30 نوفمبر, 2007

حامیان نسخ خطی تجلیل شدند

هشتمین آئین بزرگداشت حامیان نسخ خطی که امسال به تجلیل از آثار میرجلال الدین محدث ارموی - مصحح میراث مکتوب شیعه -اختصاص داشت،
عصر پنجشنبه با معرفی برگزیدگان به کار خود پایان داد. در ابتدای این مراسم که در کتابخانه مجلس شورای اسلامی برگزار شد، احمد جلالی رئیس کتابخانه مجلس گفت: حفظ و احیای میراث مکتوب اسلامی و ایرانی ما یکی از مولفه های تقویت حافظه ملی و افزایش خودآگاهی ملی و جمعی است و اگر گذشته ای چنان درخشان ممکن شد، آینده ای درخشان نیز ممکن تواند بود. تقدیر از حامیان نسخ خطی گامی است برای تقویت خودآگاهی. وی افزود: تا پیش از این به نسخ خطی در کشور ما به اندازه کافی توجه نمی شد اما در دو دهه اخیر این توجه افزایش پیدا کرده و تبدیل به سرمایه ای اجتماعی و حساسیتی ملی شده است. ما در کتابخانه مجلس به همراه کتابخانه های ملی، آستان قدس، آیت الله مرعشی و کتابخانه دانشگاه تهران آمادگی ویژه خود را برای قبول هدیه و خرید نسخ خطی اعلام می کنیم و بودجه لازم برای این کار اختصاص پیدا کرده است. در این مراسم استاد عبداالحسین حائری - نسخه شناس برجسته - نیز در سخنان کوتاهی از مرحوم میرجلال الدین محدث ارموی و آثار او در حوزه تصحیح متون تقدیر کرد. همچنین میرهاشم محدث فرزند ارموی در سخنانی از برگزاری مراسم تجلیل از حامیان نسخ خطی ذیل نام پدرش قدردانی کرد. در پایان هشتمین آئین بزرگداشت حامیان نسخ خطی از نفرات برتر در بخشهای مختلف به ترتیب زیر تقدیر شد: اهدای نسخ خطی: محمود فاضل یزدی مطلق برگزیده و از ابوالفضل فاضلیان تقدیر شد. فهرست نویسی: این بخش برگزیده ای نداشت اما از سید جعفر حسینی اشکوری به خاطر نگارش فهرست نسخه های خطی کتابخانه مدرسه بازار اصفهان به عنوان فرد شایسته تقدیر، قدردانی شد. دین: این بخش نیز فرد برگزیده نداشت اما از عارف نوشاهی به خاطر کتاب ارشاد تقدیر شد. ادبیات فارسی: علی رواقی و سیده زلیخا عظیمی به صورت مشترک و به خاطر کتاب تکمله الاصناف برگزیده شدند. از فاطمه علاقه به خاطر کتاب تذکره الشعرا دولتشاه سمرقندی تقدیر شد. فلسفه و حکمت: در این بخش نجفقلی حبیبی به خاطر کتاب رسائل الشجره الالهیه برگزیده شد و از احد فرامرز قراملکی و طیبه عارف نیا به خاطر کتاب 12 رساله در پارادوکس دروغگو تقدیر شد. تاریخ علم: این بخش نیز برگزیده نداشت اما از امیرحسین پورجوادی به خاطر کتاب نسیم طرب تقدیر شد. تاریخ: بخش تاریخ نیز فرد برگزیده نداشت اما از نادره جلالی به خاطر کتاب مسخر البلاد تقدیر شد. پایان نامه ها: صفیه مرادخانی به خاطر کتاب فرهنگ موید الفضلا برگزیده شد و از علیرضا ناصری مالوانی به خاطر کتناب امکان سنجی حفاظت و نگهداری نسخ خطی در کتابخانه های ملی، مرکزی دانشگاه تهران، مرعشی نجفی، آستان قدس رضوی و ملک با طرح دیجیتالی کردن این نسخ تقدیر شد. رسائل: هیئت داوران در این بخش هیچ کس را شایسته عنوان برگزیده یا شایسته تقدیر تشخیص نداد. مقالات: در این بخش هم هیچ کس برگزیده نشد اما از عماد الدین شیخ الحکمایی، جواد بشری و محمد کاظم رحمتی به خاطر خدماتشان تقدیر شد. کتابداری نسخ خطی: هیات داوران در این بخش نیز کسی را به عنوان نفر برگزیده اعلام نکرد اما از فریبا افکاری کتابدار دانشگاه تهران و محمد رضا فاضل هاشمی کتابدار کتابخانه آستان قدس رضوی تقدیر کرد. آثار تلویزیونی: محمد شعشعی تهیه کننده شبکه 4 سیما به خاطر مجموعه اختران با ساختار مستند درباره زندگی دکتر علینقی منزوی، به عنوان فرد برگزیده معرفی شد و از حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا ادیب یزدی به خاطر تهیه گنجینه آثار به تهیه کنندگی مجتمع فرهنگی بلال تقدیر شد. آثار رادیویی: در این بخش حمیدرضا پورعلی محمد به خاطر برنامه "کتابخانه امپراتور و هفت دلیل ارپینیوس" برگزیده شد. هیئت داوران در این بخش فردی را شایسته تقدیر ندانست. نشریات: حمید ملکیان به خاطر نشریه مرمت پژوهش برگزیده شد و از علی اصغر شیرازی به خاطر مجله نگره تجلیل شد. اطلاع رسانی: در این بخش هیچ کس شایسته عنوان برگزیده یا شایسته تقدیر معرفی نشد. مرمت: احمد طالبان از کتابخانه آستان قدس رضوی برگزیده شد و از حمید رضا قبادی از کتابخانه مجلس تقدیر شد. ناشران: در این بخش نیز انتشارات موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران به مدیریت محمود یوسف ثانی برگزیده شد و از انتشارات مرکز اصفهان شناسی و خانه ملل به مدیریت محمد علی چلونگر تقدیر شد. مجموعه ها: در این بخش ابوالفضل حافظیان بابلی به خاطر کتاب نسخه پژوهشی برگزیده شد.

23 نوفمبر, 2007

ابن طقطقی

این هم به یاد فریدون فانی عزیز که در شمال زمین هم دست از ابن طقطقی خواندن بر نمی دارد

جلال‌الدین صفی‌الدین ابوجعفر محمدبن تاج‌الدین علی بن محمدبن رمضان معروف به طِقْطَقی (660-709ق/1262-1309م)، عالم،
ادیب، مورخ، نویسنده و نقیب سادات علوی عراقی. نسب او به قاسم رسّی می‌رسد. پدرش تاج‌الدین علی از عالمان بنام و از ثروتمندان بزرگ بود و نقابت علویان را به عهده داشت. وی دارای زمینهای بسیار در سواحل فرات و دجله بود. یک سال که قحطی بزرگ پدید آمد، تاج‌الدین با بهره گرفتن از قدرت اقتصادیش دارایی منقول و غیرمنقول مردم تهیدست را به بهایی اندک خرید و بر فقر عمومی افزود. این سوء استفاده تا آنجا شهرت یافت که آن قحطی معروف به قحطی ابن طقطقی شد. این توانمندی اقتصادی، قدرت سیاسی و اجتماعی مهمی برای تاج‌الدین پدید آورده بود. از این‌رو او یک بار نامه‌ای به اباقاخان بن هولاکو نوشت و برکناری وزیر ایرانی او عطا ملک جوینی (623-681ق/1226-1282م) را خواستار شد. این نامه به دست برادر عطاملک، شمس‌الدین جوینی (مق‍ 683ق/1284م) افتاد و او آن را به برادرش داد. او نیز در خشم شد و به هراس افتاد، از این‌رو کسانی را وادار به کشتن تاج‌الدین ساخت و سپس کشندگان را قصاص و همۀ دارایی او را مصادره کرد (ابن عنبه، عمده الطالب، 180-181). اینکه چرا او را ابن طقطقی نامیده‌اند دقیقاً معلوم نیست (زبیدی، ذیل طق). صفی‌الدین محمد، که او نیز به ابن طقطقی شهرت یافت، ابتدا در حله می‌زیست و پس از قتل پدر در 680ق/1281م (یا 672ق/1273م) مقام نقابت علویان کوفه، بغداد، کربلا و نجف را به دست آورد. او نسبت به پدر از نفوذ اجتماعی و سیاسی و اقتصادی کمتری برخوردار بود و غالباً به سفر می‌پرداخت. از اربل، بصره، کوفه و اصفهان دیدار کرد و در 696ق/1297م به ایران آمد و به مراغه رفت و در 700ق/1301م وارد تبریز شد. در 701ق/1302م به موصل رفت و در این شهر کتاب مشهورش الفخری یا الآداب السلطانیه (ﻫ م) را نوشت و آن را به فخرالدین بن عیسی حاکم مغولی موصل تقدیم کرد. او همسری خراسانی برگزید. ابن طقطقی با ایران و فرهنگ و ادب پارسی آشنایی و بدانها دلبستگی داشت. وی را کتاب دیگری به نام الغایات است. از او فرزندی به نام علی ماند. برای اینکه نام او با جدّش اشتباه نشود او را «علی صغیر» می‌گفتند
کتاب الفخری به فارسی بر گردانده شده است
ابن عنبه، احمدبن علی، عمده الطالب، طبع نجف،

22 نوفمبر, 2007

مروري بر داستان نویسی معاصر عرب

مروري بر داستان نویسی معاصر عرب
هنگامی که نجیب محفوظ درسال 1988 جایزه نوبل درادبیات را ازآن خود کرد ، همه نظر ها به سرزمین های عربی دوخته شد زیرا ، سرزمینی که قرن ها با سلطه شعر برادبیاتش زیسته بود ، اکنون درحوزه ادبیات داستانی ، حرفی برای گفتن داشت و ازطریق داستان ، با جهان سخن میگفت ..
قرن ها بود که غلبه شعر برهر ژانر ادبی دیگر در میان اعراب ، امری تغییری ناپذیر بود . ازإمرؤالقیس پیشوای شاعران عصرجاهلی و مـُتـَنَبّی شاعر توانای عصر عباسی تا کلاسیک های نو مانند احمد شوقی والجواهری ، تا نوگرایان دیگر مانند بدرشاکر السیاب ، البَیّاتی ، نزار قبانی ، آدونیس(علی احمدسعید) ، محمود درویش و مانند این ها همواره شاعران یکته تازان میدان ادبیات عرب بودند. اما واقعیت این است که رمان و داستان کوتاه عرب ، اکنون شانه به شانه شعر فخیم عرب ، عرض اندام می کند و با حضور چهره هایی جهانی چون محفوظ ، یوسف ادریس ، احسان عبدالقدوس ، وجـوان تــر ها مانند غاد‌ة السمان ، غسان کنفانی ، میرال الطحاوی و..آمده است تا روزگاربت پرستی شعری را در ادبیات عرب ، پایان دهد.
براي بررسي ادبيات داستاني معاصر عرب لازم است اندكي به عقب بازگرديم تا ريشه‌هاي تحول آن را در گذشته‌هاي نه چندان دور، بيابيم.
ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسه در سال 1797 ميلادي به سرزمين مصر تاخت. حملة او به مصر بسيار حساب شده و با تمهيداتي خاص بود. بدين معني كه تمدن باستاني و شگفت‌انگيز فراعنه در اين سرزمين پر رمز و راز هنوز در هاله‌اي از ابهام پنهان بود؛ و دانشمندان مغرب زمين خواستار ديدار و پژوهش در اين شرق جادويي بودند.
در نوزدهم ماه مه 1789 ناوگان پنجاه و چهار هزار نفري ناپلئون به سوي مصر به حركت درآمد، در حالي كه كتابخانه‌اي شامل 287 كتاب با ملزوماتي علمي و نظامي و چند دانشمند اعم از فيزيك‌دان و زيست‌شناس به همراه داشت.
آلفرد دوويني شاعر معروف فرانسوي كه در آن هنگام كودك بود بعدها نوشت كه اين مرد بزرگ در حالي كه تمام راه دريا را تا «اسكندرية» مصر دچار دريازدگي بود، «قرآن» مطالعه مي‌كرد.
جالب است كه ناپلئون با همين اطلاعات اندك قرآني و كلمات عربي توانست بسياري از اعراب را كه از عثماني‌ها چندان دلخوش نبودند با خود همراه كند. او به آنها قول داد كه دين و مقدسات آنان مورد احترام قرار خواهد گرفت. پس از فتح قاهره ناپلئون با پذيرفتن الله به عنوان خداي يگانه اعتماد آنان را به خود جلب كرد و از آنان خواست تا در سازندگي مصر به او كمك كنند.
فرانسوي‌ها در مصر، مدرسه و كتابخانه و روزنامه تأسيس كردند و دانشمندان آنان به باستان‌شناسي پرداختند و دانش مصرشناسي(tologyEgyp) را پايه‌گذاري كردند. در اين هنگام مصريان به عظمت تاريخ نياكان خود پي بردند و در برابر تركان عثماني و فرانسويان اعتماد به نفس بيشتري پيدا كردند و جايي براي احساس حقارت برايشان باقي نماند.
محمدعلي پاشا در سال 1805 بر تخت حكومت مصر تكيه زد. اين مرد دلير تاريخ مصر را دگرگون كرد. محمدعلي به نهضت چاپ و روزنامه‌نگاري اهميت فوق‌العاده‌اي مي‌داد. گروه‌هايي را نيز براي آموختن دانش‌هاي جديد به غرب فرستاد.
به طور كلي مي‌توان آغاز حركت جديد را در نگارش نو ـ اعم از قصه‌نويسي و امثال آن ـ تأسيس روزنامة «الوقايع‌المصريه» دانست، كه محمدعلي پاشا در سال 1828 آن را داير كرد. اين حركت تحولات فراواني به دنبال داشت و انقلاب روزنامه‌نگاري را در مصر به وجود آورد تا اينكه در سال 1875 روزنامة عظيم «الاهرام» در مصر به وسيلة سليم و بشاره‌تقلا ـ دو برادر لبناني ـ تأسيس شد. اين روزنامه همواره در سياست و جامعة مصر تأثيري شگرف داشته است.
به دنبال نهضت روزنامه‌نگاري، مجلات فراواني منتشر شد كه همگي مردم را در برابر ظلم و استبداد به سلاح آگاهي و ايمان مجهز مي‌كردند.
از معروف‌ترين اين مجلات، مجلة «الهلال» بود كه توسط جرجي‌زيدان و با شعار إلي‌الأمام (به پيش) در سال 1892 داير شد. اين مجله هنوز هم (به سردبيري دكتر حسين مونس) منتشر مي‌شود.
جنبش ترجمه به همراه اوج گرفتن روزنامه‌نگاري در بلاد مصر و ديگر سرزمين‌هاي عثماني، رواج يافت. در زمان محمدعلي پاشا بيشتر كتب علمي و نظامي ترجمه مي‌شد اما بعدها همه نوع كتابي را به عربي برگرداندند.
آثاري مانند «آندروماك» اثر راسين؛ «بعد از توفان» اثر هنري بوردو؛ »پاريسي‌زيبا» اثر كونتس‌داش؛ «سه‌تفنگدار» اثر الكساندردوما و «روكامبول» اثر بنسون دوتراي از جملة اين آثارند.
برخورد غرب و شرق در نويسندگي اعراب اثري نيرومند گذاشت. ادراك و احساس و خردگرايي اعراب كه دربند فقر و بي‌خبري بود اكنون مجالي براي رهايي و انطلاق يافته بود. به بيان ديگر، روزنامه‌نگاري و چاپ مطبوعات كمك بيشتري به نشر ادبيات داستاني اعراب ـ كه اينك متحول شده بود ـ كرد. مجلة «الهلال»، مطالب تاريخي ، منتشر كرد.
به طور كلي مي‌توان دو دوره قصه‌نويسي را در اين برهه از قصه‌نويسي عرب يافت:
دورة اول كه به ترجمه و اقتباس اختصاص دارد، آغاز جدايي از قالب كلاسيك قصة عرب است. البته اين جدايي هنوز در ذات خود كامل نيست و عناصر قصه همان عناصر پيشين است؛ مانند «حديث عيسي‌بن‌هشام» نوشتة المويليحي، كه به تقليد از «مقامات» بديع‌الزمان همداني نوشته شده است.
دورة دوم را مي‌توان بنياد درست قصة جديد عرب دانست و آن نوشتن به روش غربي بود. از آن جمله است «قصة زينب» نوشتة محمدحسين هيكل (1888-1957)؛ كه از نخستين كارهايي است كه عناصر قصه از نظر فني در آن كامل است، اما در سطحي نيست كه بتواند امتيازي مهم در قصه‌نويسي كسب كند. «قصة زينب»، ماجراي دلبستگي جواني به دختر عمويش است كه اختلاف طبقاتي مانع ازدواج اين دو و حتي، ابراز اين عشق مي‌شود. هيكل، در اين قصه، تمامي سنت‌هاي پوسيده و اعتقادات خرافي روستاهاي مصر را با واژگان به تصوير مي‌كشد، و تا حدي نيز از آن انتقاد مي‌كند.

گرايش‌ها در قصه‌نويسي نو عرب:

به طور كلي دو جريان عمده را در اين بخش از ادبيات عرب مي‌توان پي گرفت كه عبارتند از:«گرايش تاريخي» و «گرايش اجتماعي».
ظلم و ستم عثماني‌هاي و تركتازي‌هاي آنان كه با قتل و غارت همراه بود، توده‌هاي محروم جامعه را به استضعاف و بي‌خبري و نوميدي سوق داده بود. اكنون روشنفكران عرب با در دست داشتن سلاح كاري ژورناليسم و مطبوعات، بر آن شدند با آگاه كردن توده‌ها آنان را عليه ستمگران عثماني بشورانند. بنابراين نخست اعراب را به سوي نوعي بازگشت به خويشتن كشانيدند، تا احساس حقارت و عادي به ستم‌پذيري را در آنان از ميان ببرند. از اين رو، قصه‌هاي اين دوره، تاريخ را بازگو مي‌كرد اما با ارائة الگوهاي اخلاقي والا و رشادت‌ها و مردمي‌ها و گوشه‌هايي از مبارزه با فساد و تباهي كه در تاريخ اندك نيست. بدين ترتيب كساني مانند سليم‌البستاني، جرجي‌زيدان و فرح‌آنطون نوشتن اين نوع قصه را دنبال كردند.
سليم‌البستاني قصة «ملكه زنوبيا»، و «سرگشتگي در بلاد شام» را نوشت. اين قصة پندآموز ملودرامي سرشار از مخاطرات و حوادث غيرمنتظره بود. با اين حال، نويسنده تا آنجا كه مي‌توانسته سعي كرده چهره‌اي واقعي از زندگاني آن روزگار به دست دهد.
جرجي‌زيدان بيست و يك قصة تاريخي نوشته است كه در اين روايات كوشيده تاريخ اسلام و مسائل آن را به مخاطب القا كند. او تا آنجا كه مي‌توانسته به حقايق تاريخي پای بند مانده است.
معمولاً در قصه‌هاي جرجي‌زيدان گره داستان به فقدان معشوق و امثال آن وابسته است كه با پيدا شدن آن عنصر، گره داستان نيز گشوده مي‌شود. بنيان داستان‌هاي او نيز بر «تصادف» است، نه «حادثه». از اين رو همواره سرنوشت به عنوان عامل تعيين كننده در «طرح» به چشم مي‌خورد. جرجي‌زيدان از تحليل ذهنيات قهرمانش عاجز است؛ هر چند كشش داستان‌ها آن اندازه هست كه مخاطب را به دنبال خود بكشاند. بسياري از آثار او به زبان فارسي ترجمه شده است. از آثار اوست:
«ابومسلم خراساني»، «دوشيزه قريش»، «شارل و عبدالرحمان»، «عروس فرغانه»، «صلاح‌الدين ايوبي»، «زيباي كربلا»، «عباسه و جعفر برمكي»، «حجاج يوسف»، «احمدبن‌طولون». براساس برخي از اين قصه‌ها در ايران و كشورهاي عربي فيلم سينمايي هم ساخته شده است.
در اين دوره در آثار سليم‌البستاني روايات خاص اجتماعي ديده مي‌شود. او قصه‌هاي «سلمي» و «أسماء» را در آن روزگار به رشتة تحرير درآورد كه از نظر فني بر «تصادف» و «اغراق» استوار است و پند و اندرز مستقيم مي‌دهد؛ شخصيت‌ها در خدمت آرا و انديشه‌ها هستند و از خود هيچ‌گونه اختياري ندارند. با اين حال، ردّ نوعي نقد اجتماعي و اخلاقي را مي‌توان در آن پي‌گيري كرد. قصه‌هاي فرح‌أنطون و نقولا حداد(1872_1916) نيز همين ويژگي‌ها را دارند.

قصه‌نويسان بزرگ عرب:
(تا شكست ژوئن 1967 اعراب اسرائيل)
اصولا دهة 1960 در سرنوشت وتاريخ معاصر اعراب ،فصل برجسته ای است که ازجهت تحولات بنيادی اهميت جامعه شناختی ويژه ای دارد. دراين سال هاتقريبا همه کشورهای عربی گام های بزرگی در راه دمکراتیزه کردن جوامع خود برمی داشتند و برآن بودند تا اقتصاد خود را از سلطه بیگانگان خارج کنند.
درسال 1963جمهوری دمکراتیک الجزایراعلام کرد که برآنست تا برپایة اصول سوسیالیسم وجامعه گرایی کشورش را بسازد.
در سبتامبر1962رژیم پادشاهی در کشورعربی یمن ، برچیده شد.درهمین سال ها بود که لیبی و مراکش ، ازاجاره دادن پایگاه های هوایی به آمریکا درخاک خود، امتناع کردند.
دراکتبر1964 حکومت نظامیان درسودان سقوط کرد و ائتلاف گروه های ملی قدرت را به دست گرفت..
ازمهم ترین حوادثی که دراین دهه درسرزمین های عربی رخ داد و باعث شد تا استعمارگران غرب را برای مقابله با آن هماهنگ کند ، همایش سران عرب در ژانویة 1964 درقاهره بود. رهبری مصر دراین حرکت ، غرب را به شدت متوحش کرده بود.
سران عرب کمی بعد درسبتامبر 1965باردیگر درمصر، درشهر اسکندریه گردهم آمدند وافزون بر پای فشردن بر یکپارچگی اعراب ، منشوری صادرکردند که همه دولت های عرب یکصدا خواستار رویارویی با اسراییل متجاوز شدند که به دنبال آن سازمان آزادی بخش فلسطین ، به طور جدی پایه گذاری شد. درسال بعد 1966 پنج کشور مصر، سوریه ، عراق الجزایر واردن ، پیمانی تدافعی دربرابراسراییل امضا کردند.
غربی ها که تحولات دمکراتیک وجامعه گرایانه اعراب را جدی دیدند، برآن شدند تا با یاری کردن کشور غیرقانونی اسراییل ، روند این بیداری و حرکت را کند ویا نابود کنند ؛ ازاین روی درچانه زنی های خود با اعراب آنان را قانع کردندکه اسراییل به آنان حمله نخواهند کرد. یکی ازافسران عراقی که درآن سال ها درقاهره و درصفوف ارتش مصر بود برای من(فرزاد) مشاهداتش را بیان کرد و گفت ستادمشترک ارتش مصر مارا ازحالت آماد ه باش خارج کرد و ما با خانوادههای خود به باشگاه افسران رفتیم . اما ناگهان درساعت 9 صبح روز پنجم ژوئن(1967)غرش بمب افکن های اسراییل فرودگاه های قاهره و سایر متحدان را درهم کوبید. پس ازاین حادثه جمال عبدالناصررییس جمهورمصر برصفحه تلویزیون ظاهر شد و طی بیاناتی که بابغض همراه بود ازاینکه فریب غربیها را خورده است از ملت عرب پوزش خواست و سلاح کمریش را بیرون آورد تا خودکشی کند که ناگهان فیلمبردار تلویزیون خودش را روی دست و سلاح او انداخت و مانع شد.بادیدن این صحنه هیجانی وصف ناپذیر ملت عرب را فراگرفت و همه درخیابان ها باصدای بلند گریه می کردند.. وازآن روزبود که تمامی اعراب دانستند ، غرب دوست آنان نیست وآنان درمقاصد استعماری خود هم پیمان هستند ومسألة فلسطین تنها یک مسألة منطقه ای نیست بلکه غرب برای مقاصد بزرگ تری این دولت را تأسیس کرده است.
تا پيش از جنگ رسمي اعراب و اسرائيل كه در ژوئن 1967 با توطئة غرب به شكست نظامي اعراب انجاميد، درونماية قصه‌هاي عرب بيشتر دربارة ذات جامعة عرب بود و از عوامل خارجي ـ كه در ساختار جامعة عرب پس از باز شدن پاي غربي‌ها به سرزمين‌هاي اسلامي عرب زبان، تأثيري اساسي داشت ـ تا حدي غافل بود؛ يا آنكه كوشش در اين زمينه به آراي سياسيوني مانند سيدجمال‌الدين اسدآبادي ومحمد عبده محدود مي‌شد. بنابراين نوك حملة قلم‌ها بيشتر به رويارويي با سنت‌ها و جامعة سنتي عرب بود؛ به طوري كه كساني مانند جبران ‌خليل‌جبران، نويسندة تواناي لبناني، بر اين باور بودند كه تحولي بنيادي در ساختار جامعه و زندگي عرب و بلكه همة جهان لازم است تا بنياد ظلم را بركند و با آن ساختار زمينة ايجاد ديكتاتوري و ستم از ميان برود. اين افكار ايدئاليستي در آثار منفلوطي نويسندة رومانتيك مصري نيز نمود دارد. نظريات اينان به گونه‌اي نبود كه به جامعة عرب نويد انقلاب و تحول بدهد بلكه به تصّور تناقضات اجتماعي نوعي يأس را رواج مي‌داد. در اين آثار به ويژه آثار خليل‌جبران، انسان‌گرايي افراطي عرفاني درونماية اصلي آثار بود. غافل از اينكه چنين تفكري، مخاطب را در پيدا كردن حالت انفعالي و پذيرفتن بيشتر كمك مي‌كند تا پيدا كردن روحية مبارزه و فعال. بنابراين مي‌توان اين آثار را نيز همانند آثار پيشين، نوعي اندرزگويي دانست اما مترقي‌تر و زيباتر و غيرمستقيم (بي‌آنكه مخاطب راه به جايي ببرد).
به بيان ديگر تا پيش از جنگ ژوئن 1967 ميان اعراب و اسرائيل، كمتر اثري را در ادبيات داستاني عرب مي‌توان يافت كه گرايش رئاليستي داشته باشد. شكست ژوئن، شوك و ضربه‌اي بود كه جهان عرب را از اتاق بيهوشي خارج كرد و او توانست موقعيت خود را ارزيابي كند و از حوزة مسائل جنسي و عاشقانه و عرفان سطحي و اجتماعيات بي‌خطر برهاند.




محمد المويليحي
(1858_ 1930)
مويليحي در قاهره زاده شد. پدرش از تاجران بزرگ عهد محمدعلي پاشا بود. مويليحي از شاگردان سيدجمال‌الدين اسدآبادي بود. علاوه بر زبان عربي زبان تركي و فرانسوي را نيكو مي‌دانست. دوران تحصيلات و جواني‌اش را در مدارس طبقة اشراف مصر گذراند. چند سالي در ايتاليا و فرانسه زندگي كرد سپس به تركيه رفت و در آنجا به تصحيح و چاپ كتبي مانند «الغفران» تأليف ابوالعلاي مَعَرّي اقدام كرد و در چند نشريه از جمله «الاهرام» مطلب نوشت.
«قصة عيسي‌بن‌هشام» اثر مهم محمد المويليحي قصه‌اي است كه به تقليد از «مقامات» بديع‌الزمان همداني نوشته شده است. قهرمان بديع‌الزمان در «مقامات» او عيسي‌بن‌هشام نام دارد كه در سفرهايش با حيله و نيرنگ و سحربيان و قصه‌گويي براي بزرگان كسب معاش مي‌كند. بديع‌الزمان هر يك از اين حيله‌ها را يك «مقام» نام نهاده است.
چهارچوب و طرح كلي قصة مويليحي همانند «مقامات» است. او قهرمان داستانش را از نسل ماقبل نسل خود برگزيده است. شايد «قصة اصحاب كهف» الهام‌بخش او در اين داستان بوده است.
عيسي‌بن‌هشام همواره در سير و سفر است و در يكي از شب‌هاي مهتابي كه در مقبره‌ها به تفكر دربارة مرگ و زندگي پرداخته است، ناگهان مي‌بيند كه يكي از مردگان از درون گوري بيرون مي‌آيد. ميان او و عيسي‌بن‌هشام گفت‌وگويي صورت مي‌گيرد. او خودش را احمدپاشا منكيلي معرفي مي‌كند كه در سال 1850 در گذشته و از مبارزان و جهادگران بوده است. راوي با احمدپاشا دوست مي‌شود و او را با خود به قاهره مي‌برد. او با ديدن وضع و حال مردم متوجه مي‌شود كه قاهره بسيار عوض شده و زندگي مردم به صورتي جديد (آميزه‌اي از ظواهر سنتي گذشته و صورت جديد غربي) درآمده است. در هر حال جهاني پر از عيوب اخلاقي و اجتماعي است. مويليحي در اين قصه همة جوانب زندگي و جامعة اعراب را از تجار گرفته تا پليس‌ها و مردم عادي به تصوير كشيده و مورد انتقاد قرار داده است.
عيسي‌بن‌هشام، احمدپاشا منكيلي را پس از گشت‌وگذار در مصر، به پاريس مي‌برد تا جامعة متمدن غربي را نيز به او نشان دهد سپس با هم به مصر بازمي‌گردند و منكيلي به اين نتيجه مي‌رسد كه زندگي غربي صددرصد شر و پليدي نيست و مي‌توان از آن كمك گرفت.
قصة «عيسي‌بن‌هشام» المويليحي را مي‌توان با رمان انتقادي «سياحتنامة ابراهيم‌بيك» يا «بلاي تعصب» نوشتة حاجي زين‌العابدين مراغه‌اي نويسندة آذربايجاني همانند دانست.
آنچه قصة "عیسی بن هشام" را جذاب می کند سبک دلنشین ونثر ساده وروان آن است که باتوصیف های فراوان همراه است.

مصطفي‌لطفي المنفلوطي
(1876_ 1924)
او در منفلوط مصر از خانداني معروف و سرشناس زاده شد. در كودكي قرآن را فراگرفت و براي ادامة تحصيلات به «الازهر» فرستاده شد. در آنجا با محمد عبده انقلابي مشهور محشور بود. سپس به نوشتن مقاله و قصه دست زد. با وطن‌پرستاني همچون سعدزغلول نيز همراه بود. اواخر عمر در كتابخانة مجلس مصر به كار مشغول شد و سال 1924 درگذشت.
منفلوطي در ظاهر و باطنش همچون قطعه‌اي موسيقي مي‌نمود. او مردي خوش‌فكر، آراسته، متين، خوش‌ذوق و خوش‌اخلاق و خوش‌لباس بود. اين ويژگي‌ها را در تركيب آثارش نيز مي‌توان ديد. او اديبي مستعد و با بهرة ذوقي فراوان از ادبيات بود. وي بيش از آنكه صنعت‌گر ادبيات باشد، نويسنده‌اي طبيعي و ساده و در زمرة نخستين كساني است كه داستان كوتاه را در مصر تجربه كرده‌اند.
دو نكتة عمده در آثار او مي‌توان يافت. نخست اين كه ابزار بيان او ضعيف است و اين بدان سبب است كه او به زبان ادبيات آگاهي عميقي ندارد. از اين رو در شكل ارائه دچار اشكال است؛ تا آنجا كه، ممكن است در آثارش خواننده گاهي دچار سوء‌تفاهم شود. اين كج‌فهمي خواننده به جهت خطا در تعبير منفلوطي است كه به قول معروف لفظ را در غيرماوضع‌له قرار داده است.
نكتة دوم اين كه منفلوطي گرفتار ضعف فرهنگي است از آن جهت كه در علوم مشرق زمين متضلع نبود و نيز با مغرب زمين و تمدن آن، پيوند مستقيم نداشت. در تفكرات اجتماعي، تا حدي سطحي و ساده است و به سادگي درگير دگرگوني و عدم ثبات مي‌گردد.
قصه‌هاي منفلوطي از جهت ارتباط اجزاي قصه و عناصر آن قوي نيست. آنچه او را مشهور كرده، نثر ادبي اوست كه در حقيقت نثر رايج اوايل قرن بيستم، در مصر بود. تم و درونماية بيشتر قصه‌هاي او را غم‌ها و آلام اقشار فرودست جامعه تشكيل مي‌دهد، به طوري كه مي‌توان رگه‌هاي نارسيسيزم را در ادبيات او ريشه‌يابي كرد و علت اين همه اندوه و غم را يافت. او چنان خودشيفته است كه حتي آثاري را كه به عربي ترجمه مي‌كند مسخ مي‌كند و به دلخواه تغيير مي‌دهد. به بيان ديگر در قصه‌هاي او نوعي گريز از واقعيت وجود دارد كه در پشت اشك‌هاي او پنهان است. با این حال اندیشه های انسان گرایانة منفلوطی وتلاش او برای ریشهیابی علل فجایع زندگی انسان (هرچند بسیار ابتدایی است) قابل تقدیر است .
از آثار مشهور اوست: «العبرات» كه مجموعه آثار ترجمه اوست. «النظرات» كه مجموعه‌اي در سه قسمت است و دربردارندة مقالات سياسي، اجتماعي و ادبي او در مطبوعات است.
عنوان مطلب
مطلب مرتبط

20 نوفمبر, 2007

دگرباش

نوشته دکتر مهرداد افشار را درباره دگرباش بخوانید

را چه كنيم؟Queer

(آغازه:
- آنچه در پست قبلي نگاشتم تبيين اين مسأله بود كه درست نيست به هم‌جنس‌گرايان، دگرباش گفته شود. اين لفظ دور از هنجار بودن اين طيف از آدميان را مي‌رساند و متضمن توهين به آنها است؛ همان چيزي كه ما ساليان درازي است از آن فرار مي‌كنيم و پيش هر كس و ناكسي به استدلال مي‌پردازيم كه ما غيرطبيعي/ هرزه/ بيمار/ ديوانه/ ماليخوليايي و مانند اينها نبوده، از گرايش طبيعي برخورداريم و چون گرايش ما طبيعي و مطابق با هويت و ماهيت خدادادي ماست، پس بهنجار بوده و بايد محترم انگاشته شود. من هنوز خيال مي‌كنم كه اين بحث من، دقيقا با همان هدفي كه برايش ترسيم كردم، پيش از اين چندان مورد توجه دوستان ارجمند قرار نگرفته و درباره آن چيزي نوشته نشده بود.
- اما اكنون و در اين نوشته برآنم تا بحث ديگري را كه به مناسبت نوشتة قبليم برخي دوستان در كامنت‌هايشان مطرح كرد‌ه‌اند، مورد توجه قرار دهم و آن بحث برابر‌نهاده‌هاي لفظ «كويير» است. خوشبختانه با لينك نوشتة قبليم توسط مهدي عقيليِ عزيز، من به وبلاگي با حجم بالايي از نوشته‌هاي گوناگون راهنمايي شدم كه عده‌اي از دوستان هر يك به فراخور توانايي‌هاي خويش از زاويه‌اي خاص به اين مطلب توجه كرده‌اند. از اين رو، برخلاف بحث پيشين، اين بحث از سابقه‌اي درخشان در نوشته‌هاي عزيزان برخوردار است. من اگرچه نرسيدم اغلب آنها را با دقت بخوانم، اما مرور بر آن نوشته‌ها حال و هواي بحث را به دستم داد. صريحا اعتراف مي‌كنم كه موشكافي‌هاي آن دوستان آنقدر هست كه باعث بي‌نيازي از هر نوشتة ديگري، خاصّه از نوقلمي چون من ‌شود.
- درست است كه من مي‌خواهم در اينجا نشان دهم كه واژة «دگرباش» براي لفظ «queer » مناسب نيست و باز هم به نوعي تن‌دادن به همان چيزي است كه همواره از آن فرار كرده‌ايم، اما به تحليل و نقادي نوشته‌هاي آن عزيزان نمي‌پردازم و نيز سعي مي‌كنم كه آن مطالب را تكرار نكنم، اگر كسي خواست مي‌تواند به همان نوشته‌ها رجوع كند.)
ادامه مطلب

07 نوفمبر, 2007

کلاسيک ترين رمان عرب

کلاسيک ترين رمان عرب

مهمترين عامل ويژگي رمان عرب، اختلافش با رمان اروپايي از سويه شرايط تکوين تاريخي آن و همچنين معيارهاي نظري ويژه آن و ريشه هاي روايي - فرهنگي کهن آن است، هر چند ميان رمان عرب و رمان اروپايي قطع ارتباط کاملي نمي تواند وجود داشته باشد، اما اين موضوع باعث نمي شود در نگاه به جهان و بلکه در رويکردها و تجربه ها و شگردهاي فني - روايي اين دو نوع رمان تمايزي وجود نداشته باشد. اين تمايز و تفاوت، همان مقوله يي است که «هستي شناسي» يا ويژگي رمان عرب را رقم مي زند.بنا بر اين ويژگي ها، مساله جايزه نوبل هم جداي از سنت داستان نويسي مصر نبايد قلمداد شود. چرا که مصر مادر رمان عرب است و سنت داستان خواني در آن سنت ديرينه يي است. جداي قصه خواني در قهوه خانه ها و سرگذرها، توسط نوازندگان رباب و نقالان که سنتي کهن - تاريخي است، مجلات و روزنامه هايي مانند الهلال و الاهرام و المقتطف همواره به عنوان منبري براي انتشار مسلسل وار رمان هاي عربي حضور داشته اند و به همراه الاهرام که از سال 1785 يعني قبل از حمله ناپلئون به مصر سابقه انتشار داشته تا امروز هم به طور مستمر منتشر مي شوند. علاوه بر اين راديو و تلويزيون و سينماي عرب همواره به پخش و معرفي اين رمان ها توجه داشته است و با اين سابقه و سليقه، جايزه نوبل به هر شکلي بايد به يکي از نمايندگان جامعه يي داده مي شد که سنت رمان خواني و رمان نويسي آن نزديک به 250 سال استمراري است و اين موضوع بي نظيري است در اين سوي جهان. چه فرقي مي کند که نجيب محفوظ جايزه را مي برد يا جمال الغيطاني يا يوسف العقيد... غنجيب محفوظ در سال 1988 برنده جايزه نوبل ادبيات شد.فشايد همين ويژگي هاي «رمان عرب» در ادبيات نوين خاورميانه است که آن را در ميان رمان هاي فارسي، ترکي و اردو منحصر به فرد کرده است. اين ويژگي را بايستي علاوه بر موارد فوق به نوعي هم مربوط به قدرت انتشار زبان عربي و جغرافياي زيستي و هم وابسته به دفاع کارگزاراني دانست که رمان را تنها دفاعيه ملت ها در اين دنياي پرهياهو محسوب مي کنند و در اين راستا مراکز پشتيباني خود را چون «مرکز فرهنگي عرب» برپا کرده اند، مرکزي که علاوه بر اينکه در اغلب کشورهاي عربي نمايندگي دارد، در پاريس هم دفتري دارد با چندصد مترجم و نويسنده و با هدف چاپ و ترجمه و انتشار و معرفي رمان و ادبيات عربي در جهان، و از همين زاويه اغلب رمان هاي مهم عربي به زبان هاي زنده دنيا ترجمه شده اند.هرچه هست بايد بپذيريم که رمان عرب به مرحله تکويني تازه يي رسيده و توانسته هويت حقيقي خود را به ويژه پس از جنگ جهاني دوم در جهان ابراز کند و امروز ما با پديده يي شناخته شده روبه رو هستيم که نماينده مهمي در عرصه رمان خاورميانه محسوب مي شود که نجيب محفوظ يکي از نمايندگان مهم آن و «ميرامار»ش به گفته «فيليپ راث» يکي از کلاسيک ترين رمان هاي خاورميانه است. غخاورميانه يي که به خاطر شرايط ويژه اش بدون ترديد، رمان آينده جهان نيز در آن رقم خواهد خورد.ف---هر چند به رغم اين گزاره ها، رمان عرب در ايران بسيار فقير و ناشناخته است و سهم ترجمه آن نزديک به صفر است و از اين کميت منتشر در جهان، در ايران خبري نيست و در 30 سال اخير به نظر مي رسد حتي نمي توانيم روي 10 عدد رمان عربي ترجمه شده در ايران انگشت بگذاريم و تازه اگر هم ترجمه يي شده باشد، شامل آثار اين سه دهه اخير ادبيات عرب نيست؛«دزد و سگ ها» به ترجمه بهمن رازاني، «روز قتل رئيس جمهور» يوسف عزيزي بني طرف و «کوچه مدق» با ترجمه مرعشي پور و «گدا» محمد دهقاني و دو اثر «شب هاي هزار و يک شب» و «رهگذر قصر» غکه همان بين القصرين و نام محله يي در مصر است و به اشتباه مترجم انگليسي به رهگذر قصر ترجمه شدهف که از انگليسي برگردانده شده اند، مجموعه رمان هايي است که از نجيب محفوظ به فارسي ترجمه شده... البته اينجا هم لازم است اشاره کنيم که از مجموعه نزديک به 50 رمان نجيب محفوظ، رمان هاي مهم اين نويسنده چون وراجي روي نيل، بچه هاي محله ما، ابن فطومه، ميرامار، سه گانه «بين القصرين، قصرالشوق و السکويه»، محله داش ها، آينه ها و... هيچ کدام به فارسي برگردانده نشده اند.و به استثناي نجيب محفوظ حداکثر بيشتر بکاويم؛ نمايشنامه يي از توفيق الحکيم «همگنان غار» با ترجمه باقر معين و رماني از طه حسين به نام «آن روزها» و رماني از «حنا مينه» به نام «کابوس کوچ» به ترجمه عزيزي بني طرف و «ام سعد» کنفاني به ترجمه عدنان غريفي و باز رمان ديگري از کنفاني نويسنده شهير فلسطيني «بازگشت به حيفا» به ترجمه موسي اسوار... و يکي دو ترجمه قصه هاي کوتاه به ترجمه محمد جواهرکلام و موسي اسوار...و اما اعراب غير از اين چند نويسنده يي که بسيار هم مي شناسيم، رمان نويسان پرآوازه ديگري هم دارند چون جمال الغيطاني و عبدالرحمان منيف، هدي برکات غکه امسال جايزه جهاني بهترين رمان خاورميانه را گرفتغ و يوسف العقيد فکه چند جايزه معتبر جهاني گرفتهف و طيب صالح، ادوارد خراط، حنا مينه، حنان الشيخ غکه تا اينجا تقريباً همه آثار اين نويسندگان، حداقل به انگليسي ترجمه شده استف، صنع الله ابراهيم، حليم برکات، عبدالخالق الرکابي، عبدالحکيم قاسم، احمد عمر شاهين، احلام مستغانمي، سحر خليفه، کوليت الخوري، ليلي بعلبکي، اميلي نصرالله، فتحي غانم، لطيفه زيات، اميل حبيبي، ليلي عسيران، فوزيه رشيد، حيدر حيدر، فاضل السباعي، غاده سمان و مونس الرزازو نور خاطر (ربيع جابر)... و الخ.البته اينها را مي گويم نه به اين معنا که ما فقط به رمان عرب بي توجه بوده ايم، بله بايد بگويم که ما همين رفتار را هم با ادبيات همسايه خود نظير ادبيات ترکي، اردو و کلاً خاورميانه نيز داشته ايم و همواره مترجمان ما بيشتر با تفکري غرب مدارانه و شرق ستيز سويه ترجمه «آثار غربي» را نگاه داشته اند، مگر چند درصد رمان هاي ترکي يا اردو يا هندي را ترجمه کرده ايم؟ آيا زمان آن فرا نرسيده که از اين غرب نگاري، ترجمه مداري و نگاه شرق شناسانه شالوده شکني و به خلاقيت هاي بومي خود اعتنا کنيم؟

01 نوفمبر, 2007

ناگهان چقدر زود

حرفهاي ما هنوز ناتمام ..
.تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
!پيش از آن كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدرزود دير مي‌شود

قیصر امین پور

حق با فرج سرکوهی است

یک اشتباه این همه تیرباران

در مورد مسئله ای که در ارتباط با امکان حضور و یا عدم امکان حضور دکتر عبدالکریم سروش در اجلاس سالانه­ی انجمن قلم جهانی
بین دکتر سازگارا و فرج سرکوهی پیش آمده، بدون ورود به متفرعات مسئله که جز اخلال در بحث بر آنها قصد و هدفی مترتب نیست، ضرورت دارد، به عنوان یکی از بنیانگذاران و فعالان کانون نویسندگان ایران، هم به عنوان عضو انجمن قلم جهانی شعبه ی آمریکای آن در گذشته، و هم به عنوان رئیس سابق انجمن قلم کانادا، و نیز به عنوان نویسنده­ای که خواه به عنوان نماینده ی رسمی، و خواه به عنوان مدعو در جلسات انجمن قلم جهانی شرکت داشته، خدمت علاقمندان این بحث چند نکته را عرض کنم.
1ـ وقتی که ما چند وقت پیش در تهران متن 134 نویسنده را آماده کردیم، در جمع مشورتی اسامی نویسندگانی را که به ذهنمان می­رسید که باید جزو امضا کنندگان آن متن باشند با یکدیگر در میان گذاشتیم. اسم دکتر سروش هم مطرح و متعاقبا رد شد. به دلایلی که برای همه روشن بود: درست در زمانی که همه­ی اعضای کانون نویسندگان ایران، پس از اعدام سعید سلطانپور، عضو هیات دبیران کانون بیم آن را داشتند که روانه ی زندان­های جمهوری اسلامی شوند، آقای دکتر سروش در رأس تصمیم­گیری­های فرهنگی جمهوری اسلامی قرار گرفته بود و نتیجه­ی آن تصمیم­گیری تعطیلی دانشگاهها، فرار مغزها از کشور، زندانی شدن تعداد بیشمار دانشجویان دانشگاهها و حتی اعدام آنها، و زندانی شدن تعدادی از استادان دانشگاهها بود. در اجلاسی که در دانشکده­ی حقوق دانشگاه تهران در بهار سال 60 تشکیل شد، و در آن دکتر سروش، جلال­الدین فارسی و دکتر شریعتمداری از طرف آیت­اله خمینی به عنوان نمایندگان او شرکت کردند، اعتراض­های فراوانی به تصمیم­گیریهای غیر دموکراتیک در حق دانشگاهها صورت گرفت. در آن جلسه تعدادی از استادان دانشکده­ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران نیز حضور داشتند که مشخصا عبارت بودند از خانم دکتر هما ناطق، خانم دکتر آذر نفیسی، خانمی از بخش روانشناسی، آقای دکتر بهمن نیرومند، و من. از آنجا که بخش اعظم اعتراض­ها از سوی من به عمل آمده بود ـ به­رغم اینکه دیگران هم حرفهایی به اعتراض زده بودند، من بازداشت شدم. پس از آنکه از زندان اوین در اوایل زمستان همان سال آزاد شدم، دوباره رئیس دانشگاه وقت از من خواست که به اوین برگردم و از آنجا، نامه ای دریافت کنم که بازگشت من به دانشگاه منوط به تصمیم خود دانشگاه است و من محکومیتی در دستگاههای قضایی نداشته ام، و در مورد پرداخت حقوق هم دانشگاه خود باید تصمیم بگیرد. پیشتر، موقع مرخص شدن از زندان بود که دادیار شعبه از من خواست یا من رضایت شاکیان خود را جلب کنم و یا کسی با قباله بیاید به اوین. من پرسیدم شاکیان من چه کسانی هستند، گفتند آقایان جلال الدین فارسی و دکتر عبدالکریم سروش . من ضمن اینکه بسیار تعجب می کردم، گفتم من به این اشخاص دسترسی ندارم. گفتند اینها از استادان هستند. گفتم من از استاد بودن اینها هم خبری ندارم، اما اگر اجازه بدهند برادر من کفالت مرا برعهده گیرد، او هم استاد دانشگاه است. گرچه او هم قباله نداشت، اما پذیرفتند. آن موقع بود که من فهمیدم اعتراض من به آقایان شورای انقلاب فرهنگی کار دستم داده است. البته وقتی که چند ماه پیش تر در خیابان 16 آذر مرا بازداشت می کردند، از بازداشت کنندگان حکم جلب خواستم، و آنها حکم جلبی به امضای لاجوردی به من نشان دادند. چه رابطه ای بین دو جناح مختلف بود، دقیقاً در آن زمان روشن نبود. تا آن روز به نظر می رسید من جرمی مرتکب نشده بودم. در آن زمان برای گرفتن حقوق معوقه به اسنادی دسترسی پیدا کردم. رئیس دانشکده ی وقت به بانک ملی شعبه ی دانشگاه نوشته بود که حقوق دکتر هما ناطق، دکتر بهمن نیرومند، دکتر آذر نفیسی، دکتر رضا براهنی و آن خانم استادیار روانشناسی را از حساب آنان برداشته به حساب دانشگاه واریز کنند. از آنجا که دادسرای انقلاب سرنوشت مرا به خود دانشگاه واگذار کرده بود، دانشگاه تهران چند ماه بعد مرا از کلیه ی خدمات دولتی منفصل کرد و هرگز هم اجازه نداد که قدم به دانشگاه تهران بگذارم. از سرنوشت آن خانم روانشناس خبر ندارم. خانم آذر نفیسی با روسری در دانشگاه دیگری به کار پرداخت و هما ناطق و بهمن نیرومند از ایران فرار کردند.
2ـ علت امتناع جمع مشورتی کانون نویسندگان از سپردن متن 134 به آقای دکتر سروش برای امضا این بود که آقای دکتر سروش در مقطع خاصی که مقطع قدرت گرفتن نظام جمهوری اسلامی برای قطع نفس روشنفکری از جامعه بود، در کنار آن قرار گرفته بود. و بعدها هم هرگز حاضر نشد حتی یک بار از مردم آزاده ای که زجر آن سال ها را کشیده بودند، عذر بخواهد. امروز ممکن است آقای دکتر سروش را با معیار دیگری بسنجیم، ولی آقای دکتر سروش هنوز گذشته ی خود را با آن معیار نسنجیده است. بعضی ها گفته اند که چرا هایدگر هرگز از همکاری با نازیسم عذر نخواست. پس چه مانعی دارد که آقای دکتر سروش هم عذر نخواهد. اولاً آقای دکتر سروش ناخن کوچک هایدگر هم نمی تواند باشد ـ در حوزه ی فلسفه ـ و ثانیاً این همه لعنت نامه درباره ی هایدگر نوشته شده، که یک هزارمش در ارتباط با حیات اولیه ی سروش نوشته نشده است. اما اگر هایدگر در زمان هیتلر به انجمن قلم می رفت، حتماً با اردنگی بیرونش می کردند، همانطور که فرستاده ی پینوشه را در هلند از انجمن قلم بیرون کردند و "آریل دورفمن" را که مخالف پینوشه بود به عضویت پذیرفتند. انجمن قلم سابقه ی این مسائل را داشته است. وقتی که نورمان میلر، نویسنده ی معروف آمریکایی، در زمان ریاست انجمن قلم آمریکا، از وزیر خارجه ی آمریکا در چند سال پیش دعوت کرد که اجلاس جهانی انجمن قلم را در نیویورک افتتاح کند، نویسندگان دیگر آمریکایی به اعتراض برخاستند. انجمن قلم هرگز نمایندگان دولت ها را به جلسات خود نپذیرفته است. ممکن است شما و من هزار اختلاف با فرج سرکوهی داشته باشیم، اما او کاملاً حق دارد، و انجمن قلم کاملاً حق داشته است که آقای دکتر سروش را راه ندهد. وقتی که من نماینده ی انجمن قلم کانادا بودم، حق نشستن در جلسات و حق رأی داشتم، و رأیم رأی هفتصد یا هشتصد نفر نویسنده ی کانادا بود، اما این به مدت دو سال بود. پس از آن وقتی به انجمن قلم دعوت شدم برای ایراد سخنرانی بود، اما حق رأی نداشتم. و در جلساتی که رأی گیری مطرح بود، شرکت نمی کردم. فرج سرکوهی کاملاً حق دارد بگوید که آقای دکتر سروش حق ورود به جلسات انجمن قلم را نداشته است. خود سرکوهی، وقتی که دید در یکی از جلسات نباید شرکت کند، آن را ترک کرد. بارها شده که من نیز همین کار را کرده ام و آقای سازگارا نمی داند که حتی اگر رئیس جمهوری یک کشور می خواست در جلسه ای از جلسات انجمن قلم شرکت کند باید از مجمع عمومی انجمن قلم پرسیده می شد که آیا او می تواند شرکت کند یا نه. وقتی که چند سال پیش "جان راستین سال، فیلسوف و جامعه شناس معروف کانادایی و شوهر فرماندار سابق کانادا، یعنی نماینده ی ملکه الیزابت در کانادا، می خواست در اجلاس انجمن قلم در نروژ سخنرانی کند، باید با تصویب هیأت دبیران انجمن قلم جهانی چنین کاری را می کرد. این اصل دموکراتیک سازمان های دموکراتیک است. شما نمی توانید به خاطر آقای دکتر سروش به توجیهات غیردموکراتیک متوسل شوید. از آقای دکتر سروش می توان فلسفه ی دیگری درباره اسلام یا مدنیت و فرهنگ جدید و کهن آموخت، اما اگر او در آینده بخواهد در یک سازمان دموکراتیک ایراد سخنرانی کند و یا حتی حضور یابد، باید طبق منشور آن سازمان دموکراتیک، یا ابتدا به عضویت آن درآید و یا رسماً از طرف آن سازمان یا انجمن دعوت شود. تردید دارم که آقای دکتر سروش، به رغم محبوبیتی که در میان بسیاری از روشنفکران مذهبی دارد، به سادگی بتواند از دریچه ی یک سازمان دموکراتیک، مثل انجمن قلم ، نگاهی به درون آن بیندازد.
3ـ در ایران کوشیده اند با استفاده از نام انجمن قلم، دو بار، یک بار در دوران شاه، و یک بار دیگر در دوران جمهوری اسلامی انجمن قلم تشکیل دهند. آرتور میلر برای من تعریف می کرد که در زمان ریاست او، زین العابدین رهنما، پیش او رفته بود و از او خواسته بود که انجمن قلم اجلاس خود را یک بار هم در تهران تشکیل دهد. مخارج رفت و برگشت همه اعضا به وسیله ی دولت شاه پرداخت می شد، اما یک شرط هم داشت: ملکه فرح به ریاست اجلاس تعیین شود. آرتور میلر می گفت: "من پیرمرد را با اردنگی از اتاقم بیرون کردم." در این دوره هم انجمن قلم درست کرده اند، آقای دکتر ولایتی، که در حیاتش حتی یک جمله ی ادبی ننوشته است، ریاست آن را برعهده دارد، و مدیریت آن را هم مدتی کسی به نام مستعار رضا رهگذر برعهده داشت که بزرگ ترین افتخارش نگارش فحش نامه علیه صمد بهرنگی و بنده و دیگران بوده است. انجمن قلم جهانی و شعبات آن برای مبارزه با سانسور به وجود آمده اند، همانطور که کانون های مشابه آن به اسامی دیگر در کشورهای دیگر. ترجمه ی آقای رهنما از قرآن ترجمه ای بسیار خوب است، اما او در شمار آن سه چهار نفری بود که در رساندن رضاخان به سلطنت دست داشت، و گرچه خانواده اش آدمی مثل فریدون رهنما را هم داشت که به احمد شاملو، الوار و نرودا را معرفی کرد، اما خود پدر از ارکان اصلی فرهنگ سلطنت در ایران بود، حتی اگر آدمی مثل هانری کربن هم از دوستان او بوده باشد، کسی که همیشه تکیه بر قدرت غیردموکراتیک زده، چرا باید رئیس انجمن قلم شود؟ ما سازمان دموکراتیک را با حکومت ها و دولت ها اشتباه نمی کنیم، حتی با حکومت ها و دولت های دموکراتیک . آقای سروش چه وقتی، حتی یک بار به عنوان نمونه، خواستار آزادی اندیشه و بیان بی هیچ حصر و استثنا در کشور خود شده است؟ کی به عنوان نمونه به دستگیری نویسندگان اعتراض کرده است؟ کی از عرش علیین پایین آمده تا در کنار اشخاصی که با او اختلاف دارند پای بحث بنشیند؟ دولت دانمارک یا هر دولت دیگری حق دعوت کسی را به انجمن قلم ندارد. حق ندارد پولی بابت این دعوت خرج کند. اشتباه محض خواهد بود تصور کنیم که ایشان را آقای خاتمی، رئیس جمهور وقت فرستاده است. اشتباه محض خواهد بود اگر فرستاده باشد. شاید آقای سروش در ده ها مسئله ی دینی و غیردینی حق داشته باشد، در نزاع با سختگیران اسلامی شجاعت و درایت نشان داده باشد. خلط مبحث خواهد بود اگر فکر کنیم که در این مورد هم حق داشته است. دفاع آقای دکتر سازگارا از سروش در این مورد اشتباه محض است. در این مورد فرج سرکوهی حق دارد.
4ـ من از اوایل دهه پنجاه شمسی و یا هفتاد میلادی، عضو انجمن قلم جهانی، شعبه ی آمریکای آن بودم. در سال شصت، وقتی که به شکایت اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی به زندان افتادم، هنوز عضو همان انجمن قلم بودم. گرچه در آمریکا نبودم. کمیته ای که عضویت آنرا در انجمن قلم داشتم، کمیته ی "آزادی نگارش" بود که در آن افرادی مثل دانولد بارتلمی، فیلیپ راث، فرانسیس فیتزجرالد، آرتور میلر، ادوارد آلبی، ریچارد هائورد، گریس پیلی و چند تن دیگر شرکت داشتند. ما در آن زمان به ایدئولوژی افراد کاری نداشتیم. بلکه می خواستیم نویسنده ها از هر نحله ی فکری آزادانه عقاید خود را بیان کنند. این تجربه حاصل رشد عامل روشنگری در میان آن جمع بود، و محصول چندین قرن تفکر و دقت و فلسفه و انقلاب و غیره. در آن زمان نویسنده را به مارکسیست، مسلمان، دمکرات، سوسیالیست و غیره طبقه بندی نمی کردیم. از همه ی کسانی که گرفتاری پیدا می کردند دفاع می کردیم واسلاو هاول مطرح بود. ساعدی مطرح بود. سعید سلطانپور مطرح بود. علی شریعتی مطرح بود. دهها نویسنده روس، اروپای شرقی، چینی، عرب،ایرانی و کره ای مطرح بودند. دفاع از آنان، آزاد کردن آنان از زندان ها، رساندن آنان به ساحل امن و امان در گوشه ای از دنیا هدف ما بود. این مسئله حقوق بشر بود، مسئله آزادی اندیشه و بیان بود. ربطی به ایدئولوژی هم نداشت. در زمان ریاست جمهوری کارتر نامه ای خطاب به او از طرف انجمن قلم امریکا نوشته شد که من در تالیف آن با سایر اعضای آن کمیته شرکت داشتم. اسم سه نفر مشخصا یادم مانده. آیت الله طالقانی، آیت الله منتظری و سعید سلطانپور. من آن دو تن اول را هرگز ندیده بودم و بعدا هم هرگز ندیدمشان. سعید را از سال چهل می شناختم و علیرغم اینکه جرات و جسارت او را می ستودم، با او نیز قرابت اندیشگی کامل نداشتم. اما دفاع از آن سه تن را وظیفه خود می دانستم، به رغم اختلافات فکری و سیاسی. قانون دفاع از حقوق بشر، قانون دفاع سیاسی نیست. از آن بالاتر و پایین تر نیست. با آن متفاوت است. این دفاع مبتنی بر آزادی اندیشه و بیان بی هیچ حصر و استثناست. از آنجا که عبدالکریم سروش، دکتر شریعتمداری، جلال الدین فارسی و دیگران به حریم اعتقادی این نوع تفکر وارد نشده بودند، به محض اینکه دیدند یک نفر از حقوق دانشگاهیان در دانشگاه تهران، و در دانشکده حقوق دفاع می کند، و این دفاع منطبق بر اصلی است که آنها طبق آن اصل در راس امور فرهنگی و دانشگاهی کشور قرار نگرفته اند، صدای اعتراض من به غیرقانونی بودن حضور آنان در دانشگاهرا با شکایت علیه من پاسخ گفتند، و غلامعلی افروز، معاون دانشگاه در آن زمان و از نزدیکان دستگاه امنیت جمهوری اسلامی، اعتراض مرا بهانه قرار داد و کار من یعنی همان عضو انجمن قلم، و عضو کانون نویسندگان، و دانشیار چندین ساله دانشگاه که ارتقاء به استادی اش را، هم در زمان شاه مانع شده بودند و هم در زمان جمهوری اسلامی به زندان اوین سال 60، یکی از شوم ترین سالهای تاریخ ایران، کشید. درست در همان زمان آقای دکتر سروش در راس تصمیم گیری پیرامون سرنوشت دانشگاهها و استادان و دانشجویان بود. آقای دکتر سروش رسما در تعطیلی دانشگاهها، در گرفتاری استادانو دانشجویان، در اعدام و نفی بلد آنان، و در تحمیلبه فرار آنان از کشور بر آنان مقصر است و چنین آدمی حق ندارد پا در جلسات سازمانی بگذارد که هدف آن از بدو تأسیس کوشش در جهت آزاد کردن زندانیان سیاسی اهل قلم و آزاد کردن قلم از دست اوباشانی بوده که با تکیه بر اریکه ی قدرت می خواستند نویسنده و استاد آزادیخواه دانشگاه و دانشجوی مستقل سر به تنشان نباشد.
ممکن است نظر یک نفر درباره ی مسائل عوض شود. غرض من از نوشتن این مطالب اصلاح خط فکری آقای دکتر سروش نیست، بلکه بیان وضع آن خط فکری و فهم آن است که دکتر سروش در حساس ترین مقطع تاریخ ایران در برابر آن ایستاده است، و نه تنها در برابر آن ایستاده، بل که در انهدام آن سهیم بوده است. آن خط صالح چپ نبوده، مجاهد نبوده، آزادیخواه غیر منتسب به گروههای سیاسی نبوده، بل که ضمن اینکه اینها بوده، هزاران آدم دیگر با تفکر گونه گون و متفاوت نیز بوده، که مجموعه ی آن به اضافه تفکر آدمهای خارج از زندانها، اگر در یک جا گرد هم می آمدند، می رفتند زیر چتری به نام دمکراسی، هر کسی از مذهبی و غیرمذهبی، از سنتی و انقلابی، از ماوراء چپ و طیف چپ، تا راههای میانه و حتی طیف راست در ذیل آن قرار می گرفتند، و آن عبارت بود از: آزادی اندیشه و بیان بی هیچ حصر و استثنا. و اگر آقای سروش در آن زمان حاضر به صحه گذاشتن بر انهدام کامل آن آزادی نمی شد، و به انهدام آن آزادی حتی در مراحل بعدی، موقع دفاع از خود صحه نمی گذاشت، نه خودش در قم کتک می خورد، نه زیر جلکی، زیر چتر رئیس جمهور وقت، راه انجمن قلم جهانی را در پیش می گرفت، و نه موقع دفاع از خود در فلان دانشگاه غربی می گفت، آنها ما را می زدند و ما هم آنها را می زدیم. وضع دیگری پیش می آمد که آقای دکتر سروش از آن بزرگ ترین درس دموکراسی را می گرفت. خط امروزین آقای دکتر سروش در ادامه همان خط سابق، با فرق هایی است که مجال گفتن آن در این جا نیست. صریح تر بگوییم: اگر آقای عبدالکریم سروش می خواست به جایی مثل انجمن قلم برود، چرا قدم رنجه نکرده، راه کانون نویسندگان ایران در کشور خود را در پیش نگرفته است؟ انگار کسر شأن است که آدم در مقابل آزادیخواهان کشور خود تواضع نشان دهد، اما در برابر آزادیخواهانی از همان نوع در اروپا شیوه ی معکوس آن را در پیش گیرد.
همه حق دارند با یکدیگر اختلاف فکری و هنری و فلسفی و ادبی داشته باشند. آقای سرکوهی برای آقای سروش پاپوش ندوخته است تا آقای سازگارا در جهت توجیه یک ناحق به ملامت کسی برخیزد که در این مورد حق داشته است. نمی توان روزی کراوات را برداشت و با قیافه ای عبوس در کنار قدرت ایستاد، و بعد کراوات زد و با لبخند ملیح در کنار قدرت دیگری ایستاد، و حتی با توجیه ایستادن در کنار سروش ـ که اکنون ایستادن در کنارش تجلی آزادیخواهی دارد، در برابر حرف حق سرکوهی درباره ی انجمن قلم قد برافراشت. بیان حق، حق همگان است، نه تنها حق کسانی که به هر طریق ممکن و در همه حال و به هر قیمتی، و انگار بر حسب عادت کرسی و تریبون پیدا می کنند. در جهان دموکراتیک، هیچکس به تنهایی، و همگان در زمان واحد در یک مکان، حرف نهایی را در اختیار ندارند. دموکراسی مطلق نیست، یک جریان دائمی است. دموکراسی آن جریان توقف ناپذیر جهانی است.
اکتبر 2007 ـ تورنتو
رضا براهنی