم
هشتم شیراز به نام شمس پس ناصراست که شعر محلی میسروده
لطفی بکه تزمان مده پر وعده درو
طنزک وخوزه ما نه جیی لایق طنزیم
شمس پس ناصر ری تش صبح مرادن
بنوان ری خش کس هوس عیش صبوحن
میبینیم که بکه beka - دروو = دروغ - پر به معنی بسیار -جیی = جا
در کل با کرمانجی احمد خانی ] چندان فرقی ندارد ---
السبت، 23 نوفمبر 2019
الاثنين، 18 نوفمبر 2019
مسگری از سیستان زنگش زدود و زر گرفت
خاک ایران از ستم چون رنگ خاکستر گرفت مسگری از سیستان زنگش زدود. و زر گرفت خرم و آباد مان ای سیستان ای خاک پاک ای که از نام تو نام پارس زیب و فر گرفت یکسرت خاک زرنگ و قندهار و زابل است انسرت پس رفت و تا لاهور و پیشاور گرفت سیستان ای دامنت را پرورشگاه یلان سورن و گرشاسپ و سیمرغ و زال زر گرفت بوده در دست نریمان تاج شاهنشاه پارس شاه آن باشد که از دست شما افسر گرفت هر جوانمردی که ازخاک تو خیزد رستمیست خود درفش کاویان از دست آهنگر گرفت راند تا رود فرات و پارسی تیغش به کف گو که مسگر زاده آتش بود و اینک در گرفت زاده شاهان ز نادانی و از ناپختگی داد ایران را به باد و بچه مسگر گرفت پارسی زادان شیراز و سپاهان باختش پارسی زاد خراسان باز انرا بر گرفت بود در شعر و فصاحت سروریها با عرب شاه فرمود و جهان را پارسی یکسر گرفت به باور ایرانیان فریدون تاج و تخت شاهنشاهی پارس را بدست خاندان سیستانی گرشاسپ نیای رستم سپرده بود و انان بودند که در هر تاج گذاری تاج را بر سر شاه مینهادند این باور در دوره اشکانی و ساسانی نیز بر جای خود استوار بود و خاندان سیستانی سورن پهلو جشن تاجگذاری را بر پا میکردند و تاج بدست انان بر سر شاه نهاده میشد و جانشینی شاهان پیوسته بدست انان بود در شاهنامه نیز هنگامی که کیخسرو لهراسپ را برای جانشینی سفارش میکند زال اورا نمی پسندد و از دست کیخسرو و لهراسپ خشمگین میشود در زمان اشکانی و ساسانی نیز جانشینی شاه و تاجگذاری بدست خاندان سیستانی سورن پهلو بود - هنگامی که کیخسرو لهراسپ را برای جانشینی بر میگزیند و او را به خاندانهای ایرانی سفارش میکند رستم و زال نمیپذیرند کیخسرو گرچه انان را خشنود میکند تا پادشاهی لهراسپ بر ایران (بلخ) را بپذیرند، اما زال که تاجگذاری شاهان ایران به دست خاندانش بود در دل نپذیرفت دنباله شاهنامه این زال و رستم است که دشمن شماره یک لهراسپ، گشتاسپ و اسفندیار هستند. فرجام کار همان نبرد نامدار میان رستم و اسفندیار است پایتخت کیخسرو در امل بلخ است و پادشاهی لهراسپ نیز بلخ است - گروهی گمان کرده اند که آمل تبرستان پایتخت فریدون و کیخسرو است گرچه در تاریخ تبرستان نیز به این اشاره شده که پایتخت ایران امل بلخ بوده - مقدسی هنگام نوشتن از رود امو میگوید نام ان رود امل است و مردم کناره رود پیوسته دنباله سخنشان را میاندازند و امل را امو ( آمُ ) میگویند - مانند کن که انرا کُ میگویند |
الأحد، 17 نوفمبر 2019
هر ان شهر کز مرز ایران نهى
بگو تا کنیم آن ز ترکان تهى
و ز آباد و ویران و هر بوم و بر
که فرمود کىخسرو دادگر
از ایران بکوه اندر آید نخست
در غرچگان از بر بوم بُست
دگر طالقان شهر تا فاریاب
همیدون در بلخ تا اندرآب
دگر پنجهیر و در بامیان
سر مرز ایران و جاى کیان
دگر گوزگانان فرخنده جاى
نهادست نامش جهان کدخداى
دگر مولیان تا در بدخشان
همینست ازین پادشاهى نشان
فروتر دگر دشت آموى و زم
که با شهر ختلان براید برم
چه شگنان و ز ترمذ ویسه گرد
بخارا و شهرى که هستش بگرد
همیدون برو تا در سغد نیز
نجوید کس آن پادشاهى بنیز
و زان سو که شد رستم گردسوز
سپارم بدو کشور نیمروز
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه
سوى باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندوان
نداریم تاریک ازین پس روان
ز کشمیر و ز کابل و قندهار
شما را بود آن همه زین شمار
و زان سو که لهراسب شد جنگجوى
الا نان و غر در سپارم بدوى
ازین مرز پیوسته تا کوه قاف
بخسرو سپاریم بىجنگ و لاف
و زان سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین
مخفی بدخشی و محجوبه هروی
به خوبان دل مده که خوار میشی
همیشه مایل دیدار میشی
اگر روزی دو سه بارش نبینی
ز مال و زندگی بیزار میشی
--
--
در مکتوب من بگشا و اماده گرستن شو
محبتنامه من سنگ را در گریه می ارد
- اگر از اسمان افتم امید زندگی دارم
--شام هجران بسکه یاد از لعل خندان میکنم
در خیالش ملک کابل را بدخشان میکنم
کاکل مشکین او یک شب به خواب آمد مرا
عمرها تعبیر آن خواب پریشان میکنم
--
-نهاده داغ به دل های ناتوان مخفی
رسانده تیر خطاها به استخوان مخفی
یا:
به تصویر جمالش پنجه بهزاد میلرزد
ز تحریک دو زلف عنبرینش باد میلرزد
سپاه غمزه اش چون صف کشید در دامن جلغر
چو برگ بید سر تا پای فیض آباد میلرزد
عمریست که بودم به دل ارمان بدخشان
صد شکر رسیدم به گلستان بدخشان
…رفتند حریفان همه از دهر و بمانده
این عاجز بیچاره ز شاهان بدخشان
-----
--
--
--
گر چه مسکین و غریبم بوریای خویش را
کی برابر بر فراش تخت شاهان میکنم
--
-
---
---
همیشه مایل دیدار میشی
اگر روزی دو سه بارش نبینی
ز مال و زندگی بیزار میشی
--
--
در مکتوب من بگشا و اماده گرستن شو
محبتنامه من سنگ را در گریه می ارد
- اگر از اسمان افتم امید زندگی دارم
--شام هجران بسکه یاد از لعل خندان میکنم
در خیالش ملک کابل را بدخشان میکنم
کاکل مشکین او یک شب به خواب آمد مرا
عمرها تعبیر آن خواب پریشان میکنم
--
-نهاده داغ به دل های ناتوان مخفی
رسانده تیر خطاها به استخوان مخفی
یا:
به تصویر جمالش پنجه بهزاد میلرزد
ز تحریک دو زلف عنبرینش باد میلرزد
سپاه غمزه اش چون صف کشید در دامن جلغر
چو برگ بید سر تا پای فیض آباد میلرزد
عمریست که بودم به دل ارمان بدخشان
صد شکر رسیدم به گلستان بدخشان
…رفتند حریفان همه از دهر و بمانده
این عاجز بیچاره ز شاهان بدخشان
-----
--
--
--
گر چه مسکین و غریبم بوریای خویش را
کی برابر بر فراش تخت شاهان میکنم
--
-
عمری است که بودم بدل ارمان بدخشان
صد شکر رسيدم به گلستان بدخشان
از نسترن و سوری و صد برگ و شقايق
فرش است به بر کو و بيابان بدخشان
در آب و هوا سالم و پر ميوه که نغز است
بی مثل بود نعمت الوان بدخشان
از عيب صفاهان و سمرقند چه گويی
ای بی خبر از بارک و شغنان بدخشان
در کوکچه کن سير جوانان شناور
و آنگاه گذر کن به خيابان بدخشان
خونابه شد لعل ز غم در جگر کوه
از حسرت لعل لب خوبان بدخشان
بر کنده دل از قوم و وطن کرده فراموش
هرکس شده يک مرتبه مهمان بدخشان
در مصر جهان بود خريدار وی افزون
افسوس که رفتند عزيزان بدخشان
يا سيد شاه ناصر و يا خواجه کرخی
خواهيد خداوند نگهبان بدخشان
جوش گل و هنگام بهار و چمن و رود
وين مخفی ما بلبل خوش خوان بدخشان
-دوستان با که دهم شرح غم تنهایی
عاقبت کرد خرابم الم تنهایی
یار همدم بود زهر غم را تریاک
همه غم سهل بود آه زغم تنهایی
کردی ای چرخ ز یاران موافق دورم
گشتم از جبر توآخر علم تنهایی
لشکر فکر و غم از هر طرف آورد هجوم
سر نهم بر سر زانو چو دم تنهایی
شب یلدا ست شبم روز قیامت روزم
دیدم این لیل و نهار ا ز کرم تنهایی
فلک از جور چو هم صحبت غولانم کرد
یا الهی گویم از ستم تنهایی
آنچه قسمت ز ازل رفت نگردد کم و بیش
(مخفیا) صبر گزین درحرم تنهایی
---
:
ای چشم نيم مست ترا باشراب بحث
دارد مه ی جمال تو با آفتاب بحث
ازباغها برون کند ش بسته باغبان
تا کرده با گل رويت گلاب بحث
کج بحث عاقبت شود ازگفتگوخجل
سنبل! بزلف يارترا نيست تاب بحث
گرديده زان دروغ سيه روی نزد خلق
با طرۀ توداشت مگرمشک ناب بحث
آنها که گفتگو به سراين جهان کنند
چون کودکان کنند برای حباب بحث
هرگزبکام دل نرسيده است کس بدهر
عاقل کجاکند به سراين سراب بحث
زاهد مپرس مذهب رندان با ده خوار
بنشين بکنج مدرسه کن با کتاب بحث
محجوبه هروی نيزشعری با همين قافيه و رديف سروده است :---
ترکان چین لیائو غربی
دودمان لیائو اهل شرق منچوری از قومی به نام چیتان که در لفظ دیگرش خیتان نیز گفته دولت چینی است که در شمال چین در چین و منچوری و شمال شرق کره بوده است و در سال ۹۰۷ میلادی حکومت میکرده
یکی از شاخه های اینها بعدا به ختن و کاشغر میایند که جایگاه ایرانیان بوده و نام ختن داشته هیت ها بوده اند
جورجی های سلسله کین نیز از منچوری و از مردمان جرجی بودند که توست مغولهای جرجی از بین رفتند
دودمان چین از پیش از ۲۰۰ پیش از میلاد تا سال ۲۰۰ بعد میلاد است همراه با اشکانیان
سونگها که در جنوب چین حکومت میکردند که انها چینی هستند و به کره رفتند
اینها همان ترکان ختنی هستند
انها توسط جورجیها قبیله از تونقورها برچیده میشوند که یکی از اقوام ترکند و هم پادشاهان چینند دورهٔ سلسلههای شمالی و جنوبی بخشی از تاریخ چین است که از ۴۲۰ تا ۵۸۹
میلادی به طول انجامید. ترکها با پانصد خانواده شکل میگیرنددر سال ۵۸۱ میلادی دودمان سوئی را بنیان گذارد. او مدتی بعد، جنوب چین را
نیز تصاحب کرد. تا سال ۶۱۰ میلادی، جانشینان او موفق شدند قلمرو سوئی را تا
ویتنام و آسیای مرکزی گسترش دهند
امپراتوری چین را در اوج عصر طلایی قدرت و فرهنگ برد و بعد از مرگش پسرش به سلطنت رسید و دودمان تانگ دوباره شروع شد. پیش از تانگ سویی بر چین فرمان میراندند. بنیانگذار امپراتوری چانگ لی یوان بود در سال ۶۱۸ تا ۹۰۷ حکومت کردند و اینها تا ختن امدند
حدود سال ۱۱۰۰، جورجی های مغول به چین یورش آوردند. در چنین شرایطی دولت سونگ با جورچنهای مغول علیه
خیتانها یکپارچه شد. سرانجام خیتانها شکست خوردند، اما اتحاد با
جورچنها پایدار نبود و اقوام مغول در شمال چین آغاز به پیشروی کردند. در
نتیجه، شمال چین به دست جورچنها افتاد و دولت سونگ به سمت جنوب عقبنشینی
کرد.دودمان چینگ از خانواده جرجی بودند تونقوها که قبیله ای مال منچوری است و نام تنقور و منچو دارشته بعد از ۱۶۴۷ تا قرن بیستت حکم میکند
السبت، 16 نوفمبر 2019
ك كلمة ( الجُمان ) وهي الدرة المصوغة من الفضة، وأصل هذا اللفظ فارسي ثم عُرِّب، وقد جاء في قول لبيد بن ربيعة في معلقته:
وتضيء في وجه الظلام منيرة كجمانة البحري سلَّ نظامها
ومن هذا القبيل أيضًا كلمة ( المهارق ) جمع مهرق، وهي الخرقة المطلية
المصقولة للكتابة، وهو لفظ فارسي معرب، وقد جاء في قول الحارث بن حِلِّزة في
معلقته:
حَذَرَ الجَوْرِ والتعدي وهل ينـ قض ما في المهارق الأهواء ؟
وقد عرَّبت العرب هذه الكلمات وأمثالها، وأصبحت من نسيج كلامها. وعلى قياس
ما تقدم، يقال في كلمة: ( التخت ) وهو: وعاء تصان فيه الثياب، أصله فارسي،
وقد تكلمت به العرب. ولفظ ( الكوسج ) وهو: الذي لا شعر على عارضيه، وقال
الأصمعي: هو الناقص الأسنان، أيضًا هو لفظ معرب؛ قال سيبويه: أصله بالفارسية
كوسه. ومن هذا القبيل لفظ ( الجُدَّادُ ) وهو: الخُلقانُ من الثياب، وهو معرَّب
وكلمتا سندسٍ وإستبرق: كلمات أعجمية لها مفاهيم ومعاني في اللغة العربية وهي رقائق الحرير، أي الحرير الشفاف والحرير الغليظ (الديباج)
والسجيل : الحجارة والطين بلسان الفرس
والتنور : وجه الأرض بالعجمية
وتضيء في وجه الظلام منيرة كجمانة البحري سلَّ نظامها
ومن هذا القبيل أيضًا كلمة ( المهارق ) جمع مهرق، وهي الخرقة المطلية
المصقولة للكتابة، وهو لفظ فارسي معرب، وقد جاء في قول الحارث بن حِلِّزة في
معلقته:
حَذَرَ الجَوْرِ والتعدي وهل ينـ قض ما في المهارق الأهواء ؟
وقد عرَّبت العرب هذه الكلمات وأمثالها، وأصبحت من نسيج كلامها. وعلى قياس
ما تقدم، يقال في كلمة: ( التخت ) وهو: وعاء تصان فيه الثياب، أصله فارسي،
وقد تكلمت به العرب. ولفظ ( الكوسج ) وهو: الذي لا شعر على عارضيه، وقال
الأصمعي: هو الناقص الأسنان، أيضًا هو لفظ معرب؛ قال سيبويه: أصله بالفارسية
كوسه. ومن هذا القبيل لفظ ( الجُدَّادُ ) وهو: الخُلقانُ من الثياب، وهو معرَّب
وكلمتا سندسٍ وإستبرق: كلمات أعجمية لها مفاهيم ومعاني في اللغة العربية وهي رقائق الحرير، أي الحرير الشفاف والحرير الغليظ (الديباج)
والسجيل : الحجارة والطين بلسان الفرس
والتنور : وجه الأرض بالعجمية
الجمعة، 15 نوفمبر 2019
در این گل نوشته ها (PF 447, 495, 1593, …) به طایفه ای دیگری به نام کوشی یَه ایاشاره شده -
--(Asagartiya در ویرایش خوزی Aš-ša-kur-da و Aš-ša-kar-ti-ya آمده که با دگرگیسی های شناخته شده ی š به s و k به g همان واژه ی پارسی باستان می باشد . اینکه تنها در یک حالت (تنها در گل نوشته PF 1501) این نام دارای نویسه های خوزی -kur-da هست هیچ ربطی به نام کُرد ندارد چون این بخش -gar-ta می باشد . در سنگ نوشته ی بیستون بارها به واژه ی Aš-ša-kar-ti-ya-ra ب
--
--
-پاسارگادی ها (Passargadea) ، مرفی ها (Marafies) ، ماسپیان ها (Masspians) ، پانتالی ها (Pantalu's) ، دروزی ها (Derosi's) ، ژرمن ها (German's) و چهار طایفه ی چادرنشین :
Pasargadae
--(Asagartiya در ویرایش خوزی Aš-ša-kur-da و Aš-ša-kar-ti-ya آمده که با دگرگیسی های شناخته شده ی š به s و k به g همان واژه ی پارسی باستان می باشد . اینکه تنها در یک حالت (تنها در گل نوشته PF 1501) این نام دارای نویسه های خوزی -kur-da هست هیچ ربطی به نام کُرد ندارد چون این بخش -gar-ta می باشد . در سنگ نوشته ی بیستون بارها به واژه ی Aš-ša-kar-ti-ya-ra ب
--
--
-پاسارگادی ها (Passargadea) ، مرفی ها (Marafies) ، ماسپیان ها (Masspians) ، پانتالی ها (Pantalu's) ، دروزی ها (Derosi's) ، ژرمن ها (German's) و چهار طایفه ی چادرنشین :
ساگارتی ها ، مَردها یا اَمَردها ، دروپیک ها و داران ها هستند .
ناگفته نماند که خود هرودوت بازگو می کند که شمار قبیله ها از این افزون تر است ولی او بیش از 10 طایفه را نمی شناسد !
در منابع دینی ایران کهن و روایت های سنتی ایرانیان نام قبیله های پارسی با هرودوت بکلی دیگرسان است .
به گفته ی این روایت ها طایفه های زیر در سرزمین پارس زندگی می کرده اند :
پاسارگادیان
، کرمانیان ، اوتیان ، هیرکانیان ، پارتیان ، هراتیان ، درنگیه ای ها ،
آراخوزی ها ، باختری ها ، سغدی ها ، خوارزمی ها ، مروی ها ، ساگارتی ها .
(کتاب هخامنشی ها ، نوشته اردشیر خدادادیان ، برگه های 4و6 )
در گل نوشته های هخامنشی این گونه به این نام بر می خوریم :
h.bat-ra-ka-taš : PF 0044 : 4 f., PF 62 : 12 .
PF 774 : 4 f., 908 : 4 f., 1134 : 4 f., 1942 : 1.
Fort. 1016 : 5 f., 6575 : 7 f., 7090 : 4 f.,
h.(bat)-ra-ka-(da) : PF 63 : 11 f.
h[!].ba-iš-ra-ka-da : PF 43 : 6
(h[?]).ba-iš-šir-ka[!]-da : PF 42 : 5 f.
h.bat-ra-ka-taš : Batrakataš : Patra-gada.š (9)
h.(bat)-ra-ka-(da) : Patrakada : Patra-gada (1)
h[!].ba-iš-ra-ka-da : Pašrakada : Pašra-gada (1)
(h[?]).ba-iš-šir-ka[!]-da : Baširkada : Pašir-gada (1)
نخست
ترانویسی خوزی ، سپس چگونگی خواندن آن بر پایه ی نویسار خوزی و سرانجام
خوانش برابر آن در پارسی باستان (البته تنها بخشی از آن) و در میان کمان هم
شمار تکرار هر نام آمده است .
πασα … : pasa […] : پَسَه ، پَسا ...:
psrgd : پ س ر گ د : Pasargada / Pasragada! :
می دانیم که دبیره ی خوزی بخوبی رساننده ی خوانش نام ها نمی باشد . در این خط k و g و x از هم بازشناخته نمی شوند و هر سه می توانند جایگزین هم شوند . به همین سان d و t از هم باز شناخته نمی شوند . b و p و f نیز چنین هستند . (این زبان اصلا f و x را ندارد و بجای آن از k و b بهره می گیرد) .
پس بخش دوم این نام که در گل نوشته های پارسه -kataš یا -kada آمده است می تواند :
-kada, -kata, -gada, -gata
خوانده شود ولی خوانش یونانی نام Pasargadae و خوانش آرامی (! آریایی) نام بخوبی نشان می دهند که باید از d و g بهره برد . یعنی خوانش سوم درست است : -gada
البته برخی این را -kata
می دانند و این زمانی است که می خواهند بخش دوم را " کده " بخوانند (همچون
پارس کده!) ! که به چند دلیل نادرست است . نخست اگرچه خوانش یونانی شاید
این دگردیسی را بپذیرد ولی خوانش آرامی نمی پذیرد ، چون نویسه ی g و k در خط آرامی به کلی با هم متفاوتند . دیگر اینکه در این حالت این نام نمی تواند مناسب نام یک طایفه و خاندان باشد !
برابر با مِهر و چِهر کنونی است دربرخی نام های هخامنشی در گل نوشته های پارسه نیز دیده می شوند ، همچنین در سنگ نوشته های هخامنشی Mitra را نیز داریم . (خواهش می کنم سنگ نوشته ها را با گل نوشته ها را از هم باز شناسید!)
در نام های :
Mi-ut-ra-an-ka : Mitranka : Mitra-n-ka : Mitranka
Zi-ut-ri-na : Čitra-aina : Čitrina
این هر دو نام را می توان Miθranka, Čiθrina نیز خواند ولی هیچ لزومی ندارد . زیرا هر دو خوانش را در سنگ نوشته های پارسی باستان حداقل برای واژه ی مِهر داریم : Miθra = Mitra . همین را برای Čiθr
--
--
--
--
https://pardiseparse.blogsky.com/1385/10/16/post-21/
الخميس، 14 نوفمبر 2019
الأربعاء، 13 نوفمبر 2019
مرواریدهای غلطان
روی تنت پخش می شوند
و من مرثیه می سرایم فرزندان از دست رفته ام را
آ آههههههه آآآآخخخخخخخخ
یا تنت کشتی ست
و من پیامبری کافر
نجات می دهم فرزندانم را
از ورطه دنیا
نه تنت آسمان است
و من خالق جبار
پخش می کنم ستارگان را
نه
تنت زیر سیگاری است
و من مردی فرزند کشته شده در انقلابی خاموش
خاکستر سیگارم را می تکانم
و من مرثیه می سرایم فرزندان از دست رفته ام را
آ آههههههه آآآآخخخخخخخخ
و من پیامبری کافر
نجات می دهم فرزندانم را
از ورطه دنیا
و من خالق جبار
پخش می کنم ستارگان را
نه
تنت زیر سیگاری است
و من مردی فرزند کشته شده در انقلابی خاموش
خاکستر سیگارم را می تکانم
بس كه از بخت سياه خود به كام دشمنم
چون سر پر درد سر دائم وبال گردنم
اشك چشم سرمه آلودم كه هر جا مي روم
نيست فرقي شام غربت را ز روز روشنم
هيچ كس اينجا براي رفتنم اشكي نريخت
شمع را ترسم نسوزد دل شبي بر مدفنم
هيچ كافر مبتلاي نا قبوليها مباد
تيغ هم اينجا نگرديد آشناي گردنم
حسرت يك جلوه ام آيينه در حيرت گداخت
جان به لب آورد آخر شوق از خود رفتنم
كس گرفتار فريب درد محرومي مباد
چون نيم لب بر لب او هست و غرق شيونم
رحم بر خود مي كند هر كس كه بر من رحم كرد
مي شوم چون تيغ بران گر چو شيشه بشكنم
همچو عمر ظالمانم در هجوم انتقام
عالمي جان مي دهد از اشتياق مردنم
چون رم آهوي تصويرم شتاب ساكني ست
نه توان رفتنم باشد نه تاب ماندنم
چون سر پر درد سر دائم وبال گردنم
اشك چشم سرمه آلودم كه هر جا مي روم
نيست فرقي شام غربت را ز روز روشنم
هيچ كس اينجا براي رفتنم اشكي نريخت
شمع را ترسم نسوزد دل شبي بر مدفنم
هيچ كافر مبتلاي نا قبوليها مباد
تيغ هم اينجا نگرديد آشناي گردنم
حسرت يك جلوه ام آيينه در حيرت گداخت
جان به لب آورد آخر شوق از خود رفتنم
كس گرفتار فريب درد محرومي مباد
چون نيم لب بر لب او هست و غرق شيونم
رحم بر خود مي كند هر كس كه بر من رحم كرد
مي شوم چون تيغ بران گر چو شيشه بشكنم
همچو عمر ظالمانم در هجوم انتقام
عالمي جان مي دهد از اشتياق مردنم
چون رم آهوي تصويرم شتاب ساكني ست
نه توان رفتنم باشد نه تاب ماندنم
چه شوخ و شنگ و چه پرشورست جهان سرزده از جانت
سرشت با تو چه کم دارد مگر همان لب خندانت
چه سبز می زند ای وایم درخت شانه تنهاییم
بدان امید که بنشیند بر ان پرنده دستانت
ز بیش و کم چه زیان یابد سپهر پهنه اغوشت
چه میشود که بچینم من گلی ز گوشه بستانت
نگاه با تو چه اغازم فریب با تو چه پردازم
که اشنا بشود دستم به تکمه های گریوانت
نبهره بی خردان از من چه خرده ها که نمی گیرند
ندیده اند مگر مردم فروغ آن رخ رخشانت
منم که تاب نمی یارم ستبر بازوی سیمینت
کسی ندیده بجز چشمم شکوه نیمه پنهانت
نمک پراکن لبهایت بخند و بر دل من ریزش
که زخم دیده نمیبندد ز شور شوخ نمکدانت
بدوش خویش سر اوردم که من به پای تو اندازم
اگر پسند و اگر اندک بگیر برخی مژگانت
میان بودن و مرگ اینجا گرفته اند بزنجیرم
شکنج رفتن جان از تن بسیج موی پریشانت
بریده از همه راهم را نمانده سوی نگاهم را
سرم گرفته دستانت تنم سپرده دامانت
دراین کشاکش آوردت چنانکه افتد و می دانی
گهی چو گوی به چوگانم گهم چو گوی به چوگانت
كو انقلابي تا جهان در يك قرار دسته جمعي
سازد فراهم بهر خود صدها مزار دسته جمعي
نوع بشر گرد آمده در شخص واحد جمع گردند
آنگه علاجش يك طنابدار دار دسته جمعي
دست ترحم جوي خون سازد روان از آفرينش
يك قتل عام واقعي يك انتحار دسته جمعي
تا چند در زندان تن درانتظار فرصت مرگ
كو يك فرار مطمئن كو يك فرار دسته جمعي
تا كي چو عمر رافضي در حسرت يك روز موعود
مرديم ياران عاقبت در انتظار دسته جمعي
روزي كه هستی را به سوگ خویش بنشانم
روزي كه خلقت را ببينم در مزار دسته جمعي
آن روز منهم نيزهام چندان نخواهد بود كوتاه
خود را اگر پيدا كنم در يك حصار دسته جمعي
خون روان است ز چشمم همه وقتي آري
خنده زخم بجز گريه ندارد كاري
سركه در پاي تو باشد به همين دلشادم
بار سنگيني سر نيست بدوشم باري
من كه يك ذره غبار ازتو ندارم بر دل
گر چه تو هرنفسي بر سر من آواري
من كه چون سنگ ز چشم همه دور افتادم
گوهرم گر توام از روي زمين برداري
چند روزي است كه دانستهام از اهل جهان
هيچكس نيست بجز بيدلي و دلداري
دوست در صفحه عمرم زده نقشي تازه
عشق در كشور جانم شده نهري جاري
گر چه امروز مرا با تو سر و كاري نيست
سخني هست اگر حال شنيدن داري
بی تو یا با تو جهان گذران می گذرد
ای که محکوم به این هستی گردن باری
اگر از عشق شب و روز به خود ميپيچي
يا چو من از همه اهل جهان بيزاري
مرگ ناخوانده به مهماني ما ميآيد
تا دگر مردن خود را به نفس نشماري
مــرا دو چشم های تو به رایــگان نمی کشــند
که کارد تا نمی رسد به استخوان نمی کشند
مــرا به غیر تیغ های خون فشان نمی کشند
که مسلمین ذبیــح را به ریسمان نمی کشند
فدای چشم های تو که گر چه مست قدرتند
به زیر تیــــــغ می روند و این و آن نمی کشند
چه کشوریست عاشقی که صاحبان منصبش
به پیر رحم می کنند و جز جوان نمی کشند
به دست مــزد قاتلم دهید خــــون بهای من
در این زمانه مـــــرد را به رایگان نمی کشند
نمـــــاز قامـــت ترا اســـــــــیر دست بسته ام
اسیر دست بسته را که بی امان نمی کشند
پســـــر بـــگو تو هــم قبیـــــله کــــدام مردمی
که کشتــــگان خویش را به رایگان نمی کشند
طلــــــــوع اختر مرا به فال نیـــــــــــک دیده اند
مــــــــرا بغـــــــیر تیغهای خونفشان نمی کشند
نفس ز سینه اگر آمد هنوز امید ترا دارم
بیا که نیمه جانی را که مانده پیش تو بسپارم
قدم به راه نفرسودی که همچو سیل به عصیانی
تمام هستی عالم را ز پیش پای تو بردارم
برای آمدنت دیگر دلم بهانه نمی گیرد
قسم به گوشه تنهایی که من زعشق تو بیزارم
نه التهاب هوسناکی چنان که افتد و می دانی
نه آن کسی که غمش باشد علاج این دل بیمارم
ضریح دامن پاکت را دخیل بسته صد ننگم
دگر گواه نمی خواهد چو خویش بر سر اقرارم
هزار داغ جگر سوزم نهاده بر دل این هستی
نه تاب زندگی ام باشد نه شور و شوق عدم دارم
بیا و یک شب بارانی طلسم بی کسیم بشکن
که من تمام وجودم را به پای عشق تو می بارم
بیا که نیمه جانی را که مانده پیش تو بسپارم
قدم به راه نفرسودی که همچو سیل به عصیانی
تمام هستی عالم را ز پیش پای تو بردارم
برای آمدنت دیگر دلم بهانه نمی گیرد
قسم به گوشه تنهایی که من زعشق تو بیزارم
نه التهاب هوسناکی چنان که افتد و می دانی
نه آن کسی که غمش باشد علاج این دل بیمارم
ضریح دامن پاکت را دخیل بسته صد ننگم
دگر گواه نمی خواهد چو خویش بر سر اقرارم
هزار داغ جگر سوزم نهاده بر دل این هستی
نه تاب زندگی ام باشد نه شور و شوق عدم دارم
بیا و یک شب بارانی طلسم بی کسیم بشکن
که من تمام وجودم را به پای عشق تو می بارم
وقتی مرا با خویش تنها می گذاری
دنیایی از غم در دلم جا می گذاری
ای نحوی طوفان ندیده ای دل من
آهسته اینک پا به دریا می گذاری
در خاک من گرد دو عالم موج دارد
هر جا تویی بر چشم من پا می گذاری
امروز یا فردا بگو تا کی دلم را
در حسرت امروز و فردا می گذاری
آه ای پسر من با تو تو با من چه زیبا
من را به خود خود را به من وا می گذاری
شیدای چشمان تو آیا می پسندی
مشتاق آغوش تو آیا می گذاری
یک شب میان بازوان آهنینت
آیا مرا تنهای تنها می گذاری
الاشتراك في:
الرسائل (Atom)