ف.م.سخن از نویسندگان و طنزپردازان پُرسابقه و پُركار وبستان فارسی است. پس از مدتی غیبت از عرصهی نوشتن، بهتازگی چندین مقاله از ایشان منتشر شده است؛ یكی از این مقالات، به بازخوانی مواضع فكری دكتر رامین جهانبگلو نشسته بود. جهانبگلو از سرسختترین مخالفان عبارت "روشنفكری دینی" است. همچنان كه انتظار میرفت در مقالهی ف.م.سخن نیز به این عبارت اشاره رفته و مخالفت جهانبگلو با آن تشریح شده بود. یادداشت زیر نیمنگاهی افكنده است بر مفهوم و مضمون عبارت "روشنفكری دینی" با این توضیح كه از صورت طولانی یادداشت نهراسید! بخش بزرگی از آن به نقل فرازهای مقالهی یادشده اختصاص یافته تا اصل مطلب نیز پیش چشم خوانندهی گرامی باشد.
*دكتر جهانبگلو از روشنفكری دینی تعریف و تعبیری دارد كه پیوسته آن را به كار میبرد. با تعریف او روشنفكری دینی
، مربعی مدور است. ف.م.سخن در مقالهی خود این موضوع را تشریح میكند:«کار امثال جهانبگلو از جانب دیگری نیز حائز اهمیت است: عده نسبتا زیادی از زندانیان، به روزنهی کوچک و خردی چشم دوختهاند و گمان میکنند این روزنه همان افق باز و نامتناهیست. عدهای نیز تابلوی نقاشی خوش آب و رنگی را پیش ِرو نهادهاند و جهان آزادشان را در قاب کوچک و تصنعی آن میجویند. یکی خود را با مارکسیسم ساختگی و تحریفشده سرگرم میکند، دیگری زیر لوای شتر گاو پلنگ ِ روشنفکری دینی به جستوجوی خورشید حقیقت قیام مینماید. یکی چهگوارا را در رکاب امام حسین به جنگ یزید و امپریالیسم جهانی میفرستد، دیگری مارکس را در معیت استالین، به مبارزه با دشمنان پرولتاریا و بورژوازی ضدانقلاب گسیل میدارد. امثال جهانبگلو، نامتجانس بودن این ترکیبات را بیرودربایستی مدلل میکنند و آن دروغهای حقیقتنما را آشکار میسازند.جهانبگلو اعتقاد دارد که "روشنفکر حقیقتجوست و کارش زندگی در حقیقت و برای حقیقت است." (بین گذشته و آینده؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۴؛ صفحهی ۲۴۰. بقیه نقل قولها همه از همین کتاب است). او این تعریف را بارها و بارها تکرار میکند. در مصاحبه با روزنامهی همبستگی، در مصاحبه با روزنامهی همشهری، در مصاحبه با روزنامهی شرق و یاس نو جهانبگلو بر روی این دو عبارت، مکرر انگشت میگذارد: "در حقیقت، و برای حقیقت". اما حقیقت برای جهانبگلو چیست؟ آیا حقیقت نقطهایست مشخص که روشنفکر باید به آن برسد و در آن نقطه حرکت و رسالتاش را به اتمام رسانــَد؟ آیا حقیقت، در بطن دین نهفته است و روشنفکر حرکت خود را از آن آغاز میکند و در آن پایان میدهد؟ جهانبگلو به این سؤال چنین پاسخ میدهد: "حقیقتی که من گفتم یک مفهوم کلی است. این حقیقت مثل افقی است که شما هر چه به آن نزدیکتر شوید، از شما دورتر میشود. بنابراین، این آن حقیقتی نیست که شما بتوانید به چنگ بیاورید. این حقیقت تجربهای است که روشنفکر در طول زندگیاش به دست میآورد..." (صفحهی ۲۱۵).برای رسیدن به حقیقتی که جهانبگلو از آن سخن میگوید، باید تا بینهایت رفت. ایستادنی در کار نیست. نقطهای به نام پایان وجود ندارد. ولی حقیقت برای خیلیها نقطهایست مشخص با مختصات مشخص. میتوان جای آن را معلوم کرد و به آن دست یافت. یکی آن را در رهنمودهای زوالناپذیر و آموزشهای داهیانهی مارکس و انگلس و لنین مییابد؛ دیگری در متن کتاب مقدس آن را جستوجو میکند. این نقطه، نقطهی ایدئولوژیست و کسی که حقیقت را در آن میبیند ایدئولوگ است: "اگر روشنفکر بخواهد حقیقت را به چنگ بیاورد و آن را حقیقت مطلق بکند، او دیگر روشنفکر نیست، بلکه ایدئولوگ است."(همانجا).پس میان روشنفکر و ایدئولوگ تفاوتی هست؛ تفاوتی عمده که فهم از حقیقت عامل به وجود آمدن آن است. ایدئولوگ همان کسیست که تابلوی افق را پیش ِ روی خود گذاشته و آن را خود ِ افق میپندارد. روشنفکر اما چشم به افق واقعی دارد: "تفاوت ایدئولوگ و روشنفکر در همین نکته است. ایدئولوگها کسانی هستند که میخواهند از یک حقیقت پیروی کنند و آن حقیقت را بر دیگران اثبات کنند و تحمیل کنند، بنابراین در جایی خود را متوقف میکنند. ولی روشنفکر باید کسی باشد که مرتب حتی گذشته خود را مورد سؤال قرار دهد و بتواند روش شناسی خود را در دورههای گذشته فکری و معرفتی مورد سوال قرار بدهد..." (همانجا).دین برای اکثر ِ ما یک حقیقت است. ما در امور دنیا فکر میکنیم، چون دین ِ ما به ما میگوید که فکر کنیم. ما همه چیز، حتی خود دین را با عقل بشریمان میسنجیم، چون دین ما به ما میگوید که چنین کنیم. دین برای ما نقطهی آغاز است. این فکر کردن و این بهکارگیری عقل، علیالقاعده باید باز ما را به همان دین برگرداند. دینی که مشکل داشته باشد و اصولش با عقل بشری سازگار و منطبق نباشد، اصولا دعوت به اندیشیدن و دخالت دادن عقل نمیکند. پس دین ما از چنان صلابت و استحکامی برخوردار است که هر چه متهی عقل را بر آن بنهیم باز از درون آن خود دین سر بر خواهد کشید. اما اگر فکر و عقل ما نتیجهی دیگری بگیرد چه؟ آیا این قدرت و اجازه را خواهیم داشت که دینمان را کنار بگذاریم و مسیر دیگری را در پیش بگیریم؟ به دلایل مختلف، نخواهیم توانست و نخواهیم خواست. اینجا، به اصطلاح ِ "روشنفکر دینی" میرسیم. همانکه جهانبگلو از قول هایدگر آن را "دایرهی مربع" مینامد (صفحهی ۲۱۲). چیزی که وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد. نه دایره میتواند مربع باشد و نه مربع میتواند دایره باشد. جهانبگلو ضمن ِ پذیرفتن ِ وجود ِ روشنفکرانی که خود را دینی مینامند معتقد است که این گروه باید خود را "اصلاحطلبان دینی" یا "نوگرایان دینی" بنامند نه روشنفکران دینی (صفحات ۳۰۱ و ۳۰۲): "من این بحث را با دکتر سروش و دکتر کدیور کردهام. آنها طبیعتا با این نظر مخالف هستند، یک نوگرای دینی به دنبال روشها و تفکرات تازه است، اما روشنفکری را باید به حال خود رها کند، به این دلیل که روشنفکر از یک اندیشه انتقادی برخوردار است. روشنفکر کسی است که برای حقیقت و در حقیقت زندگی میکند نه برای هیچ نظام و یا ایدئولوژی دیگری. روشنفکر انسان آزادهای است که در هیچ شرایطی قادر به متوقف کردن خود نیست. او نمیتواند به خود بگوید که این پایان خط است، من حقیقت مطلق را پیدا کردهام و از این به بعد دیگر نیازی به دانستن و فهمیدن ندارم..." (صفحهی ۱۸۸).در مورد دکتر شریعتی و جلال آلاحمد نیز جهانبگلو نظری متفاوت از اکثریت روشنفکران جوان دارد. کار آنها ایدئولوژیک است و طبیعتا در فضای بیکران روشنفکری نمیگنجد: "یکی از اشکالاتی که من به کسانی مثل آلاحمد و شریعتی دارم این است که اینها ظاهرا از متفکرانی اسم میبرند که این اسامی و متفکران را درست به شاگردهایشان معرفی نمیکنند و اندیشههایشان را برای آنها تشریح نمیکنند؛ اینها خود آثار این متفکران را درست نخواندهاند و صرفا نامشان را شنیدهاند، یا شاید خلاصهای یک الی دو صفحهای دربارهشان خواندهاند... من و دکتر شایگان درباره غربزدگی همعقیدهایم که غربزدگی در واقع نشناختن غرب است. وقتی کسی غرب را بشناسد غربزده نمیشود، بلکه غربشناس میگردد و غربزدهی اصلی در واقع خود آلاحمد است، زیرا در باره مطالبی حرف میزند که ناقص و نیمهکاره خوانده است و حتی نیمهکاره دربارهشان حرف میزند. پس از آن وی غربزدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران را به صورت یک مانیفست ایدئولوژیک مینویسد. امروزه این کتابها به صورت یک مانیفست خوانده میشوند و چون مانیفستگونهاند کتابهای کهنهای شدهاند، یعنی در واقع از نسلی به نسل دیگر تاریخ مصرفشان تمام میشود..." (صفحهی ۱۸۰).»اما تعبیری كه دكتر سروش از روشنفكری دینی دارد هم درخور شنیدن است:«روشنفكری دینی به هیچوجه یك اصطلاح تناقضآمیز و به معنای دیندار بیدین نیست. روشنفكر دینی، یعنی باخبر از دنیای غیردینی، یعنی دیندار عصر، یعنی آشنا با انواع روشنفكریهای غیردینی و عالم به دین خود و عازم بر بازسازی معرفت دینی و فهم آن در جغرافیای معرفتی نوشوندهی بشر و همتگمارنده بر ابداع و هدایت و روشنگری و مبارزهی فرهنگی و فكری، و دارندهی اعتقاد تفصیلی به كارسازی دین در عصر حاضر و صاحب دغدغهی جمع خلوص و توانایی و تعبد و تعقل و زمین و آسمان.روشنفكری دینی، مهاجر محقق دردمند و فكور و دلیر از تقلید رستهای است كه به آفات و بیماریهای جامعهی دینی -از آن نظر كه دینی است- حساس است و در پی بیان و علاج دلیرانه و طبیبانهی آنهاست. روشنفكر دینی -علیالاصول- یك احیاگر است كه هم به جوانب مغفول میپردازد و آنها را از فراموششدگی بیرون میآورد و هم به نوفهمی همت میگمارد و هم به دفع آفات علمی و شبهات فكری میپردازد»در یك كلام، روشنفكر دینی یعنی كسی كه طبیبانه و دلسوزانه در دین نظر میكند و آن را مؤلفهای نیرومند میبیند و میكوشد تا آن را هر روز نوبهنو كند. من فكر میكنم حذف دین از دایرهی مشغولیات و دغذغههای یك روشنفكر كه خود را "وجدان بیدار اجتماع" میخواند راه به جایی نخواهد برد. درست به همین دلیل من پروژهی روشنفكران عرفی را ناقص میبینم و از آن سو بر سروش و كدیور و مجتهد شبستری و صالحی نجفآبادی (كه یك سنتگرا بود) درود میفرستم كه بخشی از سترونیهای سنت و دین و سنت دینی را با نوآوریها یا بازخوانیهای خود، درهم شكستهاند و از آن میان راهی به سوی تجدد و مدرنیته و دنیای "امروز" گشودهاند. كتاب بسط تجربهی نبوی نمونهای از این كوششهای فكری است. مقالات و سخنان سروش در این كتاب برای دینداران و باورمندان به دین، مردافكن و بنیانبرانداز اما راهگشا و جسورانه است. حال بسنجید دایرهی تأثیری كه انتشار چنین كتابی میتواند در جامعه (و مخصوصا بین دینداران) داشته باشد با دیگر كتابهایی كه در این زمینه منتشر میشوند. كدامیك بیشتر راهگشایند؟بحثهای پارسال سروش و مخالفانش را به یاد دارید؟ آن مباحث، همین مطالب عرضهشده در این كتاب بود. میبینید كه چنین سخنانی چون بر لبان دكتر سروش كه خود دغدغهی دین دارد جاری میشود اینچنین بحثانگیز میشود اما سخنانی به مراتب تند و تیزتر از زبان دیگران گفته میشود (مثلاً حاتم قادری) اما هرگز نه در چنین وسعتی منتشر میشود و نه قادر است گرهی از كار ما بگشاید. منظورم از ما، ما مردم ایران، جامعهی ایران یا به تعبیری ایرانیان است نه صرفاً قشر نخبه و فرهیخته كه به چنین مباحثی علاقهمند است و هم از حیث معلومات، هم از نظر افق دید و هم از نظر حقیقتی كه بدان دست یافته است، همواره پیشاپیش مردم قرار دارد. حقیقتی كه تكیهگاهی موقت است و تنها گذرگاهی برای پیش رفتن است.میگویند روشنفكر همواره در حقیقت و برای حقیقت زندگی میكند. میگویند دین برای بیشتر ما انسانها حقیقتی است كه نمیتوانیم از چنبرهی آن بگریزیم. میگویند جوهرهی روشنفكری، شك و نقد و رهایی است اما جوهرهی دین، تعبد و انقیاد است و از همین مفروضات نتیجه میگیرند كه "روشنفكری دینی" عبارتی بیمعناست. اما آیا بهراستی اینچنین است؟ آیا زندگی روشنفكر، زندگیای یكسره عقلانی و همراه شك و تردید است؟ یا جاهایی از زندگی هم هست كه جای چون و چرای عقلانی ندارد و اصلاً از جنس عقل و برهان و استدلال نیست كه بتوان با عقل به مصاف آن رفت و آن را به نقد كشید؟ عشق از جنس عقل است؟ عاشق برای عاشقشدن، استدلال میكند؟ منحنی رخ یار را تحلیل میكند یا تعداد خالهای ایمانسوز صورت یار را میشمارد؟ كدامیك از ما در زندگی اینگونه به انسانی یا مكانی یا زمانی دلبستهایم؟ ما در زندگی نوستالژی داریم یا نداریم؟ این نوستالژیها را با عقل و استدلال در خود بهوجود آوردهایم؟نه همهی زندگی، از جنس عقل است و نه همهی دین، ایمانورزی است. چه كسی است كه با استدلال وجود خدا، به وجود خدا ایمان بیاورد؟ درك وجود خدا دركی شهودی است و نسبتی با عقل ندارد. كار دل است و برهانبردار نیست. آنكه به خدا ایمان دارد منتظر برهان نظم و برهان علیت نمانده است تا به این ایمان برسد. میتوان سالها بر سر وجود خدا چون و چرا كرد اما هیچیك از این برهانها، ایمانساز نیستند. ایمان از جنس عشق است؛ از جنس دلسپردن است؛ از جنس سرنهادن آگاهانه بر دامان معشوق است. این رشتهپیوند را چه نسبتیست با عقل و شك و تردید؟ سال گذشته با دوستی بر سر ماه رمضان و روزه گرفتن بحث میكردم. برای او استدلال میكردم كه روزه در روزگار ما نتایجی را كه از آن انتظار داریم برآورده نخواهد كرد. پس از مدتی دلیل آوردن، دوستم رو به من كرد و گفت: «تمامی استدلالهایت را قبول دارم. حرفهایت كاملاً منطقی و عقلائی است اما دلم راضی نمیشود به روزه نگرفتن». اینجاست كه مرز "ایمان" و "احكام" روشن میشود. نه ایجاد ایمان بهدست عقل نقاد است و نه زدودن آن. دنیای ایمانیات، دنیای دیگری است.این ایده كه تمامی جهان را یكسره عقلانی ببینیم ناشی از خطای بزرگ ماست كه زندگی را سراپا جدی میگیریم. حافظ و خیام نیز همچون ما به بسیاری از امور، آگاه شده بودند اما بهعمد تغافل میكردند. خود را به بیخبری میزدند. اگر قرار باشد تمامی بخشهای زندگی را به تیزاب عقل صیقل داد لطافت و آرامش و آسایش از دنیا رخت برخواهد بست. این شیوه، دنیای درون انسانها، متكاهای روحی آنها و خلوت انسانی آدمها را نابود خواهد كرد. انسانها دیگر به كجا پناه ببرند برای لختی رستن از دنیای خشك و عبوس پیرامون؟از این گذشته، آیا دین تنها در ایمانیات خلاصه میشود؟ ایمان و عرفان و فقه در یكرتبهاند؟ شریعت و طریقت و حقیقت در یكسطح و از یكجنساند؟ دین تاریخی و دین فراتاریخی یكگونهاند؟ تنها چهرهی دین، تعبد و انقیاد است؟ دین، جای شك و چون و چرا ندارد؟ صالحی نجفآبادی از همین سنت دینی، حق قضاوت زن را اثبات كرد یا نه؟ قراردادی بودن حكومت را اثبات كرد یا نه؟ حاكمیت مردم را اثبات كرد یا نه؟ جهاد ابتدایی به قصد مسلمان كردن دیگر انسانها را مردود كرد یا نه؟ حكم ارتداد را حكمی متعلق به جهان دیگر دانست یا نه؟ آزادی فكر و عقیده را در اسلام اثبات كرد یا نه؟ در شهید جاوید، به بازخوانی مفهوم "علم امام" نشست یا نه؟ انبوه تهمتها و افتراها را تحمل كرد یا نه؟ به خاطر این سنتشكنیها در اوج مظلومیت از دنیا رفت یا نه؟ صالحی نجفآبادی دلبستهی دین بود یا نه؟ صدالبته آری! این نتایج را با عقلانیت نقاد و مدرن به دست آورد؟ هرگز! صالحی نجفآبادی یك سنتگرای اصولی بود (در برابر سنتگرایان بنیادگرا) و به این همه نتایج درخشان رسید؛ وگرنه روشنفكران كه در پیشروی و نقد هستههای سخت سنت و دین و سنت دینی از او بیپرواترند.نه! راه را اشتباه نرویم. چاره در خارج شدن از چنبرهی دین نیست. اگر ما هم خارج شویم، دین به عنوان مؤلفهای بسیار نیرومند در متن جامعه و فرهنگ ما حضور دارد. روشنفكر نمیتواند ادعا كند "وجدان بیدار اجتماع" است و از حال اجتماع بیخبر باشد. نمیتواند ادعا كند از كنار ریشهدارترین جزء فرهنگ اجتماع بهراحتی میگذرد و تنها راه چاره را در نفی آن، یا نقد بیرحمانهی آن از موضعی بیرونی میبیند. كار این روشنفكران، همان نشستن در كافه و دود كردن سیگار و پیپ و نالیدن از حماقت اجتماع است. راه حل بحرانهای مزمن و كهنهشدهی ما، نفی دین نیست؛ شناخت دین است؛ حداقلی كردن دین و انتظار از دین است؛ امتناع از حداكثری كردن دین و گذاشتن بار اضافی بر دوش آن است؛ شناخت اسلام تاریخی و فراتاریخی است؛ شناخت ذاتی و عَرَضی در دین است. پذیرفتن واقعیت وجودی امروز جامعه است. پذیرش این نكته است كه در دین هم میتواند شك كرد و نقد كرد. پذیرش این نكته است كه همهی دین، از جنس ایمان نیست و دنیای ایمان و عشق با دنیای نقد و عقل فاصله دارد. پذیرش این نكته است كه قرار نیست از دل ایمان، عقل را بیرون بكشیم و از دل عقل، ایمان را؛ پذیرش این نكته است كه میتوان تعبد و تعقل را، زمین و آسمان را و ایمان و عقل را در كنار هم داشت. دنیاهای متفاوت را میتوان جدا از یكدیگر نگاه داشت. آمیختن دنیاهای مختلف، نه همیشه ضروری است و نه همیشه مفید و نه همیشه ممكن. اما باید دانست در نقد دین و دینورزی، موانعی ستبر و سدهایی بلند و مستحكم قرار دارد. باید دانست كه درهم شكستن این سدها، كاری یكشبه نیست؛ با نفی كلیت این سد هم انجامپذیر نیست. دیروز، شناخت و معرفت دینی، انسانی و اثرپذیر از خطاهای انسانی دانسته شد و امروز، خود دین و تجربهی دینی پیامبر به این دایره افزون گشت. حال كدام راه، گامی به جلو بوده است؟ كدام راه، واقعگرایانهتر بوده است؟روشنفكر اگر خود را در دین محصور ساخت و همّ و غم خود را صرف اثبات موجودیت امروز دین (با تمام صفات تاریخی و فراتاریخیاش) ساخت البته دیگر شایستهی نام روشنفكر نیست. اما آیا روشنفكری كه دغدغهی حقیقت دارد و همواره "رونده" است و راه او را پایانی نیست نباید اندكی به فكر نحوهی مواجهه مردمان پیرامونش با حقایقی كه بدان دست یافته، باشد؟ مگر نه آنكه روشنفكر، مینویسد و میگوید تا از آنچه بدان دست یافته دیگران را هم آگاه كند و دست آنها را هم بگیرد تا به همین نقطهای كه او ایستاده، برسند تا در یك گام دیگر او باز به پیش برود و دیگران را هم به جای جدید خود بخواند؟ نحوهی عملی كردن این موضوع چیست؟ دین جزیی از فرهنگ این مردم هست یا نیست؟ جزء نیرومندی هست یا نه؟ مردم حرف سروش را كه سر عناد و بیتوجهی به دین ندارد بهتر میپذیرند یا جهانبگلو كه عیان و آشكار، مقدسات دینی آنها را زیر پا میگذارد و انگار نه انگار كه در این سرزمین دینی هست و پیامبری و مذهبی و .... من تلاشهای دكتر جهانبگلو را ارج مینهم و به او علاقه دارم و هیچ كینه و عداوتی هم با او ندارم. اما بدون تعارف بگویم این "حقایق موقت"ی كه جهانبگلو بدان رسیده قابل طرح و پیادهسازی در جامعه نیست. جهانبگلو از جنس جامعه نیست. سخنش از دل برنیامده تا بر دل دینمدارن بنشیند.این حقایق موقت، طرح نخواهند شد مگر آنكه روشنفكر بكوشد اول با زبان مردم و در حد فهم و شعور و تحملشان سخن بگوید و به قول سروش سعی نكند ایمان عوام را بربیآشوبد و درثانی دست مردم را بگیرد و آنها را آرامآرام راه ببرد وگرنه اگر دست مردم در دست یك دوندهی حرفهای قرار گرفت در همان نخستین گامها با صورت به زمین خواهند خورد و عطای این راهروی را به لقایش خواهند بخشید. به قول دوستی، روشنفكری دینی حتی اگر اصطلاحی تناقضآمیز باشد و عبارات دیگری به جای آن پیشنهاد شود (كه جهانبگلو پیشنهاد كرده است) باز هم نشان داده است بیشتر از روشنفكری عرفی، تأثیرگذار و گشاینده است. این میراث را نباید به آتش كشید. دلبستگی شخص من به این نحله هم درست به همین دلیل است وگرنه من نیز با روشنفكری دینی، فاصله دارم اما نتایج تلاش و مجاهدت آنها را میبینم و با دیگران كه مرتب از در طعن و لعن وارد میشوند مقایسه میكنم و البته آنها را هزارانبار پیروزتر و كامیابتر مییابم. وانگهی اگر روشنفكری از سر همان شك و تردید در دین و در ادیان و در جهان نظر كرد و به وجود خداوند و پیامبر و نظایر آن معتقد شد (عمداً "اعتقاد پیدا كردن" را به جای "ایمان پیدا كردن" به كار میبرم تا مقصودم را روشن بیان كرده باشم) آیا نباید این حقایق را ابراز كند؟ آیا این حقایق، چون از جنس حقایق دینیاند، همچون بند گرانی بر پای پرندهی رهای روشنفكریاند؟ یعنی روشنفكران، به هیچ حقیقتی در زندگی باور ندارند؟ یا باور دارند اما پارهای از آنها در طول زندگیشان همچنان معتبر میماند و از برخی عبور میكنند؟ چه چیز مرز حقیقت موقت و ناپایدار با حقیقت سخت و پایدار را روشن میكند؟ ابراز نظرهای روشنفكر؟ یا تصور و قضاوت ما از شالودهی فكری یك انسان؟ و تازه اگر روشنفكر به هیچ حقیقتی باور ندارد پس پای خود را بر كدام زمین گذاشته و افق پیش رو را دیده است؟ایستادن و اصرار و انكار و بحث و مجادله دربارهی این اصطلاح به گمانم بیهوده است. باید پذیرفت كه انسانهای دیگری نیز هستند كه چون ما نمیاندیشند. آنها لزوماً شتر-گاو-پلنگ نیستند. حقیقتی كه آنها بدان رسیدهاند با حقیقتی كه ما بدان رسیدهایم فرق دارد و این دو حقیقت خود را در دوگونه گفتار، دوگونه پوشش و دوگونه قلم و دوگونه "تابلو" نشان میدهند. شاید تابلوی دیگران كج و معوج باشد اما شاید ما هم با سری كج و چشمانی لوچ به آن تابلو نگاه میكنیم.
7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت
مطلب دگر
مصطفی ملكیان: «تجدد ایرانی» بیمعناست
31 يوليو, 2007
26 يوليو, 2007
یاد داشتی بر سهل انگاری های خرمشاهی
متنی که می خوانید نقدی ست که ده سال قبل بر کلیات سعدی به تصحیح بهاالدین خرمشاهی نوشتم همان سالهایی که آثار هر روزه و روز به روز ، استاد را به صدر نشاند البته به یاد دارم که اگر اشتباه نکنم هوشنگ گلشیری و سیمین بهبهانی هم در باره ترجمه قران خرمشاهی نظراتی دادند که با حملات آقای خرمشاهی بی پاسخ نماند همان سال می خواستم بر ترجمه استاد نقد بنویسم اما حین تورق متو جه شدم که کار از کار نقد و حاشیه گذشته و اغلاط فاحش آن بیش از بیش است
اما قصد من از این گقته ها توبیخ شخص نیست توبیخ بی دقتی های ماست توبیخ یاوه دوستی های ماست توبیخ سره از ناسره ناشناسی ماست .
بگذریم شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر نوشته ذیل در مرداد ۱۳۷۶ در یکی از روزنامه های ایران نیز به طبع رسیده امید که بزرگان زبان درازی مرا به جوانی من ببخشد
تعريف و تمجيد ازهر كتابي بدون مطالعه، باعث مي شود تا هر كسي دست به چاپ كتاب بزند و كم كم غلط هاي فاحش وارد فرهنگ و دانش شود ،
تا حدود بسياري مي توان استادان سترگ را مقصر دانست كه با پر وبال دادن به تازه به دوران رسيده ها، به اين بي فرهنگي ها دامن مي زنند . متاسفانه عده ايي ازهمين تازه به دوران رسيده ها براي اينكه ادعاي وسعت مشرب و اديب بودن كنند، به جاي اينكه به تمام آثاربه ديده تحقيق بنگرند، كوركورانه شروع به تمجيد هر چه به دست مي رسد مي كنند. نان به هم غرض دادن سنت اینان است بنابراين با گذشت زمان، به جاي اينكه همراه با زمان ،دقت و دانش ، بيشتر شود، معاصران كم دقت تر و سهل انگار تر مي شوند وكم كم اصطلاح انسان معاصر ، در رديف صنعت (موالات العدو)) قرارمي گيرد اگر مرحوم علامه قزويني با تلاش پيگير خود در طول چندين سال، تصحيح كناب پر ارزش تاريخ جهانگشاي جويني را با زحمت فراوان به انجام رساندند،امروز متاسفانه شاهد هستيم كه برخي از سهل انگاران، در مدتي كوتاه كتاب جديد زير چاپ مي برند!
با كمال تاسف، در نوشته اي كه پيش رو داريد، خواسته و ناخواسته مجبور شدم دلاوري كنم و پاره اي از آسان پنداريهاي يكي از محققان شناخته شده را فرياد نمايم و آماجگاه طعنه گردم .
همان گونه كه اهل علم مي دانند، پس از طبع اول نسخه مصحح فروغي از كليات سعدي ،چاپ هاي بسياري از كليات شده است که فقط عنوان تصحيح را يدك مي كشند و اكثر بازاري اند .
تا چندي پيش، كليات سعدي برگرفته از روي نسخه فروغي كه به كوشش بهاءالدين خرمشاهی به طبع رسيده نوجه مرا جلب گرد.
آقاي خرمشاهي در صفحه١١كتاب خود مي نويسد (كليات بر مبناي طبع اول فروغي ( 1316 تا 1320) با كاربرد ده الی دوازده تغيير مفيد و وضع فهارس لازم انجام گرفت ) و باقي سخن را اين گونه ادامه مي دهد:( اثري كه پيش رو داريد ، دومين تصحيح و طبع بنده از كليات است كه با تغيير و تحول بسيار ... در عين حفظ متن فروغي به عنوان اساس، با دو طبع به عنوان نسخه بديل مقايسه كلمه به كلمه به عمل آمده و همه تفاوت ها از مهم تا كم اهميت در پاي صفحات ضبط شده است) در صفحه ١٤ نيز مي گويد: (مي توان از بي غلطي متن كاملا مطمئن بود ) اكنون برآنيم كه با توجه به اين نوشته ببينيم آقاي خرمشاهي چقدر در قول و فعل خود صادق بوده است .
اين حقي ربه علت گرفتاريهاي روزگار ،تا به حال فقط غزليات با حروف (تا)و (دال) را از نظرگذرانده ام باشد كه زماني ديگر كل غزليات از نظر بگذرد. با اين همه مشت نمونه خرواراست البته ناگفته نماند كه به صورت تصادف دو نمونه ديگر بررسي شده است كه در ادامه ياد آوري مي شود
در غزل 165 كليات خرمشاهی اين بيت آمده است كه اصلا در نسخه فروغي موجود نيست
كه گفت هرچه بيني زخاطرت برود
مرا تمام يقين شد كه سهو پندارد
آقاي خرمشاهي در غزل 149 مصرع دوم بيت هشتم را اين گونه آورده است .
(اگر تو باشي كه نباشم تن من برخي جانت ) با اينكه در فروغي -گرتو خواهي- آمده است
درغزل 138 بيت دوم مصرع اول را اين گونه آورده است ( اي عجب گر من رسم در كام دل) با آنگه در نسخه فروغي در كار دل آمده است .
در غزل 164 مصرع اول بيت هفتم را اين گونه آورده است ( پايي كه برنيارد روزي به سنگ عشقي )با آنگه در نسخه فروغي به صورت صحیح- برنيايد- آمده است .
در غزل 219 بيت پنجم آورده است كه در هيچ نسخه اي پيدا نمي شود :
چه روزها به شب آورد جان منتظرم
به سوي آنكه شبي با تو روز گرداند
با توجه به اينكه اين بيت به اين صورت معني ندارد فروغي و ديگران به بوي ضبط کرده اند
در غزل 229 بيت پنجم را اين گونه آورده است :
نه من از دست نگارين تو مجروحم و بس
كه به شمشير غمت كشته چو من بسيارند
كه در نسخه فروغي به جاي مجروح ، محروم آمده است
در غزل 236 به جاي عنا كه ضبط فروغي است ، غنا آورده اند در غزل 267 بيت هشتم را اين گونه آورده است
باغ را چندان بساط افكنده اند
كار مي بر فرش ديبا مي رود
با توجه به اينكه آقاي خرمشاهي نوشته اند كه :
ويراستاري طبع ايشان بسيار علمي است كساني كه به نسخه ايشان رجوع كنند ، خواهند ديد كه (كار) را بافاصله زيادي با (مي )نوشته است كه هيچوجه شباهتي با كآدمي كه ضبط فروغي است ندارد در غزل 268 كلمه بگذاشت را در بيت ششم به بگذشت مبدل كرده اند
در غزل 82 در بيت پنجم دادم را به دادن بدل كرده اند
در غزل 116 دربيت پنجم بگشتم به بگشتيم بدل شده است
در غزل 178مصرع اول بيت دوم را اين گونه آورده است .
( ان نه شخصي كه – كه جهانيست پر از لطف و كمال ) كه وزن شعر ناموزون است البته كه سعدي شعر نو نمي گفته است ! بس اين ناموزوني اشكال متن آقاي خرمشاهي است ( كه به فاصله ( كه )ها در طبع خرمشاهي توجه شود )
در غزل 256 مصرع دوم بيت هفتم را اين گونه آورده است :
( باربت پيكر مه روي ملك سيما بود )ولي در نسخه فروغي بدين صورت است :( يا پري پيكرمه روي ملك سيما بود )
درغزل 265 ، در بيت نهمـ نبشته است ـ كه ضبط فروغي ست به -نشسته است ـ
مبدل كرده اند
در غزل 264 در بيت هشتم به بلبل كسره داده اند كه باعث ناموزوني شعر است
درغزل 109 بيت ششم به كلمه جهل كسره داده اند كه اشتباه محض است مصرع به اين صورت است : ( هنوز جهل مصور كه كيميايي است )
در غزل: بسيار سالها به سرخاك ما رود در بيت آخر از ما خطا رود كه ضبط فروغي و ديگران است بر ما خطا رود ضبط شده كه معني آن ناخوشايند است
در گلستان جمله اي است بدين گونه: مقامر را سه شش مي بايد و ليكن سه يك مي آيد درصفحه 157 كتاب آقاي خرمشاهي ، اين حكمت اين گونه آمده است : مقام را سه شش مي بايد و ليكن سه يك مي آيد.
جالب اين جاست كه آقاي خرمشاهي در صفحه 889 نيز دوباره همين اشتباه را ذيل توضيحات تكرار كرده اند و توضيحي براي اشتباه خود نياورده اند با آنكه هر كسي مي داند كه مقام در اينجا بي ربط و مقامر يعني قماربازصحیح ست . همان قمار بازي که آفای خرمشاهی درباه سه شش و سه يك آن بسیار قلم فرسايي كرده اند ،ولي درباره مقام يا مقامر خاموش مانده اند .
آقاي خرمشاهي بر روی جلد اين كليات مدعي شده كه كليات سعديرا با دو نسخه ديگر مقابله كرده است و اين ادعا جز براي بازار گرمي نبوده است زيرا هركس اين كليات را ورق بزند ، به آساني خواهد فهميد كه نه تنها تمام كليات با دو نسخه ديگر مقابله نشده است ، بلكه فقط گلستان و بوستان با يك نسخه (يوسفی ) و غزليات ، تنها با نسخه ديگر (يغمايي) مقابله گرديده كه اين مقابله نيز پر از اشتباه و سهل انگاري است .
ذيل غزل روندگان مقيم از بلا بپرهيزند طيبات 233 آقاي خرمشاهي ، نوشته شده است كه در يغمايي اين غزل نيامده است با آنكه يغمايي اين غزل را به شماره 237 طيبات ( ص188) دارد .
در غزل 239 بيت ششم ، يغمايي به جاي ظلم در مصرع دوم جور آورده است كه ياد آوري نشده است
در بيت دوم غزل 237 از غم دوست ياد آوري نشده است از اين پس ، فقط ضبط يغمايي نوشته مي شود.
غزل 234 ، بيت پنچم چشم و رويي دارم
غزل 247 ، بيت نهم او كه مي بيند
غزل 252 ، بيت هفتم هوشمندان
غزل 256 ، بيت دوم و آن
261 ، بيت دوم با او
غزل 269 ، بيت پنچم با طرف
غزل 271 ، بيت دوم كان
غزل 272 ، بيت هشتم كه گويم
غزل 273 ،بيت هفتم كه مرا با تو بود
غزل 281 ، بيت هشتم در كمر
غزل 214 ، بيت نهم سمن
غزل 213 ، بيت هفتم مي رفت و نه
غزل 197 ، بيت يازدهم به جفا
غزل 194 ، بيت نهم وفاي
غزل 178 ، بيت دوم جان
غزل 153 ، بيت چهارم دارم در سر
غزل 149 ، بيت دوم به جز
غزل 138 ، بيت ششم ، يغمايي اصلا اين بيت را ندارد
غزل 119 ، بيت ششم ؛يغمايي اصلا اين بيت را ندارد
غزل 164 ، بيت هفتم تا دل
ایران۲۲ مرداد ۱۳۷۶مهدی عقیلی
پاورقی آزاد
قبل از اینکه نسخه های کلیات سعدی را مورد بررسی قرار دهم همیشه از مرحوم فروغی دل خوشی نداشتم و از زحمات این بزرگمرد بی خبر بودم اما حالا می فهمم در دوران صدر الوزرایی تصحیح کلیات سعدی آن هم با آن دقت نظر در حوصله خرده مردان نیست که نیست
خودم از نثر ده سال پیشم خنده ام می گیره وای به حال شما
یاد حبیب یغمایی به خیر کاش مجله ای مثل مجله یغما داشتیم
اما قصد من از این گقته ها توبیخ شخص نیست توبیخ بی دقتی های ماست توبیخ یاوه دوستی های ماست توبیخ سره از ناسره ناشناسی ماست .
بگذریم شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر نوشته ذیل در مرداد ۱۳۷۶ در یکی از روزنامه های ایران نیز به طبع رسیده امید که بزرگان زبان درازی مرا به جوانی من ببخشد
تعريف و تمجيد ازهر كتابي بدون مطالعه، باعث مي شود تا هر كسي دست به چاپ كتاب بزند و كم كم غلط هاي فاحش وارد فرهنگ و دانش شود ،
تا حدود بسياري مي توان استادان سترگ را مقصر دانست كه با پر وبال دادن به تازه به دوران رسيده ها، به اين بي فرهنگي ها دامن مي زنند . متاسفانه عده ايي ازهمين تازه به دوران رسيده ها براي اينكه ادعاي وسعت مشرب و اديب بودن كنند، به جاي اينكه به تمام آثاربه ديده تحقيق بنگرند، كوركورانه شروع به تمجيد هر چه به دست مي رسد مي كنند. نان به هم غرض دادن سنت اینان است بنابراين با گذشت زمان، به جاي اينكه همراه با زمان ،دقت و دانش ، بيشتر شود، معاصران كم دقت تر و سهل انگار تر مي شوند وكم كم اصطلاح انسان معاصر ، در رديف صنعت (موالات العدو)) قرارمي گيرد اگر مرحوم علامه قزويني با تلاش پيگير خود در طول چندين سال، تصحيح كناب پر ارزش تاريخ جهانگشاي جويني را با زحمت فراوان به انجام رساندند،امروز متاسفانه شاهد هستيم كه برخي از سهل انگاران، در مدتي كوتاه كتاب جديد زير چاپ مي برند!
با كمال تاسف، در نوشته اي كه پيش رو داريد، خواسته و ناخواسته مجبور شدم دلاوري كنم و پاره اي از آسان پنداريهاي يكي از محققان شناخته شده را فرياد نمايم و آماجگاه طعنه گردم .
همان گونه كه اهل علم مي دانند، پس از طبع اول نسخه مصحح فروغي از كليات سعدي ،چاپ هاي بسياري از كليات شده است که فقط عنوان تصحيح را يدك مي كشند و اكثر بازاري اند .
تا چندي پيش، كليات سعدي برگرفته از روي نسخه فروغي كه به كوشش بهاءالدين خرمشاهی به طبع رسيده نوجه مرا جلب گرد.
آقاي خرمشاهي در صفحه١١كتاب خود مي نويسد (كليات بر مبناي طبع اول فروغي ( 1316 تا 1320) با كاربرد ده الی دوازده تغيير مفيد و وضع فهارس لازم انجام گرفت ) و باقي سخن را اين گونه ادامه مي دهد:( اثري كه پيش رو داريد ، دومين تصحيح و طبع بنده از كليات است كه با تغيير و تحول بسيار ... در عين حفظ متن فروغي به عنوان اساس، با دو طبع به عنوان نسخه بديل مقايسه كلمه به كلمه به عمل آمده و همه تفاوت ها از مهم تا كم اهميت در پاي صفحات ضبط شده است) در صفحه ١٤ نيز مي گويد: (مي توان از بي غلطي متن كاملا مطمئن بود ) اكنون برآنيم كه با توجه به اين نوشته ببينيم آقاي خرمشاهي چقدر در قول و فعل خود صادق بوده است .
اين حقي ربه علت گرفتاريهاي روزگار ،تا به حال فقط غزليات با حروف (تا)و (دال) را از نظرگذرانده ام باشد كه زماني ديگر كل غزليات از نظر بگذرد. با اين همه مشت نمونه خرواراست البته ناگفته نماند كه به صورت تصادف دو نمونه ديگر بررسي شده است كه در ادامه ياد آوري مي شود
در غزل 165 كليات خرمشاهی اين بيت آمده است كه اصلا در نسخه فروغي موجود نيست
كه گفت هرچه بيني زخاطرت برود
مرا تمام يقين شد كه سهو پندارد
آقاي خرمشاهي در غزل 149 مصرع دوم بيت هشتم را اين گونه آورده است .
(اگر تو باشي كه نباشم تن من برخي جانت ) با اينكه در فروغي -گرتو خواهي- آمده است
درغزل 138 بيت دوم مصرع اول را اين گونه آورده است ( اي عجب گر من رسم در كام دل) با آنگه در نسخه فروغي در كار دل آمده است .
در غزل 164 مصرع اول بيت هفتم را اين گونه آورده است ( پايي كه برنيارد روزي به سنگ عشقي )با آنگه در نسخه فروغي به صورت صحیح- برنيايد- آمده است .
در غزل 219 بيت پنجم آورده است كه در هيچ نسخه اي پيدا نمي شود :
چه روزها به شب آورد جان منتظرم
به سوي آنكه شبي با تو روز گرداند
با توجه به اينكه اين بيت به اين صورت معني ندارد فروغي و ديگران به بوي ضبط کرده اند
در غزل 229 بيت پنجم را اين گونه آورده است :
نه من از دست نگارين تو مجروحم و بس
كه به شمشير غمت كشته چو من بسيارند
كه در نسخه فروغي به جاي مجروح ، محروم آمده است
در غزل 236 به جاي عنا كه ضبط فروغي است ، غنا آورده اند در غزل 267 بيت هشتم را اين گونه آورده است
باغ را چندان بساط افكنده اند
كار مي بر فرش ديبا مي رود
با توجه به اينكه آقاي خرمشاهي نوشته اند كه :
ويراستاري طبع ايشان بسيار علمي است كساني كه به نسخه ايشان رجوع كنند ، خواهند ديد كه (كار) را بافاصله زيادي با (مي )نوشته است كه هيچوجه شباهتي با كآدمي كه ضبط فروغي است ندارد در غزل 268 كلمه بگذاشت را در بيت ششم به بگذشت مبدل كرده اند
در غزل 82 در بيت پنجم دادم را به دادن بدل كرده اند
در غزل 116 دربيت پنجم بگشتم به بگشتيم بدل شده است
در غزل 178مصرع اول بيت دوم را اين گونه آورده است .
( ان نه شخصي كه – كه جهانيست پر از لطف و كمال ) كه وزن شعر ناموزون است البته كه سعدي شعر نو نمي گفته است ! بس اين ناموزوني اشكال متن آقاي خرمشاهي است ( كه به فاصله ( كه )ها در طبع خرمشاهي توجه شود )
در غزل 256 مصرع دوم بيت هفتم را اين گونه آورده است :
( باربت پيكر مه روي ملك سيما بود )ولي در نسخه فروغي بدين صورت است :( يا پري پيكرمه روي ملك سيما بود )
درغزل 265 ، در بيت نهمـ نبشته است ـ كه ضبط فروغي ست به -نشسته است ـ
مبدل كرده اند
در غزل 264 در بيت هشتم به بلبل كسره داده اند كه باعث ناموزوني شعر است
درغزل 109 بيت ششم به كلمه جهل كسره داده اند كه اشتباه محض است مصرع به اين صورت است : ( هنوز جهل مصور كه كيميايي است )
در غزل: بسيار سالها به سرخاك ما رود در بيت آخر از ما خطا رود كه ضبط فروغي و ديگران است بر ما خطا رود ضبط شده كه معني آن ناخوشايند است
در گلستان جمله اي است بدين گونه: مقامر را سه شش مي بايد و ليكن سه يك مي آيد درصفحه 157 كتاب آقاي خرمشاهي ، اين حكمت اين گونه آمده است : مقام را سه شش مي بايد و ليكن سه يك مي آيد.
جالب اين جاست كه آقاي خرمشاهي در صفحه 889 نيز دوباره همين اشتباه را ذيل توضيحات تكرار كرده اند و توضيحي براي اشتباه خود نياورده اند با آنكه هر كسي مي داند كه مقام در اينجا بي ربط و مقامر يعني قماربازصحیح ست . همان قمار بازي که آفای خرمشاهی درباه سه شش و سه يك آن بسیار قلم فرسايي كرده اند ،ولي درباره مقام يا مقامر خاموش مانده اند .
آقاي خرمشاهي بر روی جلد اين كليات مدعي شده كه كليات سعديرا با دو نسخه ديگر مقابله كرده است و اين ادعا جز براي بازار گرمي نبوده است زيرا هركس اين كليات را ورق بزند ، به آساني خواهد فهميد كه نه تنها تمام كليات با دو نسخه ديگر مقابله نشده است ، بلكه فقط گلستان و بوستان با يك نسخه (يوسفی ) و غزليات ، تنها با نسخه ديگر (يغمايي) مقابله گرديده كه اين مقابله نيز پر از اشتباه و سهل انگاري است .
ذيل غزل روندگان مقيم از بلا بپرهيزند طيبات 233 آقاي خرمشاهي ، نوشته شده است كه در يغمايي اين غزل نيامده است با آنكه يغمايي اين غزل را به شماره 237 طيبات ( ص188) دارد .
در غزل 239 بيت ششم ، يغمايي به جاي ظلم در مصرع دوم جور آورده است كه ياد آوري نشده است
در بيت دوم غزل 237 از غم دوست ياد آوري نشده است از اين پس ، فقط ضبط يغمايي نوشته مي شود.
غزل 234 ، بيت پنچم چشم و رويي دارم
غزل 247 ، بيت نهم او كه مي بيند
غزل 252 ، بيت هفتم هوشمندان
غزل 256 ، بيت دوم و آن
261 ، بيت دوم با او
غزل 269 ، بيت پنچم با طرف
غزل 271 ، بيت دوم كان
غزل 272 ، بيت هشتم كه گويم
غزل 273 ،بيت هفتم كه مرا با تو بود
غزل 281 ، بيت هشتم در كمر
غزل 214 ، بيت نهم سمن
غزل 213 ، بيت هفتم مي رفت و نه
غزل 197 ، بيت يازدهم به جفا
غزل 194 ، بيت نهم وفاي
غزل 178 ، بيت دوم جان
غزل 153 ، بيت چهارم دارم در سر
غزل 149 ، بيت دوم به جز
غزل 138 ، بيت ششم ، يغمايي اصلا اين بيت را ندارد
غزل 119 ، بيت ششم ؛يغمايي اصلا اين بيت را ندارد
غزل 164 ، بيت هفتم تا دل
ایران۲۲ مرداد ۱۳۷۶مهدی عقیلی
پاورقی آزاد
قبل از اینکه نسخه های کلیات سعدی را مورد بررسی قرار دهم همیشه از مرحوم فروغی دل خوشی نداشتم و از زحمات این بزرگمرد بی خبر بودم اما حالا می فهمم در دوران صدر الوزرایی تصحیح کلیات سعدی آن هم با آن دقت نظر در حوصله خرده مردان نیست که نیست
خودم از نثر ده سال پیشم خنده ام می گیره وای به حال شما
یاد حبیب یغمایی به خیر کاش مجله ای مثل مجله یغما داشتیم
25 يوليو, 2007
کوه سرگردان
کتاب کوه سرگردان سیمین مجوز نمی گیرد پوستر مرگ دانشور را چاپ می کنند
مرگ و زندگی نویسنده هم مانند انتشار یا عدم انتشار کتاب وی در سایه اراده قاهره ایشان است چه اینکه اگر اراده کنند با وجود زنده بودن مرگ نویسنده ای را جار می زنند
21 يوليو, 2007
سيمين دانشور در بيمارستان است
سيمين دانشور در بيمارستان است.
آه هر وقت سووشون سیمین و داش آکل صادق هدایت را خواندم خود را در شیراز دیدم مردم پاکزاد و خاطرات گم گشته ام عجیب امروز دلم گرفته بود راستش وبلاگ منیرو روانی پور را می خواندم از بوشهر و دبی گفته بود یاد سرزمین های گرم سرزمین های گرم و دیار عرب افتادم کامنت هم گذاشتم وقتی دیدم مصطفی خلجی خبر بیماری سیمین دانشور را گذاشته بی اختبار گریه ام گرفت آه این مرگ چیست که به کسی رحم نمی کند امسال در جهان عرب نازک الملائکه از بنيانگذاران شعر نو عرب هم رفت خدا کند سیمین بماند
القبر كتاب مغلق
يُفتح لقارئٍ واحد
مرّةً واحدةً، والى الأبد.
القبر كتابٌ مفتوح غامض
سيقرؤه الجسد يوماً ما
لينكهاي در اين باره
مصطفی خلجی
ناردانه
این هم
گفت و گوى اختصاصى شرق با سيمين دانشور
گروه ادب و هنر،مهدى يزدانى خرم:
تجربه ديدار با سيمين دانشور در يكى از چهارشنبه هاى اواخر شهريور اتفاق افتاد.
چهارشنبه ساعت ۱۰ صبح از كوچه هاى ناآشناى دزاشيب عبور كرديم تا به آدرسى برسيم كه در آن با تاكيد به در سبزرنگ خانه اش اشاره كرده بود. شنيده بودم دانشور بسيار دقيق و وقت شناس است. براى همين شش دقيقه در كوچه اى كه خانه زيباى دانشور در آن جاى گرفته بود، قدم زدم و قدم زدم. ساعت ۳۰/۱۰ با اولين زنگ، پرستار بانو دانشور در سبز را باز كرد و من و همكارم شيما بهره مند با سيمين دانشور روبه رو شديم. فضاى خانه ساكت، مرموز و غريب بود. دانشور با نگاهى مسلط و محكم من را به طرف مبلى فرستاد كه بعد فهميدم خيلى ها بر آن نشسته اند. ديوارهاى خانه قديمى پوشيده بود از عكس ها و نقاشى ها، از تصاوير جلال آل احمد گرفته تا نقاشى هاى مادر بانو دانشور كه فرمى رئاليستى داشت. بر آن ديوارها، تصاوير دانشور اعم از نقاشى و يا عكس من را محاصره كرده بود. آرامش خانه و تسلط روحى عجيبى كه دانشور بر من داشت، باعث شد تا با وجود مصاحبه هاى فراوان سال هاى گذشته، هول شوم و كمى طول بكشد به اطراف و اكناف تسلط پيدا كنم. دانشور آرام حرف مى زند و دائم مى خواهد كه چاى خود را تا قطره آخر بنوشم... سر حال است و رد عمر به چهره اش به او جذبه و حالتى خاص بخشيده. كلمات را با دقت بر زبان مى آورد و در عين حال با تحكم حرف مى زند. در رفتارش نوعى جذابيت و قدرت مادرانه وجود دارد كه باعث مى شود تو مراقب كلمات و نظراتت باشى و همين امر به اقتدار او مى افزايد. در آن فضا كه تو را دربرگرفته، زمان مى ايستد و تو تلاش مى كنى تمام جزئيات و رنگ ها را به خاطر بسپارى. تلفن زنگ مى زند و دانشور با دقت و علاقه با فرد آن سوى خط حرف مى زند. صداى زنگ تلفن، سكوت چند لايه فضا را برهم مى زند و نگاهت به آرامى مى چرخد سمت حياط. سمت درختان و سمت روياهايى كه در امتداد نگاه نويسنده به درختان كهنسال شكل گرفته است. دانشور نويسنده سووشون، با لهجه دلنشين شيرازى و به همراه خاطرات و يادها زندگى مى كند. حافظه فوق العاده اى دارد، آنقدر فوق العاده كه به سادگى و با ذكر كوچكترين جزئيات از اتفاقى مثلاً در دهه ۵۰ ميلادى در نيويورك مى گويد. كنسرتى كه در آن شركت كرده و با حالى نوستالژيك از آن ياد مى كند. ديدار بانو دانشور براى من تنها انجام يك مصاحبه نبود. بلكه درك واقعيتى بود كه از آن به عنوان «مادرسالار» ياد مى كنند. دانشور بدون شك تنها مادرسالار ادبيات ايران است. اولين رئيس كانون نويسندگان، مهمترين نويسنده زن ايرانى، كسى كه سووشون اش از سوى بنياد بوكر در كنار بوف كور و شازده احتجاب به عنوان برترين آثار صدسال ادبيات داستانى انتخاب شده و... مصاحبه مى كنم و در ميان صحبت هايم از آدم هاى دور و نزديك مى پرسم. از همه به نيكى مى گويد «مادرانه» و عاطفى، از شاملو، ساعدى، براهنى، امام موسى صدر (كه بارها براى ديدار به آن خانه آمده)، نصرت رحمانى و... از جلال هم مى گويد با تامل و مكثى بيشتر... از ديدارهاى خود با امام خمينى ياد مى كند و از فضاى سياسى _ اجتماعى اين روزگار و در نهايت از تنهايى اش مى گويد... سيمين دانشور در نهايت از روزگارى مى گويد كه در پوست زمان جا خوش كرده و به اندك اشاره اى در فضا رها مى شود. تلفن زنگ مى زند و استاد اغلب مى داند چه كسى پشت خط است. دوستان و شاگردانش راس ساعتى خاص مدام احوال او را مى پرسند و اين امر مدت ها است كه ادامه دارد. در آن خانه كه نويسنده بزرگ تنها بر صندلى اش تكيه زده، همه چيز نشانى از ادبيات دارد. ادبيات و نوشتن كه دانشور قسمت اعظمى از عمر هشتادوچهارساله خود را در هواى آن نفس كشيده است. از در سبز بيرون مى آيم. نگاهى به خانه مى اندازم و دود سيگار را به آسمان باشكوه تهرانى مى فرستم كه سيمين دانشور هر روز صبح به آن نگاه مى كند. •••سيمين دانشور با آنكه اهل شيراز است اما به دليل سال ها حضور و زندگى در تهران به يكى از نمادهاى فرهنگى اين شهر تبديل شده است. او در بسيارى از آثار خود راوى فضاى شهرى تهران مى شود و اين شهر به خصوص در آثار بعد از سووشون جزء لاينفك ساختار داستانى وى مى شود. از او درباره تهران مى پرسم و روزگارى كه در آن به سر مى برد. سيمين دانشور مى گويد: «تهران ديگر براى من غيرقابل تحمل شده است. به تعبيرى ديگر مانند جوهرى كه روى كاغذ آب خشك كن چكانده و پهن شود شهرى خرچنگ- قورباغه اى شده است. ۱۴ ميليون جمعيت، آلودگى صدا، هوا، ازدحام ماشين ها و فاجعه هاى فراوان خسته ام كرده. وقتى جمعيت زياد باشد فجايع رخ مى دهد و كار از دست همه خارج مى شود. من پيشنهاد مى كنم اگر عملى باشد تهران را به شهرى فرهنگى- هنرى تبديل كنند و پايتخت را به جاى ديگرى منتقل كنند. سالن هاى تئاتر، گالرى ها، پاتوق هاى نويسندگان و... در تهران باشد و مراكز ادارى - حكومتى به شهرى ديگر منتقل شود. در ضمن فكر مى كنم پايتخت بايد رودخانه داشته باشد مثل اصفهان حتى مى توانند بين اين دو شهر قطار سريع السير بكشند و همين باعث خلوت شدن تهران و آرام شدنش مى شود. پايتخت بايد وسعت داشته باشد و اصفهان اين گونه است. شهرى بزرگ و تاريخى كه از اطراف هم وسيع و قابل گسترش است. فكر مى كنم هرچه هزينه هم داشته باشد مى ارزد كه پايتخت از تهران به اصفهان منتقل شود و اين يك قدم شجاعانه است.» دانشور از طبقه اى فرهيخته و خانواده اى اصيل برخاسته است. او در دوره اى داستان نويسى را آغاز مى كند كه حضور زن به عنوان نويسنده امرى خرق عادت بود و به نظر من كارى را كه فروغ در شعر انجام مى دهد دانشور در داستان ترسيم مى كند. حال سئوال اين است كه او به عنوان يك زن داستان نويس چگونه از بافت سنتى ايران فاصله مى گيرد. دكتر دانشور مى گويد: «به واقع من اولين زنى هستم كه داستان نويس بودن را به صورت حرفه اى پيش گرفت. قبل از من هم افرادى بودند مانند امينه پاكروان كه البته به فرانسه مى نوشت ولى فارسى را خوب نمى دانست اما به شكلى تثبيت شده من اولين زن نويسنده ايرانى هستم. اولين اثرم آتش خاموش را در ۲۲ سالگى نوشتم و در ۲۷ سالگى چاپ كردم البته اين داستان مشق اول من بود. وقتى هم كه آن را به صادق هدايت نشان دادم و نظرش را خواستم به من گفت اگر من به تو بگويم چطور بنويس و چه كار كن ديگر خودت نخواهى بود. بنابراين بگذار دشنام ها و سيلى ها را بخورى تا راه بيفتى. من هم همين كار را كردم. بعد در سال ۱۹۵۲ به آمريكا رفتم و در دانشگاه استنفرد كه يكى از بهترين و گران ترين دانشگاه هاى آمريكا است مشغول به تحصيل شدم. البته من بورسيه بودم و نزد دكتر والاس استنگر داستان نويسى و نزد فيل پريك نمايشنامه نويسى خواندم. همان موقع دو داستانم در استنفورد شورت استورى منتشر شد. وقتى از آمريكا برگشتم، شهرى چون بهشت را نوشتم كه ده ها قدم از آثار قبلى ام جلوتر بود. من در آمريكا تكنيك، فضاسازى، مكان و محيط داستانى را آموختم و در واقع از مدرن ترين شيوه هاى روايى داستان آگاه شدم. يادم مى آيد قصه آخر شهرى چون بهشت ترجمه شد. قصه صورت خانه كه روايتى از يك تئاتر سنتى است. از آن روزگار تا به امروز كتاب هاى زيادى نوشته ام كه شايد حورا ياورى منتقد به خوبى درباره كليت آنها نظر داده است و آن اينكه دانشور راوى داورى تاريخ است. من نشان داده ام كه هر گوشه اى از اين مملكت جزيره سرگردانى است و ما ملتى سيه روزگاريم كه در هر دوره تاريخى با حضور اقوام مختلفى مانند ترك، مغول و تيمورى و... روبه رو بوده ايم. براى من اين تاريخ و اين سرگردانى مهمترين دغدغه درونى بوده است. ما راه خشكى اروپا، آفريقا و آسيا بوديم و به همين دليل بود كه در جنگ دوم ما را پل پيروزى گفتند. انگليس ها خط راه آهنى كشيدند تا آذوقه به روس ها برسانند و من آن فضا را در سووشون نوشته ام و مى توان به آن رجوع كرد.» سيمين دانشور نويسنده اى بوده كه تا به امروز به اصول واقع گرايى در داستان تاكيد داشته است. او حتى در نقدى كه بر آثار اويسى نقاش مى نويسد گفته كه آبستره در نگاه وى و آثار وى را نمى پسندد. او روايت هاى آبستره و انتزاعى را نمى پسندد و همواره بر رئاليسم اصرار داشته است. سئوال اين است كه چرا دانشور اينچنين بر واقع گرايى داستانى اصرار داشته و خود نيز يكى از شاخص ترين نمايندگان آن در داستان ايرانى است. او مى گويد: «شايد من آن نقد را نوشته باشم درست يادم نمى آيد. اما نقاشان ما اكثراً غرب گرا هستند. چهره هايى مانند ضياء پور، محصص، اويسى و... از اين نمونه هستند. در هر حال آبستراكسيون و انتزاع چارچوبى مبهم است و به پيچيده نشان دادن جهان تمايل دارد. اما ملت ما، ملت باسوادى نيستند و تعداد آد م هاى باسواد و هنرشناس ما بسيار كم است. بنابراين هنرهاى ما بايد به سمتى روند كه بتوانند فهم مردم معمولى را هم ارضا كنند
اين مردم نمى توانند آبستراكسيون را بفهمند.مثلاً آقاى محصص تابلوهايى دارد كه گاه خود من در درك آنها مشكل دارم و گاه به سختى آن را مى فهمم پس مردم عادى چه كنند. پدر من درآمد تا بتوانم به اين نثر ساده دست پيدا كنم. ما در دوره دكتراى ادبيات در دانشگاه تهران با اصول استادى مانند فروزان فر روبه رو بوديم كه مى گفت اگر وصاف را مى خوانيد بايد نمونه نثرى مانند آن بنويسيد و يا بيهقى را بايد به سبك خود او بنويسيد (جالب اينكه نثر بيهقى بسيار ساده است و همين هم باعث زيبايى تاريخ او شده است) بنابراين من با توجه به اين تجربيات فكر نمى كنم ملت ايران بتواند با فرم هاى انتزاعى خو بگيرد. البته من اين فرم ها را رد نمى كنم و هر كس مى تواند سليقه و اصول خودش را داشته باشد. اما در همان نقاشى مثلاً به اين كار پروانه اعتمادى نگاه كن (خانم دانشور به تابلوى پروانه اعتمادى كه بر ديوار است اشاره مى كند) دقيقاً به نقاشى سنتى ايرانى نظر دارد. خطوط در اين نقاشى به مانند هنر اسلامى دايره وار هستند كه اشاره به سيطره خداوند بر محيط دارند. اين كار و نمونه اين آثار را همه مى فهمند و دوست دارند... بنابراين من انتزاع را در ايران قبول نمى كنم. من كه فقط براى نخبگان نمى نويسم براى همه مى نويسم. سووشون خيلى نثر ساده اى دارد، اما هنوز بعد از ۳۶ سال از چاپ اول آن منتشر مى شود و خوانده مى شود و به راحتى به ۱۷ زبان ترجمه شده است. در ضمن اين را هم بگويم من در خارج از ايران بسيار شناخته شده تر هستم و تمام آثارم به چند زبان بارها ترجمه شده اند. بنابراين وظيفه من به عنوان نويسنده ايرانى جذب توده مردم است و وقتى اين مردم درك مناسبى پيدا كردند، مى توانند به سراغ كارهاى انتزاعى هم بروند. دقت كن نيما هم در شعر نو واقع گرا است و وقتى مى گويد خانه ام ابرى ست يك روستايى هم آن را مى فهمد و لمس مى كند. بنابراين يكى از بزرگترين شعراى جديد ما نيز زبانى ساده و عامه فهم دارد (البته قبل از نيما هم تقى رفعت شعر نو سرود اما به دليل اينكه طرفدار خيابانى بود و او كشته شد خودكشى كرد. من ۹ شعر از او را به آريان پور دادم كه در كتاب از صبا تا نيما چاپ شد) اما در همان دوره تندركيا هم شعر نو گفت (شاهين!) مثلاً هوا انگولكى من هم هوايى... اما كار او نگرفته. چون براى مردم قابل درك نبود. اما نيما با وجود اينكه كاملاً قابل فهم است بسيار بدعت گذار است. شاملو هم همين طور يا اخوان و سهراب را هم به خوبى مى توان فهميد. سيمين بهبهانى هم از جمله شعراى بزرگ ما است كه ساده مى سرايد و همه مى فهمند بنابراين اگر دقت كنيم بزرگان ادبيات ما همه به نوعى قابل فهم مى نوشتند و مى نويسند.» سيمين دانشور از جمله نويسندگان ايرانى است كه با صادق هدايت آشنايى داشته و او را درك كرده است. اين همنشينى و آشنايى با هدايت در زندگى دانشور نقطه عطفى به حساب مى آيد كه مى توان آن را ديدار دو نويسنده مهم دانست كه هر دو از مشهورترين چهره هاى ادبيات ايران در جهان هستند. از دانشور درباره صادق هدايت مى پرسم و اينكه او چطور هيچ گاه تحت تاثير نگاه هدايت در ادبيات قرار نگرفت. او مى گويد: «صادق هيچگاه عروسى نمى رفت، اصلاً اعتقاد به اين مراسم نداشت. اما عروسى من و جلال را آمد. دكتر كريم هدايت در شيراز زندگى مى كرد. او پسرعموى صادق هدايت بود و در ضمن من چند كتاب از هدايت را در همان نوجوانى خوانده بودم و در عين حال انشاى خوبى هم داشتم. (آن زمان مى گفتند هر كس انشاى خوبى داشته باشد نويسنده مى شود) در هر حال روزى دكتر كريم هدايت به خانه ما تلفن كرد و گفت صادق هدايت در شيراز است و مى خواهد جاهايى را ببيند كه ما نه بلديم و نه سر درمى آوريم تو حاضرى راهنماى او باشى؟گفتم با كمال ميل. صادق خان تا من را ديد گفت خود تو را در اين قهوه خانه ها و جاهايى كه من مى خواهم ببينم راه مى دهند. گفتم دختر دكتر دانشور را همه جا راه مى دهند! آن زمان شيراز كوچك بود و مكان هاى محدودى داشت. با هم به قهوه خانه رفتيم. من در حال چاى خوردن بودم كه ديدم بلند شد و رفت سر يك ميز ديگر، بعدها فهميدم داش آكل و كاكارستم را آنجا پيدا كرده است. بعد رفتيم قهوه خانه اى كه براى كارگران بود و آنجا هم آدم هايى را پيدا كرد كه نمى دانم آيا از آنها نوشت يا خير.بنابراين هدايت تا درك و تجربه شخصى نداشت نمى نوشت. به هند رفت و برگشت تا بوف كور را بنويسد. هدايت هيچ گاه خيالى كار نكرد .او بزرگترين نويسنده ايران است. شازده احتجاب گلشيرى كار فوق العاده خوبى است. وقتى گلشيرى كتاب را پيش من آورد و خواندم، گفتم از هدايت خيلى استفاده كرده اى. گفت: تحت تاثير هدايت هم بوده ام. فخر النساء شازده احتجاب كمى شبيه زن اثيرى هدايت است و... اما او گلشيرى است و نمى توان نفى اش كرد. اما ما همه از زير شنل هدايت بيرون آمده ايم. آثارش از من هم بيشتر ترجمه شده و حتى به زبان چينى هم درآمده است. من از هدايت خيلى استفاده كردم و تا وقتى ايران بود هرچه مى نوشتم مى دادم تا بخواند. در تهران هم همسايه بوديم. مى رفتيم روى بام و او هم مى آمد روى بام خانه اش و با هم حرف مى زديم. اين قضيه هيچ وقت يادم نمى رود كه وقتى من زن جلال شدم زياد به خانه ما مى آمد. چون گياه خوار بود زياد دعوتش مى كرديم و او مى آمد و غذاهايى مثل گل كلم، نخود فرنگى، هويج پخته و... مى خورد. يك بار ما خانه نبوديم. هدايت آمده بود و با در بسته روبه رو شده بود. روى كاغذى نوشته بود: رفتيم و دل شما را شكستيم، فلنگ را بستيم و شما بمانيد با زندگى هاى توسرى خورده تان. وقتى اين جمله را خواندم، گفتم اين مى خواهد بلايى سر خودش بياورد. سه، چهار هفته بعد بود كه خبر خودكشى اش را شنيديم. او نويسنده بزرگى بود. او اولين كسى بود كه به اهميت ادبيات عاميانه واقف شد و بوف كورى نوشت فوق العاده، خداى من! او با سايه اش حرف مى زد و من اين كتاب را بارها و بارها بلعيده ام.» سيمين دانشور بعد از چاپ سووشون بسيار مورد تقليد نويسندگان ايرانى و به خصوص زنان قرار گرفت. اينكه او به عنوان رمان نويس يكى از مهمترين راويان داستان ايرانى به حساب مى آيد دلايل گوناگونى دارد. نثر پاكيزه، ساختارى هدفمند، درك عميقى از وضعيت انسان ايرانى در پهنه تاريخ و... باعث شده اند تا او يكى از مدل هاى رمان نويس ايران به حساب آيد. از او درباره تقليدها و وضعيت نويسندگان زن ايرانى مى پرسم. او مى گويد: «من كارهاى نويسندگان جوان را زياد نخوانده ام. پيشكسوت ها هم كه كار خودشان را مى كنند پارسى پور، گلى ترقى و... از اين نمونه اند. اما در ميان آثارى كه از جوانان خوانده ا م به سه نفر اميد دارم. يكى صوفيا محمودى كه كتاب جدول كلمات متقاطع را نوشته و ديگرى هم سهيلا بسكى كه كتاب از درون را نوشته كه هنوز منتشر نشده اما من آن را خوانده ام و ديگر ناهيد كبيرى كه پيراهن آبى را نوشته اما در ميان زنان شاعر سيمين بهبهانى در اوج است. نازنين نظام شهيدى هم شاعر خوبى است. اما جوانان كمى بين سنت و مدرنيسم گيج مانده اند. فروغ نمونه درخشانى بود كه نيما را درك كرده بود. در اين ميان بايد به طاهره صفارزاده اشاره كنم كه به عقيده من كار فوق العاده اى كرده است. او شاعر انديشه و معنويت است و در آثارش در حال نزديك شدن به ماوراء الطبيعه است. هفت سال از عمرش را گذاشت تا قرآن را به انگليسى و فارسى شاعرانه ترجمه كند. او كار نويى كرده است و قرآن او كار فوق العاده اى است و در آمريكا به چاپ نهم رسيده است. در ضمن او چون خودش شاعر است به حدى قرآن را شاعرانه ترجمه كرده كه قابل وصف نيست. آيا آمريكايى ها كه آن را مى خوانند فهميده اند قرآن شعر خداوند است كه بر پيامبر برگزيده اش نازل شده است. قرآن فوق العاده شاعرانه است و من خيلى از آن لذت مى برم و طاهره صفارزاده به حدى آن را خوب ترجمه كرده كه گاهى مرا به گريه مى اندازد.» دانشور يكى از دانشجويان مشهور دوران طلايى دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است. او محضر اساتيد بزرگى را درك كرده و در عين حال گرايش هاى مدرن داستان ايرانى را فراموش نكرده است. سئوال اين است كه دانشور كه در دوره اى خاص در دانشگاه تهران درس خوانده و در محضر اساتيدى بوده كه گرايش هاى كلاسيك گاه متعصبانه اى داشته اند چطور توانسته به سمت ادبيات روز حركت كرده و از معدود دانشجويان آن دوره دانشگاه باشد كه به عنوان رمان نويسى بدعت گذار مطرح شد. او مى گويد: «ما اساتيدى چون فروزان فر، بهار، خانلرى و... داشتيم. در دوره ما كلاس خاصى براى ديپلمه ها گذاشتند تا براى دوره ليسانس ادبيات آماده شوند. در آن دوره و در دوره بعد ما اساتيد بزرگى را درك كرديم مثل دكتر معين (بيچاره در سال هاى پايان عمر، روزهاى سختى را گذراند) اما اينكه مى گويى چرا من به سمت گرايش هاى ادبى آنها نرفتم چند دليل دارد؛ اول اينكه ما همسايه نيما بوديم. من نيما را مى شناختم. صبح ها مى آمد دنبال من و مى رفتيم از دشتبان سيب زمينى مى گرفتيم. (آن موقع اينجا خانه زيادى نبود و تمام جاليز و دشت بود. آن وقت من بعدازظهرها در كنسرواتوار تهران كه رئيس آن روبيك گريگوريان بود درس مى دادم) نيما زغال هم مى آورد زمين را گود مى كرد و سيب زمينى تنورى درست مى كرد و بعد هم بر روى تخته سنگ عظيمى كه آنجا بود مى نشستيم. نيما بسيارى از اشعارش را در حضور من سرود مثل شعر آب در خوابگه مورچگان كه عيناً در حضور من گفت. پس آشنايى من با نيما بسيار اثرگذار بود. نكته بعد آشنايى ام با خانم سياح بود و رساله ام ابتدا به راهنمايى او بود. او فارسى زياد نمى دانست اما انگليسى اش خوب بود و من برايش ترجمه مى كردم. گفت رساله ام را كه درباره استتيك بود با او بگذرانم. او مفاهيم مدرنيته را به من آموخت (حالا هم علامه دكتر پاينده كه خيلى خوب نوشته هاى مرا فهميده مرا پسامدرن دانسته است) من مى نوشتم و مى رفتيم خانه خانم سياح و فصل به فصل با او پيش مى رفتم. برايم پيانو مى زد. او دكترايش را از روسيه گرفته بود و چخوف را او به من شناسانيد. او تاثير زيادى بر من گذاشت تا دچار تحجر دانشگاه نشوم. نكته سوم هم حضور جلال بود و اين خانه كه مركز رفت و آمد نويسندگان و شاعران جديد بود؛ آدم هايى مثل براهنى، ساعدى، شاملو، شاهرودى، اخوان و... هيچ وقت يادم نمى رود اخوان قند داشت ولى عاشق نان خامه اى هاى بزرگ بود. زنش ايران (كه دخترعموى اش بود) مدام با او دعوا مى كرد كه پسرعمو تو قنددارى نخور و من مى گفتم اخوان مى خواهى خودكشى كنى... در هر حال در مقابل اين وضعيت دانشگاه و متحجرانى بودند كه اصلاً شعر نو را قبول نداشتند. درس فارسى عمومى داشتم. رفتم سر كلاس گفتم شما چه مرگتان است كه هيچ مرده شويى از پس تان برنمى آيد! دانشجوها خنديدند و گفتند ما دوست داريم از ادبيات معاصر بگوييد. من هم قرار گذاشتم تا كتاب هاى درسى را زودتر بخوانند تا من هم در ساعت هاى تفريح برايشان از شعر نو بگويم. روزى فروزان فر به من گفت: دوشيزه مشكين شيرازى شنيده ام بحر طويل درس مى دهى. (شعر نو را او بحر طويل مى دانست) گفتم استاد اين طور نيست و چند شعر از نيما خواندم. گفت: اگر تو مى گويى پس حتماً چيزكى هست. اما در هر حال شعر نو را قبول نكرد. اما خانلرى تا حدودى اين قالب را پذيرفت. به هر حال من در حال پايان رساله بودم كه خانم سياح مرد و من مجبور شدم ادامه آن را با استاد فروزان فر بگذرانم. او هم گفت: بايد براى اين مسائل مصاديق ايرانى و فارسى پيدا كنى. گفتم استاد اينكه مى شود دو رساله. گفت: اصلاً هر كارى مى خواهى بكن. فروزان فر هيچ كمكى نكرد. نه منابع مى داد نه كتاب معرفى مى كرد. درحالى كه خانم سياح برعكس او بود و من در واقع دو رساله نوشتم.» سيمين دانشور در جزيره سرگردانى فضاهايى ساخته است كه در آنجا ديالوگ ها و گفت و گوهاى متعدد مختلفى بر سر آرمان ها، ايسم ها و ايدئولوژى ها شكل مى گيرد. او در اين رمان برعكس سووشون به گفت و گوهاى فراوان شخصيت ها رنگ بخشيده و قهرمان خود را ناظر و شاهد تكاپوها و نقش هاى آرمان گرايانه نسل آماده انقلاب مى كند. سئوال اين است كه اين نوع فضاسازى تا چه اندازه ارجاع ها و استنادهاى بيرونى داشته و دانشور چرا اين شكل از روايت را براى ساختن نگاه تاريخى اش به آن دوره برگزيده است. دكتر دانشور مى گويد: «جالب اين است كه بدانيد جلد سوم جور ديگرى است. من در كوه سرگردان بيشتر درباره موعود نوشته ام. زيبايى مذهب شيعه امام زمان (عج) و موعود آن است. حضرت مهدى (عج) و معناى ظهور او فوق العاده است. اميدوارم ايشان ظهور كنند و دنياى ما را نجات دهند. ظهور ايشان لازم است تا بوش ديوانه را سر جاى خودش بنشاند. من خيلى در انتظار امام زمان و ظهور ايشان هستم و تنها راه حل را در اين دنياى وانفسا ظهور ايشان مى دانم. اما در مورد سئوال تو تمام آن فضاها تجربه شخصى بوده و من مدام در حال يادداشت ديده ها و شنيده هايم بوده ام. من تا تجربه نكنم و شخصاً ديالوگ نداشته باشم نمى توانم بنويسم. درحالى كه گلى ترقى اين حسن را دارد كه از فضاهايى مى نويسد كه تجربه شخصى خودش نيست و اين خيلى كار مشكلى است كه او عالى انجام مى دهد. بنابراين من از تجربه هاى بيرونى استفاده كرده اما سرنوشت آدم هاى داستان هايم را عوض مى كنم. در ضمن من از پايان غم انگيز بدم مى آيد. ما به حد كافى غم داريم. رمان يا داستان بايد شاد، محرك و شوق انگيز باشد و من از رمان هاى سياه و پر از قتل و مصيبت بدم مى آيد. رمان بايد شكوه و زيبايى را به ياد مردم بياورد.» يكى از مهمترين مولفه هاى جهان داستانى سيمين دانشور مفهوم تنهايى است. رمان هاى او با وجود اينكه در محيط ها و فضاهاى پرشخصيت و پر از ماجرا مى گذرند اما در نهايت بيانگر تنهايى عميق قهرمان ها و زنان داستان هاى او هستند. اين تنهايى با تلفيق معنى سرگردانى جنبه اى زيباشناختى در آثار سيمين دانشور پيدا كرده و موجب مى شود تا به صورت امرى تكرارشونده و آهنگين با آن روبه رو باشيم. سئوال دوم اين است كه آيا آدم هاى دانشور در آرمان هاى خود شكست خورده اند. سيمين دانشور مى گويد: «البته آنها كه كليد دستشان بود گم و گور شدند. حورا ياورى به خوبى اين را فهميده و مى گويد جزيره سرگردانى دادگاه تاريخ است و دانشور از سوگوارى درآمده و اصلاً به گذشته نگاه نمى كند. نسل هم نسل من اين گونه بودند. در عين حال هر روز بايد نو شد و با دنيا پيش رفت. اما درباره تنهايى حرف تو كاملاً درست است. مثل توران جان. در عين حال من خودم تنهايم. سال ۴۸ جلال مرده و من ۳۶ سال است كه بيوه و تنهايم. خودم تنهايى را لمس كرده ام كه خيلى سخت است. البته كسى كه با خدا است تنها نيست. من عاشق خدا هستم. من مديتيشن مى كنم و مدام به خدا مى انديشم. خدا گسترده بر كل كائنات است. اما در هر حال من عملاً تنهايى را لمس كرده ام. جلال كه مرد خيلى خواستگار داشتم اما هنوز حلقه جلال در دستم است. (دانشور دست چپش را نشان مى دهد كه دو حلقه در يك انگشت او قرار گرفته اند) بعد از جلال من هنوز جوان بودم. هم مشهور بودم، هم خانه داشتم، هم استاد دانشگاه بودم اما به هيچ كدام از خواستگاران جواب مثبت ندادم و به قول پرويز داريوش سر همه شان را خوردم و آنها مردند! به هر حال من تنهايى را درك كرده ام اما در مراقبه خودم خدا را به صورت نور مى بينم. (البته اينها شخصى است و نبايد فاش شود) من مديتيشن و يوگا را در آمريكا آموختم و با وجود اين مراقبه ها باز هم از تنهايى گريزى نداشته ام. در عين حال تنهايى صفت خدا است و ما نمى توانيم با آن كنار بياييم. چرا مردها و زن ها ازدواج مى كنند، بچه دار مى شوند و… تازه ما بچه هم نداشتيم. درست است كه همه بچه هاى ايران را فرزندان خودم مى دانم اما تنها بودم. من هنگام اهداى جايزه اندرسون آن را به خود بچه ها دادم و گفتم بچه ها، من بچه نداشتم. سترون بودم و اجاقم كور بود ولى شما را فرزندانم مى دانم. روزگارى كه درس مى دادم كمتر تنهايى را احساس مى كردم. شاگردانم جوان بودند و من خودم را مادر آنها مى دانستم. (شاگردان برجسته زيادى دارم) ولى سال ها است كه ديگر درس نمى دهم.» دانشور لابه لاى خاطراتش از دكتر شفيعى كدكنى ياد مى كند و شعر و شخصيت او را توصيف مى كند. نزديكى شفيعى با ادبيات روز ايران و احاطه وى بر ادبيات كهن باعث شده تا وى همواره شخصيتى دوسويه داشته باشد. هم نزد كهن گرايان مقامى شامخ به دست آورد و هم در ميان نوگرايان شعر و داستان ايرانى چه به عنوان شاعر و چه به عنوان نويسنده و محقق مقام قابل ستايشى داشته باشد. دكتر دانشور مى گويد: «مرد فوق العاده با شعرى فوق العاده بود. شعرى براى جلال و در رثاى او سرود. آن روزها خيلى جوان بود و گويا تازه دكتراى خود را گرفته بود. نعمت آزرم او را پيش من آورد و گفت اين آقا مى خواهد شعر خودش درباره جلال را براى شما بخواند. قسمتى از شعر اين طور مى گفت كه (تو در نماز عشق چه خواندى كه منصوروار بر سر دارى، وين شحنه هاى پير هنوز از مرده ات پرهيز مى كنند) من تشويقش كردم. به هر حال شفيعى يكى از بهترين شعراى ما و از پيشكسوتان ما است. يك استاد بزرگ دانشگاه با شاگردان ممتاز و از شاگردان برجسته اش دكتر مسعود جعفرى است.» سيمين دانشور اولين رئيس كانون نويسندگان ايران بود. انتخاب وى به اين سمت با راى بالا موجب شكل گيرى رسمى كانون و آغاز فعاليت هاى آن بود. او در دوره اى به رياست كانون رسيد كه جبهه گيرى ها و تقابل ايدئولوژى ها بين نويسندگان و روشنفكران مشهور زمان در اوج بود. از دانشور درباره اين اتفاق مى پرسم و او بسيار شفاف توضيح مى دهد: «بله، من بيشترين راى را آوردم. علت آن هم اين بود كه اگر آل احمد را رئيس مى كردند، چپ ها قبول نمى كردند. جلال و به آذين با هم مشكل داشتند و اگر به آذين رئيس مى شد، جلال قبول نمى كرد. بنابراين وقتى من رئيس شدم، بى طرفى رعايت شد و من موضع بى طرفى داشتم. نه توده اى بودم (راستى به آذين هنوز زنده است؟ من او را خيلى دوست دارم، مرد باشخصيت و فرهيخته اى است) و نه خط وربط ديگرى داشتم. جلسات كانون هم بيشتر يا همين جا و يا خانه داريوش آشورى تشكيل مى شد. به هر حال من، جلال، به آذين و چند نفر ديگر كانديدا بوديم. من انتخاب شدم. در جلسات عمومى گاهى جلال زياده روى مى كرد و با به آذين درگير مى شد البته به آذين هم مانيفست حزب توده را مى خواند و مى خواست آن نگاه را حاكم كند. به هر حال روزى جلال بدجور به به آذين حمله كرد. من برگشتم و گفتم: آقاى آل احمد اينجا جلسه حزبى نيست، خواهش مى كنم اين دعوا را قطع كنيد! آقاى به آذين شما هم اين قدر مانيفست ندهيد! من مجبور بودم قلدرى كنم وگرنه اين دو بدجورى درگير مى شدند. جلال هم مجبور بود حرف من را قبول كند. من در دوره خودم خيلى كار كردم. براى ثبت كانون. با اينكه برادرم سرلشگر بود و توصيه من را به سرهنگى كه مسئول اين كار بود كرده بود، او مرا در دفتر خودش نپذيرفت. روى پله ها با من حرف زد و گفت نمى شود. ما هم مبارزه مكتوب را شروع كرديم. به هر حال كانون هنوز هم ثبت نشده است و هنوز هم به آن مجوز تشكيل مجمع عمومى نمى دهند. اگر كانون ثبت مى شد خيلى كارها بود كه مى شد انجام داد. در هر حال من ديدم بهترين كار اين است كه مقاله بنويسيم و در روزنامه ها حضور داشته باشيم، سخنرانى بگذاريم، شعرخوانى بكنيم و خيلى از اين كارها را انجام داديم. يكى ديگر از كارهاى من كه جنبه عملى داشت به اعتياد برخى از نويسندگان و شاعران ما بازمى گشت. من با دكتر غلامحسين ساعدى كه در يك بيمارستان شبانه روزى كار مى كرد، صحبت كردم كه به صورت پنهانى و بدون اينكه كسى بفهمد آنها را ترك بدهد. او خيلى موفق بود و ساعدى خيلى از اين شاعرها يا نويسندگان را نجات داد و البته عده اى هم در اين كار ناموفق ماندند.» با وجود اينكه فضاى آثار دانشور پوشيده از شكست ها، افتادن ها، تنهايى ها و... است او كمتر و يا شايد اصلاً به سمت زمان سياه و روايتى تلخ حركت نكرده است. تاكيد او بر معناى اميد كه شمايلى ماوراءالطبيعى نيز در آن ديده مى شود، باعث شده تا رمان هاى دانشور آثارى باشند كه تمايلى به اغراق در شكست و يا گرايش هاى ناتوراليستى، رئاليسم سياه و... نداشته باشند. از او در اين باب مى پرسم و او پاسخ مى دهد: «نه. من اصلاً به آن تيپ ادبيات و داستان سياه اعتقاد ندارم. من از چزاندن خواننده متنفرم و از طنز براى نشان موقعيت ها هم استفاده مى كنم. ادبيات بايد اميد به آينده بدهد و شوق ايجاد كند. البته هر كس فرم و سليقه خود را دارد و من ايرادى بر آن نوع ادبيات ندارم، اما خودم به شخصه آن تيپ داستان نويسى را نمى پسندم.» از قسمت سوم تريلوژى دانشور مى پرسم، رمان كوه سرگردان كه بعد از جزيره سرگردانى و ساربان سرگردان سه گانه او را كامل خواهد كرد. دانشور در اين رمان روز هاى انقلاب را روايت كرده و آدم هايش را در يكى از مهم ترين مقاطع تاريخى ايران قرار داده است. كوه سرگردان نقطه پايان اين سه گانه خواهد بود. سيمين دانشور مى گويد: «همان طور كه گفتم من به مفهوم موعود پرداخته ام. در اين جلد من منتظر موعود هستم و رمان در دوران انقلاب مى گذرد. من در اين قسمت درباره انقلاب كمتر قضاوتى كرده ام. چون اعتقاد دارم براى كار بسيار زود است اما برخى ناملايمات و كاستى هاى واقع گرايانه را نشان داده ام. اما باز هم مى گويم ما شيعه هستيم و اين مذهب بسيار زيبا است با امام على(ع) و آن شهادت زيبايى اش. او انسان فوق العاده اى بود. نهج البلاغه بعد از قرآن مهم ترين كتاب ما است. فيلمى كه براساس زندگى او ساختند چندان تعريفى نداشت و تنها موسيقى استاد فخرالدينى عالى شده بود. ما مديون امام على(ع) و بعد امام حسين(ع) هستيم. امام حسين(ع) به ما آموخت كه با آب نمى شود كار بزرگ كرد و بايد خون داد. او مى دانست كه كشته مى شود و مى توانست به ايران بيايد كه زادگاه همسرش بود. اما او ايستاد و با خون خود كارى كارستان را انجام داد. اين را هم بگويم كه ما وابسته به بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه (سلام الله عليها) هستيم. دخت پيامبر(ص) همسر حضرت على(ع) و مادر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و اين كم لياقتى است؟ و حضرت زينب (سلام الله عليها) خطيب فوق العاده اى بود. ما اين مذهب شيعه را مديون اين شخصيت برجسته و تفكر موعود هستيم. موعود در كوه سرگردان بسيار حضور دارد. در آخر مى نويسم دست غيبا سوخت جان در انتظارت /كو ظهورت دير شد هنگام كارت. در مذاهب ديگر هم موعود دارند. بودايى، زرتشتى و... مسيحى و اما موعود ما بسيار شخصيت نابى است. من از موعود لذت مى برم. مى دانى چرا؟ براى اينكه اميد به آينده است. وقتى هيچ كارى نمى توانى بكنى، مجبورى به آينده بنگرى و در آينده ما موعودى متصور و محقق است. اميد در تمام نوشته هاى من ملموس است و قهرمان ها و شخصيت هاى من چشم به آينده دوخته اند.» دانشور علاوه بر رمان كوه سرگردان مجموعه داستانى به نام انتخاب را هم در دست چاپ دارد كه درباره آن توضيح مى دهد. او مى گويد: «دو قصه آن حاضر است. يكى لقاءالسلطنه كه در گل آقا چاپ شد و به احمدرضا احمدى تقديم شده است و كاملاً طنز است. قصه ديگر هم «اسطقس كه قبلاً در كتاب فرزان چاپ شده است. بقيه قصه ها چاپ نشده و وقتى تكميل شوند انتشارات قطره آنها را منتشر خواهد كرد. انتشارات نيلوفر هم كه نامه ها را درآورده است، ادامه آن كه نامه هاى جلال به من است را منتشر خواهد كرد. من در بيمارستان كه بودم آنقدر از كتاب نامه هاى خودم به جلال امضا كردم و به مردم دادم كه دكترم من را مرخص كرد تا بتوانم در خانه ام استراحت كنم! جلد دوم نامه ها هم فوق العاده زيبا است و بيشتر در روزگار مصدق است؛ مصدق كه افتخار ما ايرانى ها بود. يادم مى آيد در دانشگاه استنفورد مدام ما ايرانى ها مى رفتيم پيش معلم تاريخ خاورميانه و مى پرسيديم عاقبت چه مى شود و او وقتى آيزنهاور آمد گفت، اين قزاق كار دست شما خواهد داد. وقتى مصدق باشكوه آمد و در سازمان ملل سخنرانى كرد افتخار كرديم. چقدر هم ساده بود، لباسى بدون كراوات و با فرانسه اى فوق العاده حرف زد. ما خيلى به مصدق اميد داشتيم. من روز كودتا از آمريكا به ايران آمدم. داشتم خانه را مى چيدم و اسباب ها را جابه جا مى كردم كه ناگهان استاد عبدالله انوار آمد و گفت: مصدق سقوط كرد. من و جلال و خدمتكارمان گريستيم.» از دانشور درباره روايت حمله به آل احمد در هنگام حمايت از مصدق سئوال مى كنم و او اين ماجرا را تاييد مى كند و مى گويد: «روز نهم اسفند جلال رفته بود به نفع مصدق سخنرانى كند. گويا يكى از طرفداران شاه با چوب به او حمله مى كند. در آن ميان خانمى متوجه مى شود، دست جلال را مى گيرد و او را پايين مى كشد و فرارى اش مى دهد. (در نامه ها خودش اين قضيه را نوشته) خيلى خدا را شكر كردم و گفتم اگر مى زد كمرت را مى شكست من چه كار مى كردم... اگر شاه و اشرف با مصدق همكارى مى كردند ايران آباد مى شد. مصدق مرد بزرگى بود. حيف... به هر حال ما ملت سيه روزگارى هستيم.» دانشور در اغلب آثارش پرتره و چهره اى از جلال آل احمد ارائه داده است. چهره اى داستانى كه وجوه مختلفى دارد. حال آيا در كوه سرگردان هم ما با اين ويژگى روبه رو خواهيم بود. سيمين دانشور مى گويد: «در ساربان سرگردان هستى از خود مى پرسد آيا زندگى ما مثل سيمين و جلال است؟ اما مراد خودشيفته و خودمحور نيست و اين تنها جايى است كه من درباره جلال مى نويسم و در كوه سرگردان اشاره اى به جلال نشده.»
آه هر وقت سووشون سیمین و داش آکل صادق هدایت را خواندم خود را در شیراز دیدم مردم پاکزاد و خاطرات گم گشته ام عجیب امروز دلم گرفته بود راستش وبلاگ منیرو روانی پور را می خواندم از بوشهر و دبی گفته بود یاد سرزمین های گرم سرزمین های گرم و دیار عرب افتادم کامنت هم گذاشتم وقتی دیدم مصطفی خلجی خبر بیماری سیمین دانشور را گذاشته بی اختبار گریه ام گرفت آه این مرگ چیست که به کسی رحم نمی کند امسال در جهان عرب نازک الملائکه از بنيانگذاران شعر نو عرب هم رفت خدا کند سیمین بماند
القبر كتاب مغلق
يُفتح لقارئٍ واحد
مرّةً واحدةً، والى الأبد.
القبر كتابٌ مفتوح غامض
سيقرؤه الجسد يوماً ما
لينكهاي در اين باره
مصطفی خلجی
ناردانه
این هم
گفت و گوى اختصاصى شرق با سيمين دانشور
گروه ادب و هنر،مهدى يزدانى خرم:
تجربه ديدار با سيمين دانشور در يكى از چهارشنبه هاى اواخر شهريور اتفاق افتاد.
چهارشنبه ساعت ۱۰ صبح از كوچه هاى ناآشناى دزاشيب عبور كرديم تا به آدرسى برسيم كه در آن با تاكيد به در سبزرنگ خانه اش اشاره كرده بود. شنيده بودم دانشور بسيار دقيق و وقت شناس است. براى همين شش دقيقه در كوچه اى كه خانه زيباى دانشور در آن جاى گرفته بود، قدم زدم و قدم زدم. ساعت ۳۰/۱۰ با اولين زنگ، پرستار بانو دانشور در سبز را باز كرد و من و همكارم شيما بهره مند با سيمين دانشور روبه رو شديم. فضاى خانه ساكت، مرموز و غريب بود. دانشور با نگاهى مسلط و محكم من را به طرف مبلى فرستاد كه بعد فهميدم خيلى ها بر آن نشسته اند. ديوارهاى خانه قديمى پوشيده بود از عكس ها و نقاشى ها، از تصاوير جلال آل احمد گرفته تا نقاشى هاى مادر بانو دانشور كه فرمى رئاليستى داشت. بر آن ديوارها، تصاوير دانشور اعم از نقاشى و يا عكس من را محاصره كرده بود. آرامش خانه و تسلط روحى عجيبى كه دانشور بر من داشت، باعث شد تا با وجود مصاحبه هاى فراوان سال هاى گذشته، هول شوم و كمى طول بكشد به اطراف و اكناف تسلط پيدا كنم. دانشور آرام حرف مى زند و دائم مى خواهد كه چاى خود را تا قطره آخر بنوشم... سر حال است و رد عمر به چهره اش به او جذبه و حالتى خاص بخشيده. كلمات را با دقت بر زبان مى آورد و در عين حال با تحكم حرف مى زند. در رفتارش نوعى جذابيت و قدرت مادرانه وجود دارد كه باعث مى شود تو مراقب كلمات و نظراتت باشى و همين امر به اقتدار او مى افزايد. در آن فضا كه تو را دربرگرفته، زمان مى ايستد و تو تلاش مى كنى تمام جزئيات و رنگ ها را به خاطر بسپارى. تلفن زنگ مى زند و دانشور با دقت و علاقه با فرد آن سوى خط حرف مى زند. صداى زنگ تلفن، سكوت چند لايه فضا را برهم مى زند و نگاهت به آرامى مى چرخد سمت حياط. سمت درختان و سمت روياهايى كه در امتداد نگاه نويسنده به درختان كهنسال شكل گرفته است. دانشور نويسنده سووشون، با لهجه دلنشين شيرازى و به همراه خاطرات و يادها زندگى مى كند. حافظه فوق العاده اى دارد، آنقدر فوق العاده كه به سادگى و با ذكر كوچكترين جزئيات از اتفاقى مثلاً در دهه ۵۰ ميلادى در نيويورك مى گويد. كنسرتى كه در آن شركت كرده و با حالى نوستالژيك از آن ياد مى كند. ديدار بانو دانشور براى من تنها انجام يك مصاحبه نبود. بلكه درك واقعيتى بود كه از آن به عنوان «مادرسالار» ياد مى كنند. دانشور بدون شك تنها مادرسالار ادبيات ايران است. اولين رئيس كانون نويسندگان، مهمترين نويسنده زن ايرانى، كسى كه سووشون اش از سوى بنياد بوكر در كنار بوف كور و شازده احتجاب به عنوان برترين آثار صدسال ادبيات داستانى انتخاب شده و... مصاحبه مى كنم و در ميان صحبت هايم از آدم هاى دور و نزديك مى پرسم. از همه به نيكى مى گويد «مادرانه» و عاطفى، از شاملو، ساعدى، براهنى، امام موسى صدر (كه بارها براى ديدار به آن خانه آمده)، نصرت رحمانى و... از جلال هم مى گويد با تامل و مكثى بيشتر... از ديدارهاى خود با امام خمينى ياد مى كند و از فضاى سياسى _ اجتماعى اين روزگار و در نهايت از تنهايى اش مى گويد... سيمين دانشور در نهايت از روزگارى مى گويد كه در پوست زمان جا خوش كرده و به اندك اشاره اى در فضا رها مى شود. تلفن زنگ مى زند و استاد اغلب مى داند چه كسى پشت خط است. دوستان و شاگردانش راس ساعتى خاص مدام احوال او را مى پرسند و اين امر مدت ها است كه ادامه دارد. در آن خانه كه نويسنده بزرگ تنها بر صندلى اش تكيه زده، همه چيز نشانى از ادبيات دارد. ادبيات و نوشتن كه دانشور قسمت اعظمى از عمر هشتادوچهارساله خود را در هواى آن نفس كشيده است. از در سبز بيرون مى آيم. نگاهى به خانه مى اندازم و دود سيگار را به آسمان باشكوه تهرانى مى فرستم كه سيمين دانشور هر روز صبح به آن نگاه مى كند. •••سيمين دانشور با آنكه اهل شيراز است اما به دليل سال ها حضور و زندگى در تهران به يكى از نمادهاى فرهنگى اين شهر تبديل شده است. او در بسيارى از آثار خود راوى فضاى شهرى تهران مى شود و اين شهر به خصوص در آثار بعد از سووشون جزء لاينفك ساختار داستانى وى مى شود. از او درباره تهران مى پرسم و روزگارى كه در آن به سر مى برد. سيمين دانشور مى گويد: «تهران ديگر براى من غيرقابل تحمل شده است. به تعبيرى ديگر مانند جوهرى كه روى كاغذ آب خشك كن چكانده و پهن شود شهرى خرچنگ- قورباغه اى شده است. ۱۴ ميليون جمعيت، آلودگى صدا، هوا، ازدحام ماشين ها و فاجعه هاى فراوان خسته ام كرده. وقتى جمعيت زياد باشد فجايع رخ مى دهد و كار از دست همه خارج مى شود. من پيشنهاد مى كنم اگر عملى باشد تهران را به شهرى فرهنگى- هنرى تبديل كنند و پايتخت را به جاى ديگرى منتقل كنند. سالن هاى تئاتر، گالرى ها، پاتوق هاى نويسندگان و... در تهران باشد و مراكز ادارى - حكومتى به شهرى ديگر منتقل شود. در ضمن فكر مى كنم پايتخت بايد رودخانه داشته باشد مثل اصفهان حتى مى توانند بين اين دو شهر قطار سريع السير بكشند و همين باعث خلوت شدن تهران و آرام شدنش مى شود. پايتخت بايد وسعت داشته باشد و اصفهان اين گونه است. شهرى بزرگ و تاريخى كه از اطراف هم وسيع و قابل گسترش است. فكر مى كنم هرچه هزينه هم داشته باشد مى ارزد كه پايتخت از تهران به اصفهان منتقل شود و اين يك قدم شجاعانه است.» دانشور از طبقه اى فرهيخته و خانواده اى اصيل برخاسته است. او در دوره اى داستان نويسى را آغاز مى كند كه حضور زن به عنوان نويسنده امرى خرق عادت بود و به نظر من كارى را كه فروغ در شعر انجام مى دهد دانشور در داستان ترسيم مى كند. حال سئوال اين است كه او به عنوان يك زن داستان نويس چگونه از بافت سنتى ايران فاصله مى گيرد. دكتر دانشور مى گويد: «به واقع من اولين زنى هستم كه داستان نويس بودن را به صورت حرفه اى پيش گرفت. قبل از من هم افرادى بودند مانند امينه پاكروان كه البته به فرانسه مى نوشت ولى فارسى را خوب نمى دانست اما به شكلى تثبيت شده من اولين زن نويسنده ايرانى هستم. اولين اثرم آتش خاموش را در ۲۲ سالگى نوشتم و در ۲۷ سالگى چاپ كردم البته اين داستان مشق اول من بود. وقتى هم كه آن را به صادق هدايت نشان دادم و نظرش را خواستم به من گفت اگر من به تو بگويم چطور بنويس و چه كار كن ديگر خودت نخواهى بود. بنابراين بگذار دشنام ها و سيلى ها را بخورى تا راه بيفتى. من هم همين كار را كردم. بعد در سال ۱۹۵۲ به آمريكا رفتم و در دانشگاه استنفرد كه يكى از بهترين و گران ترين دانشگاه هاى آمريكا است مشغول به تحصيل شدم. البته من بورسيه بودم و نزد دكتر والاس استنگر داستان نويسى و نزد فيل پريك نمايشنامه نويسى خواندم. همان موقع دو داستانم در استنفورد شورت استورى منتشر شد. وقتى از آمريكا برگشتم، شهرى چون بهشت را نوشتم كه ده ها قدم از آثار قبلى ام جلوتر بود. من در آمريكا تكنيك، فضاسازى، مكان و محيط داستانى را آموختم و در واقع از مدرن ترين شيوه هاى روايى داستان آگاه شدم. يادم مى آيد قصه آخر شهرى چون بهشت ترجمه شد. قصه صورت خانه كه روايتى از يك تئاتر سنتى است. از آن روزگار تا به امروز كتاب هاى زيادى نوشته ام كه شايد حورا ياورى منتقد به خوبى درباره كليت آنها نظر داده است و آن اينكه دانشور راوى داورى تاريخ است. من نشان داده ام كه هر گوشه اى از اين مملكت جزيره سرگردانى است و ما ملتى سيه روزگاريم كه در هر دوره تاريخى با حضور اقوام مختلفى مانند ترك، مغول و تيمورى و... روبه رو بوده ايم. براى من اين تاريخ و اين سرگردانى مهمترين دغدغه درونى بوده است. ما راه خشكى اروپا، آفريقا و آسيا بوديم و به همين دليل بود كه در جنگ دوم ما را پل پيروزى گفتند. انگليس ها خط راه آهنى كشيدند تا آذوقه به روس ها برسانند و من آن فضا را در سووشون نوشته ام و مى توان به آن رجوع كرد.» سيمين دانشور نويسنده اى بوده كه تا به امروز به اصول واقع گرايى در داستان تاكيد داشته است. او حتى در نقدى كه بر آثار اويسى نقاش مى نويسد گفته كه آبستره در نگاه وى و آثار وى را نمى پسندد. او روايت هاى آبستره و انتزاعى را نمى پسندد و همواره بر رئاليسم اصرار داشته است. سئوال اين است كه چرا دانشور اينچنين بر واقع گرايى داستانى اصرار داشته و خود نيز يكى از شاخص ترين نمايندگان آن در داستان ايرانى است. او مى گويد: «شايد من آن نقد را نوشته باشم درست يادم نمى آيد. اما نقاشان ما اكثراً غرب گرا هستند. چهره هايى مانند ضياء پور، محصص، اويسى و... از اين نمونه هستند. در هر حال آبستراكسيون و انتزاع چارچوبى مبهم است و به پيچيده نشان دادن جهان تمايل دارد. اما ملت ما، ملت باسوادى نيستند و تعداد آد م هاى باسواد و هنرشناس ما بسيار كم است. بنابراين هنرهاى ما بايد به سمتى روند كه بتوانند فهم مردم معمولى را هم ارضا كنند
اين مردم نمى توانند آبستراكسيون را بفهمند.مثلاً آقاى محصص تابلوهايى دارد كه گاه خود من در درك آنها مشكل دارم و گاه به سختى آن را مى فهمم پس مردم عادى چه كنند. پدر من درآمد تا بتوانم به اين نثر ساده دست پيدا كنم. ما در دوره دكتراى ادبيات در دانشگاه تهران با اصول استادى مانند فروزان فر روبه رو بوديم كه مى گفت اگر وصاف را مى خوانيد بايد نمونه نثرى مانند آن بنويسيد و يا بيهقى را بايد به سبك خود او بنويسيد (جالب اينكه نثر بيهقى بسيار ساده است و همين هم باعث زيبايى تاريخ او شده است) بنابراين من با توجه به اين تجربيات فكر نمى كنم ملت ايران بتواند با فرم هاى انتزاعى خو بگيرد. البته من اين فرم ها را رد نمى كنم و هر كس مى تواند سليقه و اصول خودش را داشته باشد. اما در همان نقاشى مثلاً به اين كار پروانه اعتمادى نگاه كن (خانم دانشور به تابلوى پروانه اعتمادى كه بر ديوار است اشاره مى كند) دقيقاً به نقاشى سنتى ايرانى نظر دارد. خطوط در اين نقاشى به مانند هنر اسلامى دايره وار هستند كه اشاره به سيطره خداوند بر محيط دارند. اين كار و نمونه اين آثار را همه مى فهمند و دوست دارند... بنابراين من انتزاع را در ايران قبول نمى كنم. من كه فقط براى نخبگان نمى نويسم براى همه مى نويسم. سووشون خيلى نثر ساده اى دارد، اما هنوز بعد از ۳۶ سال از چاپ اول آن منتشر مى شود و خوانده مى شود و به راحتى به ۱۷ زبان ترجمه شده است. در ضمن اين را هم بگويم من در خارج از ايران بسيار شناخته شده تر هستم و تمام آثارم به چند زبان بارها ترجمه شده اند. بنابراين وظيفه من به عنوان نويسنده ايرانى جذب توده مردم است و وقتى اين مردم درك مناسبى پيدا كردند، مى توانند به سراغ كارهاى انتزاعى هم بروند. دقت كن نيما هم در شعر نو واقع گرا است و وقتى مى گويد خانه ام ابرى ست يك روستايى هم آن را مى فهمد و لمس مى كند. بنابراين يكى از بزرگترين شعراى جديد ما نيز زبانى ساده و عامه فهم دارد (البته قبل از نيما هم تقى رفعت شعر نو سرود اما به دليل اينكه طرفدار خيابانى بود و او كشته شد خودكشى كرد. من ۹ شعر از او را به آريان پور دادم كه در كتاب از صبا تا نيما چاپ شد) اما در همان دوره تندركيا هم شعر نو گفت (شاهين!) مثلاً هوا انگولكى من هم هوايى... اما كار او نگرفته. چون براى مردم قابل درك نبود. اما نيما با وجود اينكه كاملاً قابل فهم است بسيار بدعت گذار است. شاملو هم همين طور يا اخوان و سهراب را هم به خوبى مى توان فهميد. سيمين بهبهانى هم از جمله شعراى بزرگ ما است كه ساده مى سرايد و همه مى فهمند بنابراين اگر دقت كنيم بزرگان ادبيات ما همه به نوعى قابل فهم مى نوشتند و مى نويسند.» سيمين دانشور از جمله نويسندگان ايرانى است كه با صادق هدايت آشنايى داشته و او را درك كرده است. اين همنشينى و آشنايى با هدايت در زندگى دانشور نقطه عطفى به حساب مى آيد كه مى توان آن را ديدار دو نويسنده مهم دانست كه هر دو از مشهورترين چهره هاى ادبيات ايران در جهان هستند. از دانشور درباره صادق هدايت مى پرسم و اينكه او چطور هيچ گاه تحت تاثير نگاه هدايت در ادبيات قرار نگرفت. او مى گويد: «صادق هيچگاه عروسى نمى رفت، اصلاً اعتقاد به اين مراسم نداشت. اما عروسى من و جلال را آمد. دكتر كريم هدايت در شيراز زندگى مى كرد. او پسرعموى صادق هدايت بود و در ضمن من چند كتاب از هدايت را در همان نوجوانى خوانده بودم و در عين حال انشاى خوبى هم داشتم. (آن زمان مى گفتند هر كس انشاى خوبى داشته باشد نويسنده مى شود) در هر حال روزى دكتر كريم هدايت به خانه ما تلفن كرد و گفت صادق هدايت در شيراز است و مى خواهد جاهايى را ببيند كه ما نه بلديم و نه سر درمى آوريم تو حاضرى راهنماى او باشى؟گفتم با كمال ميل. صادق خان تا من را ديد گفت خود تو را در اين قهوه خانه ها و جاهايى كه من مى خواهم ببينم راه مى دهند. گفتم دختر دكتر دانشور را همه جا راه مى دهند! آن زمان شيراز كوچك بود و مكان هاى محدودى داشت. با هم به قهوه خانه رفتيم. من در حال چاى خوردن بودم كه ديدم بلند شد و رفت سر يك ميز ديگر، بعدها فهميدم داش آكل و كاكارستم را آنجا پيدا كرده است. بعد رفتيم قهوه خانه اى كه براى كارگران بود و آنجا هم آدم هايى را پيدا كرد كه نمى دانم آيا از آنها نوشت يا خير.بنابراين هدايت تا درك و تجربه شخصى نداشت نمى نوشت. به هند رفت و برگشت تا بوف كور را بنويسد. هدايت هيچ گاه خيالى كار نكرد .او بزرگترين نويسنده ايران است. شازده احتجاب گلشيرى كار فوق العاده خوبى است. وقتى گلشيرى كتاب را پيش من آورد و خواندم، گفتم از هدايت خيلى استفاده كرده اى. گفت: تحت تاثير هدايت هم بوده ام. فخر النساء شازده احتجاب كمى شبيه زن اثيرى هدايت است و... اما او گلشيرى است و نمى توان نفى اش كرد. اما ما همه از زير شنل هدايت بيرون آمده ايم. آثارش از من هم بيشتر ترجمه شده و حتى به زبان چينى هم درآمده است. من از هدايت خيلى استفاده كردم و تا وقتى ايران بود هرچه مى نوشتم مى دادم تا بخواند. در تهران هم همسايه بوديم. مى رفتيم روى بام و او هم مى آمد روى بام خانه اش و با هم حرف مى زديم. اين قضيه هيچ وقت يادم نمى رود كه وقتى من زن جلال شدم زياد به خانه ما مى آمد. چون گياه خوار بود زياد دعوتش مى كرديم و او مى آمد و غذاهايى مثل گل كلم، نخود فرنگى، هويج پخته و... مى خورد. يك بار ما خانه نبوديم. هدايت آمده بود و با در بسته روبه رو شده بود. روى كاغذى نوشته بود: رفتيم و دل شما را شكستيم، فلنگ را بستيم و شما بمانيد با زندگى هاى توسرى خورده تان. وقتى اين جمله را خواندم، گفتم اين مى خواهد بلايى سر خودش بياورد. سه، چهار هفته بعد بود كه خبر خودكشى اش را شنيديم. او نويسنده بزرگى بود. او اولين كسى بود كه به اهميت ادبيات عاميانه واقف شد و بوف كورى نوشت فوق العاده، خداى من! او با سايه اش حرف مى زد و من اين كتاب را بارها و بارها بلعيده ام.» سيمين دانشور بعد از چاپ سووشون بسيار مورد تقليد نويسندگان ايرانى و به خصوص زنان قرار گرفت. اينكه او به عنوان رمان نويس يكى از مهمترين راويان داستان ايرانى به حساب مى آيد دلايل گوناگونى دارد. نثر پاكيزه، ساختارى هدفمند، درك عميقى از وضعيت انسان ايرانى در پهنه تاريخ و... باعث شده اند تا او يكى از مدل هاى رمان نويس ايران به حساب آيد. از او درباره تقليدها و وضعيت نويسندگان زن ايرانى مى پرسم. او مى گويد: «من كارهاى نويسندگان جوان را زياد نخوانده ام. پيشكسوت ها هم كه كار خودشان را مى كنند پارسى پور، گلى ترقى و... از اين نمونه اند. اما در ميان آثارى كه از جوانان خوانده ا م به سه نفر اميد دارم. يكى صوفيا محمودى كه كتاب جدول كلمات متقاطع را نوشته و ديگرى هم سهيلا بسكى كه كتاب از درون را نوشته كه هنوز منتشر نشده اما من آن را خوانده ام و ديگر ناهيد كبيرى كه پيراهن آبى را نوشته اما در ميان زنان شاعر سيمين بهبهانى در اوج است. نازنين نظام شهيدى هم شاعر خوبى است. اما جوانان كمى بين سنت و مدرنيسم گيج مانده اند. فروغ نمونه درخشانى بود كه نيما را درك كرده بود. در اين ميان بايد به طاهره صفارزاده اشاره كنم كه به عقيده من كار فوق العاده اى كرده است. او شاعر انديشه و معنويت است و در آثارش در حال نزديك شدن به ماوراء الطبيعه است. هفت سال از عمرش را گذاشت تا قرآن را به انگليسى و فارسى شاعرانه ترجمه كند. او كار نويى كرده است و قرآن او كار فوق العاده اى است و در آمريكا به چاپ نهم رسيده است. در ضمن او چون خودش شاعر است به حدى قرآن را شاعرانه ترجمه كرده كه قابل وصف نيست. آيا آمريكايى ها كه آن را مى خوانند فهميده اند قرآن شعر خداوند است كه بر پيامبر برگزيده اش نازل شده است. قرآن فوق العاده شاعرانه است و من خيلى از آن لذت مى برم و طاهره صفارزاده به حدى آن را خوب ترجمه كرده كه گاهى مرا به گريه مى اندازد.» دانشور يكى از دانشجويان مشهور دوران طلايى دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است. او محضر اساتيد بزرگى را درك كرده و در عين حال گرايش هاى مدرن داستان ايرانى را فراموش نكرده است. سئوال اين است كه دانشور كه در دوره اى خاص در دانشگاه تهران درس خوانده و در محضر اساتيدى بوده كه گرايش هاى كلاسيك گاه متعصبانه اى داشته اند چطور توانسته به سمت ادبيات روز حركت كرده و از معدود دانشجويان آن دوره دانشگاه باشد كه به عنوان رمان نويسى بدعت گذار مطرح شد. او مى گويد: «ما اساتيدى چون فروزان فر، بهار، خانلرى و... داشتيم. در دوره ما كلاس خاصى براى ديپلمه ها گذاشتند تا براى دوره ليسانس ادبيات آماده شوند. در آن دوره و در دوره بعد ما اساتيد بزرگى را درك كرديم مثل دكتر معين (بيچاره در سال هاى پايان عمر، روزهاى سختى را گذراند) اما اينكه مى گويى چرا من به سمت گرايش هاى ادبى آنها نرفتم چند دليل دارد؛ اول اينكه ما همسايه نيما بوديم. من نيما را مى شناختم. صبح ها مى آمد دنبال من و مى رفتيم از دشتبان سيب زمينى مى گرفتيم. (آن موقع اينجا خانه زيادى نبود و تمام جاليز و دشت بود. آن وقت من بعدازظهرها در كنسرواتوار تهران كه رئيس آن روبيك گريگوريان بود درس مى دادم) نيما زغال هم مى آورد زمين را گود مى كرد و سيب زمينى تنورى درست مى كرد و بعد هم بر روى تخته سنگ عظيمى كه آنجا بود مى نشستيم. نيما بسيارى از اشعارش را در حضور من سرود مثل شعر آب در خوابگه مورچگان كه عيناً در حضور من گفت. پس آشنايى من با نيما بسيار اثرگذار بود. نكته بعد آشنايى ام با خانم سياح بود و رساله ام ابتدا به راهنمايى او بود. او فارسى زياد نمى دانست اما انگليسى اش خوب بود و من برايش ترجمه مى كردم. گفت رساله ام را كه درباره استتيك بود با او بگذرانم. او مفاهيم مدرنيته را به من آموخت (حالا هم علامه دكتر پاينده كه خيلى خوب نوشته هاى مرا فهميده مرا پسامدرن دانسته است) من مى نوشتم و مى رفتيم خانه خانم سياح و فصل به فصل با او پيش مى رفتم. برايم پيانو مى زد. او دكترايش را از روسيه گرفته بود و چخوف را او به من شناسانيد. او تاثير زيادى بر من گذاشت تا دچار تحجر دانشگاه نشوم. نكته سوم هم حضور جلال بود و اين خانه كه مركز رفت و آمد نويسندگان و شاعران جديد بود؛ آدم هايى مثل براهنى، ساعدى، شاملو، شاهرودى، اخوان و... هيچ وقت يادم نمى رود اخوان قند داشت ولى عاشق نان خامه اى هاى بزرگ بود. زنش ايران (كه دخترعموى اش بود) مدام با او دعوا مى كرد كه پسرعمو تو قنددارى نخور و من مى گفتم اخوان مى خواهى خودكشى كنى... در هر حال در مقابل اين وضعيت دانشگاه و متحجرانى بودند كه اصلاً شعر نو را قبول نداشتند. درس فارسى عمومى داشتم. رفتم سر كلاس گفتم شما چه مرگتان است كه هيچ مرده شويى از پس تان برنمى آيد! دانشجوها خنديدند و گفتند ما دوست داريم از ادبيات معاصر بگوييد. من هم قرار گذاشتم تا كتاب هاى درسى را زودتر بخوانند تا من هم در ساعت هاى تفريح برايشان از شعر نو بگويم. روزى فروزان فر به من گفت: دوشيزه مشكين شيرازى شنيده ام بحر طويل درس مى دهى. (شعر نو را او بحر طويل مى دانست) گفتم استاد اين طور نيست و چند شعر از نيما خواندم. گفت: اگر تو مى گويى پس حتماً چيزكى هست. اما در هر حال شعر نو را قبول نكرد. اما خانلرى تا حدودى اين قالب را پذيرفت. به هر حال من در حال پايان رساله بودم كه خانم سياح مرد و من مجبور شدم ادامه آن را با استاد فروزان فر بگذرانم. او هم گفت: بايد براى اين مسائل مصاديق ايرانى و فارسى پيدا كنى. گفتم استاد اينكه مى شود دو رساله. گفت: اصلاً هر كارى مى خواهى بكن. فروزان فر هيچ كمكى نكرد. نه منابع مى داد نه كتاب معرفى مى كرد. درحالى كه خانم سياح برعكس او بود و من در واقع دو رساله نوشتم.» سيمين دانشور در جزيره سرگردانى فضاهايى ساخته است كه در آنجا ديالوگ ها و گفت و گوهاى متعدد مختلفى بر سر آرمان ها، ايسم ها و ايدئولوژى ها شكل مى گيرد. او در اين رمان برعكس سووشون به گفت و گوهاى فراوان شخصيت ها رنگ بخشيده و قهرمان خود را ناظر و شاهد تكاپوها و نقش هاى آرمان گرايانه نسل آماده انقلاب مى كند. سئوال اين است كه اين نوع فضاسازى تا چه اندازه ارجاع ها و استنادهاى بيرونى داشته و دانشور چرا اين شكل از روايت را براى ساختن نگاه تاريخى اش به آن دوره برگزيده است. دكتر دانشور مى گويد: «جالب اين است كه بدانيد جلد سوم جور ديگرى است. من در كوه سرگردان بيشتر درباره موعود نوشته ام. زيبايى مذهب شيعه امام زمان (عج) و موعود آن است. حضرت مهدى (عج) و معناى ظهور او فوق العاده است. اميدوارم ايشان ظهور كنند و دنياى ما را نجات دهند. ظهور ايشان لازم است تا بوش ديوانه را سر جاى خودش بنشاند. من خيلى در انتظار امام زمان و ظهور ايشان هستم و تنها راه حل را در اين دنياى وانفسا ظهور ايشان مى دانم. اما در مورد سئوال تو تمام آن فضاها تجربه شخصى بوده و من مدام در حال يادداشت ديده ها و شنيده هايم بوده ام. من تا تجربه نكنم و شخصاً ديالوگ نداشته باشم نمى توانم بنويسم. درحالى كه گلى ترقى اين حسن را دارد كه از فضاهايى مى نويسد كه تجربه شخصى خودش نيست و اين خيلى كار مشكلى است كه او عالى انجام مى دهد. بنابراين من از تجربه هاى بيرونى استفاده كرده اما سرنوشت آدم هاى داستان هايم را عوض مى كنم. در ضمن من از پايان غم انگيز بدم مى آيد. ما به حد كافى غم داريم. رمان يا داستان بايد شاد، محرك و شوق انگيز باشد و من از رمان هاى سياه و پر از قتل و مصيبت بدم مى آيد. رمان بايد شكوه و زيبايى را به ياد مردم بياورد.» يكى از مهمترين مولفه هاى جهان داستانى سيمين دانشور مفهوم تنهايى است. رمان هاى او با وجود اينكه در محيط ها و فضاهاى پرشخصيت و پر از ماجرا مى گذرند اما در نهايت بيانگر تنهايى عميق قهرمان ها و زنان داستان هاى او هستند. اين تنهايى با تلفيق معنى سرگردانى جنبه اى زيباشناختى در آثار سيمين دانشور پيدا كرده و موجب مى شود تا به صورت امرى تكرارشونده و آهنگين با آن روبه رو باشيم. سئوال دوم اين است كه آيا آدم هاى دانشور در آرمان هاى خود شكست خورده اند. سيمين دانشور مى گويد: «البته آنها كه كليد دستشان بود گم و گور شدند. حورا ياورى به خوبى اين را فهميده و مى گويد جزيره سرگردانى دادگاه تاريخ است و دانشور از سوگوارى درآمده و اصلاً به گذشته نگاه نمى كند. نسل هم نسل من اين گونه بودند. در عين حال هر روز بايد نو شد و با دنيا پيش رفت. اما درباره تنهايى حرف تو كاملاً درست است. مثل توران جان. در عين حال من خودم تنهايم. سال ۴۸ جلال مرده و من ۳۶ سال است كه بيوه و تنهايم. خودم تنهايى را لمس كرده ام كه خيلى سخت است. البته كسى كه با خدا است تنها نيست. من عاشق خدا هستم. من مديتيشن مى كنم و مدام به خدا مى انديشم. خدا گسترده بر كل كائنات است. اما در هر حال من عملاً تنهايى را لمس كرده ام. جلال كه مرد خيلى خواستگار داشتم اما هنوز حلقه جلال در دستم است. (دانشور دست چپش را نشان مى دهد كه دو حلقه در يك انگشت او قرار گرفته اند) بعد از جلال من هنوز جوان بودم. هم مشهور بودم، هم خانه داشتم، هم استاد دانشگاه بودم اما به هيچ كدام از خواستگاران جواب مثبت ندادم و به قول پرويز داريوش سر همه شان را خوردم و آنها مردند! به هر حال من تنهايى را درك كرده ام اما در مراقبه خودم خدا را به صورت نور مى بينم. (البته اينها شخصى است و نبايد فاش شود) من مديتيشن و يوگا را در آمريكا آموختم و با وجود اين مراقبه ها باز هم از تنهايى گريزى نداشته ام. در عين حال تنهايى صفت خدا است و ما نمى توانيم با آن كنار بياييم. چرا مردها و زن ها ازدواج مى كنند، بچه دار مى شوند و… تازه ما بچه هم نداشتيم. درست است كه همه بچه هاى ايران را فرزندان خودم مى دانم اما تنها بودم. من هنگام اهداى جايزه اندرسون آن را به خود بچه ها دادم و گفتم بچه ها، من بچه نداشتم. سترون بودم و اجاقم كور بود ولى شما را فرزندانم مى دانم. روزگارى كه درس مى دادم كمتر تنهايى را احساس مى كردم. شاگردانم جوان بودند و من خودم را مادر آنها مى دانستم. (شاگردان برجسته زيادى دارم) ولى سال ها است كه ديگر درس نمى دهم.» دانشور لابه لاى خاطراتش از دكتر شفيعى كدكنى ياد مى كند و شعر و شخصيت او را توصيف مى كند. نزديكى شفيعى با ادبيات روز ايران و احاطه وى بر ادبيات كهن باعث شده تا وى همواره شخصيتى دوسويه داشته باشد. هم نزد كهن گرايان مقامى شامخ به دست آورد و هم در ميان نوگرايان شعر و داستان ايرانى چه به عنوان شاعر و چه به عنوان نويسنده و محقق مقام قابل ستايشى داشته باشد. دكتر دانشور مى گويد: «مرد فوق العاده با شعرى فوق العاده بود. شعرى براى جلال و در رثاى او سرود. آن روزها خيلى جوان بود و گويا تازه دكتراى خود را گرفته بود. نعمت آزرم او را پيش من آورد و گفت اين آقا مى خواهد شعر خودش درباره جلال را براى شما بخواند. قسمتى از شعر اين طور مى گفت كه (تو در نماز عشق چه خواندى كه منصوروار بر سر دارى، وين شحنه هاى پير هنوز از مرده ات پرهيز مى كنند) من تشويقش كردم. به هر حال شفيعى يكى از بهترين شعراى ما و از پيشكسوتان ما است. يك استاد بزرگ دانشگاه با شاگردان ممتاز و از شاگردان برجسته اش دكتر مسعود جعفرى است.» سيمين دانشور اولين رئيس كانون نويسندگان ايران بود. انتخاب وى به اين سمت با راى بالا موجب شكل گيرى رسمى كانون و آغاز فعاليت هاى آن بود. او در دوره اى به رياست كانون رسيد كه جبهه گيرى ها و تقابل ايدئولوژى ها بين نويسندگان و روشنفكران مشهور زمان در اوج بود. از دانشور درباره اين اتفاق مى پرسم و او بسيار شفاف توضيح مى دهد: «بله، من بيشترين راى را آوردم. علت آن هم اين بود كه اگر آل احمد را رئيس مى كردند، چپ ها قبول نمى كردند. جلال و به آذين با هم مشكل داشتند و اگر به آذين رئيس مى شد، جلال قبول نمى كرد. بنابراين وقتى من رئيس شدم، بى طرفى رعايت شد و من موضع بى طرفى داشتم. نه توده اى بودم (راستى به آذين هنوز زنده است؟ من او را خيلى دوست دارم، مرد باشخصيت و فرهيخته اى است) و نه خط وربط ديگرى داشتم. جلسات كانون هم بيشتر يا همين جا و يا خانه داريوش آشورى تشكيل مى شد. به هر حال من، جلال، به آذين و چند نفر ديگر كانديدا بوديم. من انتخاب شدم. در جلسات عمومى گاهى جلال زياده روى مى كرد و با به آذين درگير مى شد البته به آذين هم مانيفست حزب توده را مى خواند و مى خواست آن نگاه را حاكم كند. به هر حال روزى جلال بدجور به به آذين حمله كرد. من برگشتم و گفتم: آقاى آل احمد اينجا جلسه حزبى نيست، خواهش مى كنم اين دعوا را قطع كنيد! آقاى به آذين شما هم اين قدر مانيفست ندهيد! من مجبور بودم قلدرى كنم وگرنه اين دو بدجورى درگير مى شدند. جلال هم مجبور بود حرف من را قبول كند. من در دوره خودم خيلى كار كردم. براى ثبت كانون. با اينكه برادرم سرلشگر بود و توصيه من را به سرهنگى كه مسئول اين كار بود كرده بود، او مرا در دفتر خودش نپذيرفت. روى پله ها با من حرف زد و گفت نمى شود. ما هم مبارزه مكتوب را شروع كرديم. به هر حال كانون هنوز هم ثبت نشده است و هنوز هم به آن مجوز تشكيل مجمع عمومى نمى دهند. اگر كانون ثبت مى شد خيلى كارها بود كه مى شد انجام داد. در هر حال من ديدم بهترين كار اين است كه مقاله بنويسيم و در روزنامه ها حضور داشته باشيم، سخنرانى بگذاريم، شعرخوانى بكنيم و خيلى از اين كارها را انجام داديم. يكى ديگر از كارهاى من كه جنبه عملى داشت به اعتياد برخى از نويسندگان و شاعران ما بازمى گشت. من با دكتر غلامحسين ساعدى كه در يك بيمارستان شبانه روزى كار مى كرد، صحبت كردم كه به صورت پنهانى و بدون اينكه كسى بفهمد آنها را ترك بدهد. او خيلى موفق بود و ساعدى خيلى از اين شاعرها يا نويسندگان را نجات داد و البته عده اى هم در اين كار ناموفق ماندند.» با وجود اينكه فضاى آثار دانشور پوشيده از شكست ها، افتادن ها، تنهايى ها و... است او كمتر و يا شايد اصلاً به سمت زمان سياه و روايتى تلخ حركت نكرده است. تاكيد او بر معناى اميد كه شمايلى ماوراءالطبيعى نيز در آن ديده مى شود، باعث شده تا رمان هاى دانشور آثارى باشند كه تمايلى به اغراق در شكست و يا گرايش هاى ناتوراليستى، رئاليسم سياه و... نداشته باشند. از او در اين باب مى پرسم و او پاسخ مى دهد: «نه. من اصلاً به آن تيپ ادبيات و داستان سياه اعتقاد ندارم. من از چزاندن خواننده متنفرم و از طنز براى نشان موقعيت ها هم استفاده مى كنم. ادبيات بايد اميد به آينده بدهد و شوق ايجاد كند. البته هر كس فرم و سليقه خود را دارد و من ايرادى بر آن نوع ادبيات ندارم، اما خودم به شخصه آن تيپ داستان نويسى را نمى پسندم.» از قسمت سوم تريلوژى دانشور مى پرسم، رمان كوه سرگردان كه بعد از جزيره سرگردانى و ساربان سرگردان سه گانه او را كامل خواهد كرد. دانشور در اين رمان روز هاى انقلاب را روايت كرده و آدم هايش را در يكى از مهم ترين مقاطع تاريخى ايران قرار داده است. كوه سرگردان نقطه پايان اين سه گانه خواهد بود. سيمين دانشور مى گويد: «همان طور كه گفتم من به مفهوم موعود پرداخته ام. در اين جلد من منتظر موعود هستم و رمان در دوران انقلاب مى گذرد. من در اين قسمت درباره انقلاب كمتر قضاوتى كرده ام. چون اعتقاد دارم براى كار بسيار زود است اما برخى ناملايمات و كاستى هاى واقع گرايانه را نشان داده ام. اما باز هم مى گويم ما شيعه هستيم و اين مذهب بسيار زيبا است با امام على(ع) و آن شهادت زيبايى اش. او انسان فوق العاده اى بود. نهج البلاغه بعد از قرآن مهم ترين كتاب ما است. فيلمى كه براساس زندگى او ساختند چندان تعريفى نداشت و تنها موسيقى استاد فخرالدينى عالى شده بود. ما مديون امام على(ع) و بعد امام حسين(ع) هستيم. امام حسين(ع) به ما آموخت كه با آب نمى شود كار بزرگ كرد و بايد خون داد. او مى دانست كه كشته مى شود و مى توانست به ايران بيايد كه زادگاه همسرش بود. اما او ايستاد و با خون خود كارى كارستان را انجام داد. اين را هم بگويم كه ما وابسته به بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه (سلام الله عليها) هستيم. دخت پيامبر(ص) همسر حضرت على(ع) و مادر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و اين كم لياقتى است؟ و حضرت زينب (سلام الله عليها) خطيب فوق العاده اى بود. ما اين مذهب شيعه را مديون اين شخصيت برجسته و تفكر موعود هستيم. موعود در كوه سرگردان بسيار حضور دارد. در آخر مى نويسم دست غيبا سوخت جان در انتظارت /كو ظهورت دير شد هنگام كارت. در مذاهب ديگر هم موعود دارند. بودايى، زرتشتى و... مسيحى و اما موعود ما بسيار شخصيت نابى است. من از موعود لذت مى برم. مى دانى چرا؟ براى اينكه اميد به آينده است. وقتى هيچ كارى نمى توانى بكنى، مجبورى به آينده بنگرى و در آينده ما موعودى متصور و محقق است. اميد در تمام نوشته هاى من ملموس است و قهرمان ها و شخصيت هاى من چشم به آينده دوخته اند.» دانشور علاوه بر رمان كوه سرگردان مجموعه داستانى به نام انتخاب را هم در دست چاپ دارد كه درباره آن توضيح مى دهد. او مى گويد: «دو قصه آن حاضر است. يكى لقاءالسلطنه كه در گل آقا چاپ شد و به احمدرضا احمدى تقديم شده است و كاملاً طنز است. قصه ديگر هم «اسطقس كه قبلاً در كتاب فرزان چاپ شده است. بقيه قصه ها چاپ نشده و وقتى تكميل شوند انتشارات قطره آنها را منتشر خواهد كرد. انتشارات نيلوفر هم كه نامه ها را درآورده است، ادامه آن كه نامه هاى جلال به من است را منتشر خواهد كرد. من در بيمارستان كه بودم آنقدر از كتاب نامه هاى خودم به جلال امضا كردم و به مردم دادم كه دكترم من را مرخص كرد تا بتوانم در خانه ام استراحت كنم! جلد دوم نامه ها هم فوق العاده زيبا است و بيشتر در روزگار مصدق است؛ مصدق كه افتخار ما ايرانى ها بود. يادم مى آيد در دانشگاه استنفورد مدام ما ايرانى ها مى رفتيم پيش معلم تاريخ خاورميانه و مى پرسيديم عاقبت چه مى شود و او وقتى آيزنهاور آمد گفت، اين قزاق كار دست شما خواهد داد. وقتى مصدق باشكوه آمد و در سازمان ملل سخنرانى كرد افتخار كرديم. چقدر هم ساده بود، لباسى بدون كراوات و با فرانسه اى فوق العاده حرف زد. ما خيلى به مصدق اميد داشتيم. من روز كودتا از آمريكا به ايران آمدم. داشتم خانه را مى چيدم و اسباب ها را جابه جا مى كردم كه ناگهان استاد عبدالله انوار آمد و گفت: مصدق سقوط كرد. من و جلال و خدمتكارمان گريستيم.» از دانشور درباره روايت حمله به آل احمد در هنگام حمايت از مصدق سئوال مى كنم و او اين ماجرا را تاييد مى كند و مى گويد: «روز نهم اسفند جلال رفته بود به نفع مصدق سخنرانى كند. گويا يكى از طرفداران شاه با چوب به او حمله مى كند. در آن ميان خانمى متوجه مى شود، دست جلال را مى گيرد و او را پايين مى كشد و فرارى اش مى دهد. (در نامه ها خودش اين قضيه را نوشته) خيلى خدا را شكر كردم و گفتم اگر مى زد كمرت را مى شكست من چه كار مى كردم... اگر شاه و اشرف با مصدق همكارى مى كردند ايران آباد مى شد. مصدق مرد بزرگى بود. حيف... به هر حال ما ملت سيه روزگارى هستيم.» دانشور در اغلب آثارش پرتره و چهره اى از جلال آل احمد ارائه داده است. چهره اى داستانى كه وجوه مختلفى دارد. حال آيا در كوه سرگردان هم ما با اين ويژگى روبه رو خواهيم بود. سيمين دانشور مى گويد: «در ساربان سرگردان هستى از خود مى پرسد آيا زندگى ما مثل سيمين و جلال است؟ اما مراد خودشيفته و خودمحور نيست و اين تنها جايى است كه من درباره جلال مى نويسم و در كوه سرگردان اشاره اى به جلال نشده.»
20 يوليو, 2007
جعبه خاطرات ضد مورچه
دکتر احسان نراقی (1) ، در مراسم بزرگداشت محمود کاشی چی – بنیانگذار نشرگوتنبرگ(2) خاطره ای آموزنده از دوران شهرداری محمود احمدی نژاد و خدمات او به جریان کتاب و کتابخوانی تعریف کرد که همه حاضران ضمن لذت بردن از این خاطره با ایشان بیشتر آشنا شدند.
ماجرا از این قرار است
جعبه خاطرات ضد مورچه
ماجرا از این قرار است
جعبه خاطرات ضد مورچه
08 يوليو, 2007
گفتوگو با منیرالدین بیروتی، نویسندهی رمان «چهار درد»، برندهی جایزهی گلشیری
گفتوگو با منیرالدین بیروتی، نویسندهی رمان «چهار درد»، برندهی جایزهی گلشیری
بایکوت شدهام
مجتبا پورمحسن
از اينجا بشنويد.
منیرالدین بیروتی متولد سال ۱۳۴۰ است و در سال گذشته با رمان «چهار درد» برندهی جایزهی بهترین رمان بنیاد گلشیری شده. این کتاب در حال حاضر لغو مجوز شده و برای چاپ دوم اجازهی چاپ ندارد. علتاش را از زبان آقای بیروتی خواهید شنید اگرچه فکر نمیکنم به جایی برسید، چون خود او هم نمیداند چرا این کتاب لغو مجوز شده، گفتوگوی رادیو زمانه را با منیرالدین بیروتی بخوانید.
منیرالدین بیروتی- .
آقای بیروتی میخواهیم در مورد رمان «چهار درد» صحبت کنیم. آنطوری که من این رمان را خواندم، چهاردرد که نه، چهارصد درد بود. قضیهی این رمان چیست که پر از درد است؟
(با خنده) منظورتان از درد چیست من متوجه نمیشوم.رمان پر از رنج و اندوه است. فکر کنم خیلی جالب باشد اینهمه رنج و اندوهی که در تمام رمان وجود دارد.
خب من یکجوری راوی چیزهایی بودم که یا تجربهاش کردهام یا دیدهام. خیلی هم سعی کردم یک جوری رقیقاش کنم یعنی حتی کمتر از آنچه که بوده و هست نشاناش بدهم ولی خب ظاهراً چنین نبوده و خیلیها با من همین مسأله را مطرح کردند و گفتند خیلی تلخ است؛ خیلی عذابهایش زیاد است. ولی واقعیت این است که اینها همهاش بوده و من هم دیدهام. ناچار بودم که بنویسم یعنی یکجوری نوشتن برایم اجبار بود.
شما از یک مجموعه داستان رسیدید به یک رمان شصت، هفتاد صفحهای. نوشتن رمانهای قطور هم در سالهای اخیر دیگر کلاً منسوخ شده. خودتان به این فکر نکردید که رمان را کمی خلاصهتر بنویسید؟
حقیقتاش این است که این رمان نهصد صفحه بود. دستنوشتهای که تایپ شد و رفت برای چاپ، حدود نهصدوچند صفحه بود بعد خودم وقتی داشتم نسخهی چاپی و تایپی را میخواندم تا غلطگیری کنم به این فکر افتادم که خیلی خلاصهاش کنم. این بود که دوباره نشستم و بازنویسیاش کردم که با این حجم درآمد. فکر میکنم از این خلاصهتر دیگر نمیشد اگر بیشتر از این خلاصهاش میکردم لطمه میخورد.
من تأثیر زبان دو تا نویسنده را در رمان شما دیدم؛ یکی زبان صادق هدایت در علویه خانم؛ یکی زبان توصیفی شهریار مندنیپور. خودتان به این تأثیرات واقف هستید؟مندنیپور یکی از نویسندههایی است که من در کلاسهایش حاضر بودم و یکجورهایی او استاد من در داستاننویسی است و من از او تأثیر گرفتهام. منکر این نیستم ولی این به این معنی نیست که اینها خودآگاه باشد. شاید این تأثیرات ناخودآگاه بوده. خیلی سعی کردم زبان خاص خودم را در رمانم دربیاورم و تقلیدی نباشد. چون رمان با این حجم چیزی نیست که فقط بشود تقلید کرد. خیلی تلاش کردم زبان خاص خودم را البته متناسب با شخصیتهای رمان دربیاورم. حالا من منکر تأثیر نویسندگان دیگر نیستم. نویسندههایی که خیلی دوستشان داشتم قطعاً روی من تأثیر گذاشتهاند.
زبان علویه خانم بیشتر آنجاهایی در کار شما دیده میشود که به نقد روابط خانواده و روابط زناشویی در یک محیط سنتی میپردازید و دیدی انتقادی هم نسبت به آن دارید. آنجا خیلی شبیه به علویه خانم میشود...
کدام بخش؟ در آن بخش که مد نظر شماست راوی کیست؟
از آنجایی که عزیز تعریف میکند و راوی مادر است، در فصل اول. در اینجاها من احساس میکنم شما که نگاه را به مادر دارید یکجورهایی نگاه انتقادی هم به این سنت دارید اما زبانتان شبیه علویه خانم میشود البته من این را ایراد نمیبینم چون فکر میکنم آن زبان در این تأثیر ناگزیر بوده است.
من هدایت را خیلی وقت پیش خواندم. بهخصوص علویه خانم را که من در دورهی دانشجویی خواندماش. حدود بیستسال پیش. در دورهای هم که این رمان را مینوشتم هیچ وقت هدایت را نخواندم. حالا این تأثیری که شما میگویید بار اول است که کسی این را به من میگوید. من هم نمیدانم. حقیقتاش دقت نکرده بودم به این مسأله. الان برای خودم هم جالب شد که بروم «علویه خانم» را یک بار بخوانم و ببینم این تأثیرات چگونه بوده است.
من هیچ مشکلی با هیچکدام از این تأثیرپذیریها ندارم چون فکر میکنم هر نویسندهای تحتتأثیر تمام نویسندههایی است قبل از خودش نوشتهاند اما احساس میکنم گاهی اوقات تزئینی بودن زبان به روند خوانش کار خیلی لطمه زده. یعنی مخاطب را خسته میکند تا آن لحن را پیدا کند.
کجا؟
در جاهایی که عزیز روایت میکند. من فکر میکنم گاهی اوقات آنجاها نیاز است که شفاهی گفته شود و اصلاً متن کم میآورد.
خب این هم نظر شماست. من به این مسأله دقت نکرده بودم ولی تمام تلاشم به این بود که بهخصوص «عزیز» که راوی است زبانش آزاردهنده نباشد. اگرچه بعضی از اصطلاحات را به کار میبرد که خیلیها به من گفتند این اصطلاحات را نمیفهمیم یا دیگر مرسوم نیست. ولی تلاشام این بود که خیلی ساده باشد. به فکر تزئینی بودن زبان البته بودم، ولی نه در بخشهایی که راوی عزیز است.نه منظور من بیشتر لحن روایتاش بود. یک جاهایی میگویم که انگار زبان منثور کم میآورد و مخاطب احساس میکند که لازم است عزیز اینجا صدایش را بشنود به جای اینکه بخواند.
خب این هم یک نظری است.
شما چقدر دمکرات هستید آقای بیروتی!
نه من اینقدرها هم دمکرات نیستم. ولی چون دربارهی لحن و اینها نمیتوان استبدادی نظر داد لحن بهخصوص در نقد به نظرم جای بحث و کار زیادی دارد. من هم اول راه هستم و هم به هر حال استفاده میکنم.
آنجاهایی که راوی عزیز است، شما روایت را داخل پرانتز بردید. چرا جدا کردید؟
جدا کردنش صرفاً یک بحث تکنیکی بود. نمیخواستم از نظر فرمی خواننده را به مخمصه بیندازم در حالیکه اگر دقت کرده باشید بخش آخر کتاب آن پرانتزها از بین میرود. فقط خط تیره هست، پرانتزی در کار نیست. ولی اولین بخش یا دومین بخش یکجوری احساس میکردم راوی با عزیز خیلی فاصله دارد. این پرانتزها یکجوری گویای این هم بود که این دو تا با هم فاصله دارند. ولی در بخش آخر دیگر راوی و عزیز به یک شکلهایی مثل هم میشوند هر دوتاشان توی یک شکی افتادهاند. خود آن راوی اصلی که امیر است، خودش هم انگار یکجوری دارد جای پای عزیز پا میگذارد. از نظر تکنیکی اینها در ذهنم بود حالا اگر زیاد برای خواننده واضح نیست نمیدانم به چه دلیل است. ولی تکنیک یا فرم برای من مهم بود.
همین نقدی که شما دارید به مسألهی جنسیت در یک خانوادهی سنتی و خشونتی که در آن وجود دارد، فکر میکنم خیلی در اینکه کتاب در چاپ دوم مجوز نگرفت تأثیر دارد. اینطور نیست؟
حقيقتاش به من هیچ دلیلی ارائه ندادند. حتی تلفن زدیم یا درخواست کردیم اما اشاره نکردند چرا این مجوزش باطل شد یا برای چاپ دوم با مشکل برخورد کردیم. هر کس برای خودش نظری داده، من اعتقادم این است که این چیزها بیتأثیر نبوده، به هر حال نگاهی که در آن است نگاهی سنتی است که شاکلهی جنسی دارد که قطعاً در مجوز ندادناش بیتأثیر نبوده است.
البته شما نگاه اروتیکی ندارید. حتی این نگاه جنسیتی را نقد میکنید.
خیلیها به من گفتند دارید. خیلیها به من بد و بیراه گفتند به خاطر این مسأله. برایم عجیب بود که چرا این قصه را اینجوری نگاه کردهاند. به من گفتند خیلی اروتیک نوشتهای و دلیل مجوز نگرفتن داستان هم همین است. البته خوانندگان داستان این را گفتند، نه دیگران. برای من هم عجیب بود یعنی چون من حداقل چنین نظری نداشتم.
فکر میکنم شما بیشتر با نگاه انتقادی به مسألهی جنسیت پرداختید.
بله. میخواستم یک چیزی را که واقعیت است و همین الاناش هم هست منتها زیر لایههای مدرن پنهان شده به وسط بکشم که واقعاً این جریان وجود دارد و باید چارهای برای این مشکل اندیشید.
تلخی رمانتان هم فکر میکنم به همین دلیل است.
بله. یکی از دلایل تلخ بودنش همین است که من آن چیزی را که دیدم هیچ چارهای برایش نبود. یعنی هیچکس به روی خودش هم نمیآورد انگار که ندید میگیرندش. در حالیکه واقعاً هست و این مدرنیته هم هیچ کمکی به این مسأله نکرده؛ حتی گاهی اوقات شدیدش هم کرده. یکجوری ناچار بودم این را از زیر لایههایی که دارد دفن میشود بکشم بیرون.
فکر میکنم مدتی پیش در قم ساکن بودید. این سکونت در قم در این نگاه انتقادی شما به سنت تأثیر داشته؟
خب بیتأثیر نیست. بهخصوص اینکه نویسنده از هر جایی که در آن زندگی میکند و از تجربههایی که دست میآورد قطعاً در نوشتههایش تأثیر میگیرد. من فقط در قم نبودم. جاهای دیگری هم بودم حالا مدتی که در قم بودم بیشتر بوده ولی قطعاً بیتأثیر نبوده است.
آقای بیروتی، راجع به این کتاب با وجود اینکه جایزه برده نقد کم نوشته شده. فکر میکنید دلیلاش چه بوده؟
احساس میکنم یکجوری از طرف جامعهی ادبی لااقل از جامعهی ادبی خودمان بایکوت شدهام. خیلی از منتقدین حتی خیلی از بچههای نویسندهای که میشناسم احساس میکنم مرا ندیده گرفتند. هیچ ایرادی هم ندارد. خب اینجوری دوست دارند. همینطور باشد و ادامه پیدا کند.
چرا فکر میکنید شما را نادیده میگیرند؟
من راستش اصلاً در این مورد فکر نمیکنم. یعنی از نظر ذهنی خودم را درگیر نمیکنم که چرا مثلاً دربارهی کتابم کسی چیزی نمینویسد. چون زیاد اهمیت نمیدهم. نقدهایی را که نوشته میشود میخوانم. ولی خودم را زیاد از نظر ذهنی درگیر نمیکنم که چرا مثلاً من بایکوت شدهام. ولی میدانم که بایکوت شدهام از طریق چیزهایی که لمس میکنم و تجربه میکنم میدانم که بایکوت شدهام. یک جورهایی هم از این مسأله خوشحالم.
چرا خوشحالید؟
من مخاطب اصلی خودم را پیدا کردهام. با تلفنهایی که به من زده شده. با برخوردهایی که داشتم مخاطبم را شناختم. مخاطب من اینها نیستند، بنابراین نگران هم نیستم که چیزی دربارهی من ننویسند یا بنویسند. خودم را درگیر با این مسأله نمیکنم.
بایکوت شدهام
مجتبا پورمحسن
از اينجا بشنويد.
منیرالدین بیروتی متولد سال ۱۳۴۰ است و در سال گذشته با رمان «چهار درد» برندهی جایزهی بهترین رمان بنیاد گلشیری شده. این کتاب در حال حاضر لغو مجوز شده و برای چاپ دوم اجازهی چاپ ندارد. علتاش را از زبان آقای بیروتی خواهید شنید اگرچه فکر نمیکنم به جایی برسید، چون خود او هم نمیداند چرا این کتاب لغو مجوز شده، گفتوگوی رادیو زمانه را با منیرالدین بیروتی بخوانید.
منیرالدین بیروتی- .
آقای بیروتی میخواهیم در مورد رمان «چهار درد» صحبت کنیم. آنطوری که من این رمان را خواندم، چهاردرد که نه، چهارصد درد بود. قضیهی این رمان چیست که پر از درد است؟
(با خنده) منظورتان از درد چیست من متوجه نمیشوم.رمان پر از رنج و اندوه است. فکر کنم خیلی جالب باشد اینهمه رنج و اندوهی که در تمام رمان وجود دارد.
خب من یکجوری راوی چیزهایی بودم که یا تجربهاش کردهام یا دیدهام. خیلی هم سعی کردم یک جوری رقیقاش کنم یعنی حتی کمتر از آنچه که بوده و هست نشاناش بدهم ولی خب ظاهراً چنین نبوده و خیلیها با من همین مسأله را مطرح کردند و گفتند خیلی تلخ است؛ خیلی عذابهایش زیاد است. ولی واقعیت این است که اینها همهاش بوده و من هم دیدهام. ناچار بودم که بنویسم یعنی یکجوری نوشتن برایم اجبار بود.
شما از یک مجموعه داستان رسیدید به یک رمان شصت، هفتاد صفحهای. نوشتن رمانهای قطور هم در سالهای اخیر دیگر کلاً منسوخ شده. خودتان به این فکر نکردید که رمان را کمی خلاصهتر بنویسید؟
حقیقتاش این است که این رمان نهصد صفحه بود. دستنوشتهای که تایپ شد و رفت برای چاپ، حدود نهصدوچند صفحه بود بعد خودم وقتی داشتم نسخهی چاپی و تایپی را میخواندم تا غلطگیری کنم به این فکر افتادم که خیلی خلاصهاش کنم. این بود که دوباره نشستم و بازنویسیاش کردم که با این حجم درآمد. فکر میکنم از این خلاصهتر دیگر نمیشد اگر بیشتر از این خلاصهاش میکردم لطمه میخورد.
من تأثیر زبان دو تا نویسنده را در رمان شما دیدم؛ یکی زبان صادق هدایت در علویه خانم؛ یکی زبان توصیفی شهریار مندنیپور. خودتان به این تأثیرات واقف هستید؟مندنیپور یکی از نویسندههایی است که من در کلاسهایش حاضر بودم و یکجورهایی او استاد من در داستاننویسی است و من از او تأثیر گرفتهام. منکر این نیستم ولی این به این معنی نیست که اینها خودآگاه باشد. شاید این تأثیرات ناخودآگاه بوده. خیلی سعی کردم زبان خاص خودم را در رمانم دربیاورم و تقلیدی نباشد. چون رمان با این حجم چیزی نیست که فقط بشود تقلید کرد. خیلی تلاش کردم زبان خاص خودم را البته متناسب با شخصیتهای رمان دربیاورم. حالا من منکر تأثیر نویسندگان دیگر نیستم. نویسندههایی که خیلی دوستشان داشتم قطعاً روی من تأثیر گذاشتهاند.
زبان علویه خانم بیشتر آنجاهایی در کار شما دیده میشود که به نقد روابط خانواده و روابط زناشویی در یک محیط سنتی میپردازید و دیدی انتقادی هم نسبت به آن دارید. آنجا خیلی شبیه به علویه خانم میشود...
کدام بخش؟ در آن بخش که مد نظر شماست راوی کیست؟
از آنجایی که عزیز تعریف میکند و راوی مادر است، در فصل اول. در اینجاها من احساس میکنم شما که نگاه را به مادر دارید یکجورهایی نگاه انتقادی هم به این سنت دارید اما زبانتان شبیه علویه خانم میشود البته من این را ایراد نمیبینم چون فکر میکنم آن زبان در این تأثیر ناگزیر بوده است.
من هدایت را خیلی وقت پیش خواندم. بهخصوص علویه خانم را که من در دورهی دانشجویی خواندماش. حدود بیستسال پیش. در دورهای هم که این رمان را مینوشتم هیچ وقت هدایت را نخواندم. حالا این تأثیری که شما میگویید بار اول است که کسی این را به من میگوید. من هم نمیدانم. حقیقتاش دقت نکرده بودم به این مسأله. الان برای خودم هم جالب شد که بروم «علویه خانم» را یک بار بخوانم و ببینم این تأثیرات چگونه بوده است.
من هیچ مشکلی با هیچکدام از این تأثیرپذیریها ندارم چون فکر میکنم هر نویسندهای تحتتأثیر تمام نویسندههایی است قبل از خودش نوشتهاند اما احساس میکنم گاهی اوقات تزئینی بودن زبان به روند خوانش کار خیلی لطمه زده. یعنی مخاطب را خسته میکند تا آن لحن را پیدا کند.
کجا؟
در جاهایی که عزیز روایت میکند. من فکر میکنم گاهی اوقات آنجاها نیاز است که شفاهی گفته شود و اصلاً متن کم میآورد.
خب این هم نظر شماست. من به این مسأله دقت نکرده بودم ولی تمام تلاشم به این بود که بهخصوص «عزیز» که راوی است زبانش آزاردهنده نباشد. اگرچه بعضی از اصطلاحات را به کار میبرد که خیلیها به من گفتند این اصطلاحات را نمیفهمیم یا دیگر مرسوم نیست. ولی تلاشام این بود که خیلی ساده باشد. به فکر تزئینی بودن زبان البته بودم، ولی نه در بخشهایی که راوی عزیز است.نه منظور من بیشتر لحن روایتاش بود. یک جاهایی میگویم که انگار زبان منثور کم میآورد و مخاطب احساس میکند که لازم است عزیز اینجا صدایش را بشنود به جای اینکه بخواند.
خب این هم یک نظری است.
شما چقدر دمکرات هستید آقای بیروتی!
نه من اینقدرها هم دمکرات نیستم. ولی چون دربارهی لحن و اینها نمیتوان استبدادی نظر داد لحن بهخصوص در نقد به نظرم جای بحث و کار زیادی دارد. من هم اول راه هستم و هم به هر حال استفاده میکنم.
آنجاهایی که راوی عزیز است، شما روایت را داخل پرانتز بردید. چرا جدا کردید؟
جدا کردنش صرفاً یک بحث تکنیکی بود. نمیخواستم از نظر فرمی خواننده را به مخمصه بیندازم در حالیکه اگر دقت کرده باشید بخش آخر کتاب آن پرانتزها از بین میرود. فقط خط تیره هست، پرانتزی در کار نیست. ولی اولین بخش یا دومین بخش یکجوری احساس میکردم راوی با عزیز خیلی فاصله دارد. این پرانتزها یکجوری گویای این هم بود که این دو تا با هم فاصله دارند. ولی در بخش آخر دیگر راوی و عزیز به یک شکلهایی مثل هم میشوند هر دوتاشان توی یک شکی افتادهاند. خود آن راوی اصلی که امیر است، خودش هم انگار یکجوری دارد جای پای عزیز پا میگذارد. از نظر تکنیکی اینها در ذهنم بود حالا اگر زیاد برای خواننده واضح نیست نمیدانم به چه دلیل است. ولی تکنیک یا فرم برای من مهم بود.
همین نقدی که شما دارید به مسألهی جنسیت در یک خانوادهی سنتی و خشونتی که در آن وجود دارد، فکر میکنم خیلی در اینکه کتاب در چاپ دوم مجوز نگرفت تأثیر دارد. اینطور نیست؟
حقيقتاش به من هیچ دلیلی ارائه ندادند. حتی تلفن زدیم یا درخواست کردیم اما اشاره نکردند چرا این مجوزش باطل شد یا برای چاپ دوم با مشکل برخورد کردیم. هر کس برای خودش نظری داده، من اعتقادم این است که این چیزها بیتأثیر نبوده، به هر حال نگاهی که در آن است نگاهی سنتی است که شاکلهی جنسی دارد که قطعاً در مجوز ندادناش بیتأثیر نبوده است.
البته شما نگاه اروتیکی ندارید. حتی این نگاه جنسیتی را نقد میکنید.
خیلیها به من گفتند دارید. خیلیها به من بد و بیراه گفتند به خاطر این مسأله. برایم عجیب بود که چرا این قصه را اینجوری نگاه کردهاند. به من گفتند خیلی اروتیک نوشتهای و دلیل مجوز نگرفتن داستان هم همین است. البته خوانندگان داستان این را گفتند، نه دیگران. برای من هم عجیب بود یعنی چون من حداقل چنین نظری نداشتم.
فکر میکنم شما بیشتر با نگاه انتقادی به مسألهی جنسیت پرداختید.
بله. میخواستم یک چیزی را که واقعیت است و همین الاناش هم هست منتها زیر لایههای مدرن پنهان شده به وسط بکشم که واقعاً این جریان وجود دارد و باید چارهای برای این مشکل اندیشید.
تلخی رمانتان هم فکر میکنم به همین دلیل است.
بله. یکی از دلایل تلخ بودنش همین است که من آن چیزی را که دیدم هیچ چارهای برایش نبود. یعنی هیچکس به روی خودش هم نمیآورد انگار که ندید میگیرندش. در حالیکه واقعاً هست و این مدرنیته هم هیچ کمکی به این مسأله نکرده؛ حتی گاهی اوقات شدیدش هم کرده. یکجوری ناچار بودم این را از زیر لایههایی که دارد دفن میشود بکشم بیرون.
فکر میکنم مدتی پیش در قم ساکن بودید. این سکونت در قم در این نگاه انتقادی شما به سنت تأثیر داشته؟
خب بیتأثیر نیست. بهخصوص اینکه نویسنده از هر جایی که در آن زندگی میکند و از تجربههایی که دست میآورد قطعاً در نوشتههایش تأثیر میگیرد. من فقط در قم نبودم. جاهای دیگری هم بودم حالا مدتی که در قم بودم بیشتر بوده ولی قطعاً بیتأثیر نبوده است.
آقای بیروتی، راجع به این کتاب با وجود اینکه جایزه برده نقد کم نوشته شده. فکر میکنید دلیلاش چه بوده؟
احساس میکنم یکجوری از طرف جامعهی ادبی لااقل از جامعهی ادبی خودمان بایکوت شدهام. خیلی از منتقدین حتی خیلی از بچههای نویسندهای که میشناسم احساس میکنم مرا ندیده گرفتند. هیچ ایرادی هم ندارد. خب اینجوری دوست دارند. همینطور باشد و ادامه پیدا کند.
چرا فکر میکنید شما را نادیده میگیرند؟
من راستش اصلاً در این مورد فکر نمیکنم. یعنی از نظر ذهنی خودم را درگیر نمیکنم که چرا مثلاً دربارهی کتابم کسی چیزی نمینویسد. چون زیاد اهمیت نمیدهم. نقدهایی را که نوشته میشود میخوانم. ولی خودم را زیاد از نظر ذهنی درگیر نمیکنم که چرا مثلاً من بایکوت شدهام. ولی میدانم که بایکوت شدهام از طریق چیزهایی که لمس میکنم و تجربه میکنم میدانم که بایکوت شدهام. یک جورهایی هم از این مسأله خوشحالم.
چرا خوشحالید؟
من مخاطب اصلی خودم را پیدا کردهام. با تلفنهایی که به من زده شده. با برخوردهایی که داشتم مخاطبم را شناختم. مخاطب من اینها نیستند، بنابراین نگران هم نیستم که چیزی دربارهی من ننویسند یا بنویسند. خودم را درگیر با این مسأله نمیکنم.
مرگ يکی از بنيانگذاران شعر نو عرب
مرگ يکی از بنيانگذاران شعر نو عرب
نازک الملائکه سالهای پايانی عمر خود را با ابتلا به بيماريهای صعب العلاج و در گوشه گيری گذراند
نازک الملائکه، شاعره زن عراقی در سن حدود هشتادوپنج سالگی در يکی از بيمارستانهای قاهره، پايتخت مصر درگذشت و طی مراسمی در گورستان موسوم به "ششم تشرين" در اطراف همين شهر به خاک سپرده شد.
بسياری معتقدند که نازک الملائکه نخستين سراينده شعر نو در جهان عرب به شمار می رود و يکی از آثار او با عنوان "کوليرا" (وبا) را که در سال 1947 سروده شد از نخستين شعرهای آزاد در ادبيات عرب به شمار می روند.
کوليرا را خانم ملائکه پس از شنيدن خبر مرگ هزاران نفر بر اثر شيوع وبا در مصر سرود.
اين اثر بر خلاف شعر کلاسيک عرب مصرعهای کوتاه و بلند داشت و با اينکه پدر نازک الملائکه با آن مخالفت ورزيد، وی اين شيوه سرودن را از آن پس سرمشق خود قرار داد.
پاره ای ديگر، بدر شاکر سياب را که او نيز اهل عراق بود و عمری کوتاه داشت بنيانگذار شعر نوی عرب می دانند.
مجموعه اشعار هر دو شاعر که حاوی نخستين سروده های آنان در قالب نو بود هر دو در سال 1947 به چاپ سپرده شد.
خانم ملائکه نيز در جايی نوشته که پيش از او هم شاعران ديگری شعر نو سروده اند، هرچند تأکيد داشت که شعر نو عرب از کشور او، عراق آغاز شده است.
پيدايش شعر نو در جهان عرب پس از ظهور اين قالب نوی شعری در ايران و در زبان فارسی رخ داده و دلال عباس، استاد زبان فارسى دانشگاه لبنان اعتقاد دارد که پیشگامان شعر نو عرب از شاعران معاصر ایرانى بویژه نیما یوشیج تأثیر پذیرفته اند و پدر نازک الملائکه نيز با زبان فارسی و آثار شاعران معاصر فارسی زبان آشنا بوده است.
با اين حال، بسياری از صاحبنظران ادب فارسی اعتقادی به اينکه شعر نو فارسی تأثيری بر ادبيات معاصر ادب گذاشته باشد ندارند و اظهارات خانم ملائکه درباره مخالفت پدرش با سروده او در قالب غيرکلاسيک اثرپذيری او از شعر نيمايی را نفی می کند.
در عراق و ديگر کشورهای عربی نيز همچون ايران، جدل ميان طرفداران و مخالفان شعر نو تا سالها در مطبوعات و محافل ادبی ادامه يافت.
نازک الملائکه در کتابی با عنوان قضايای شعر معاصر به دفاع از شعر نو پرداخته است.
نازک الملائکه متولد محله عاقوليه بغداد پايتخت عراق بود، پدرش صادق، مادرش سلمی و دو دائی اش جمال و عبدالصاحب نيز شاعر بودند.
گفته می شود نام "نازک" را پدربزرگش به دليل علاقه ای که به نازک عابد، شخصيت زن انقلابی سوری داشت برای وی برگزيد.
نازک الملائکه پس از تحصيل در دانشسرای عالی تربيت معلم عراق وارد دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه بغداد شد و در رشته موسيقی تحصيل کرد، بعداً به آمريکا رفت و از دانشگاه ويسکانسين فوق ليسانس ادبيات معاصر گرفت و در بازگشت به عراق به تدريس در دانشکده علوم تربيتی دانشگاه بغداد پرداخت.
با وقوع تحولات سياسی و روی کار آمدن حکومت عبدالکريم قاسم در عراق، او برای مدتی ناچار به ترک اين کشور و اقامت در بيروت، پايتخت لبنان شد.
پس از بازگشت به عراق به تدريس زبان و ادبيات عرب در دانشگاه بصره پرداخت و با عبدالهادی محبوبه، رئيس اين دانشگاه ازدواج کرد.
اين زوج در سال 1970 به کويت مهاجرت کردند و در دانشگاه کويت به تدريس مشغول شدند.
با حمله عراق به کويت در سال 1990 خانم ملائکه و همسرش بار ديگر ناگزير به مهاجرت شدند و اين بار در مصر مقيم شدند که تنها فرزندشان در آن می زيست.
وی تا پايان عمر در قاهره زيست و همسرش نيز در سال 2002 در همين شهر درگذشت.
او سالهای پايانی عمر خود را با ابتلا به بيماريهای صعب العلاج همچون پارکينسون و در گوشه گيری گذراند.
چند هفته پيش از مرگ خانم ملائکه، گروهی از فعالان فرهنگی عراقی در نامه ای که به دولت عراق نوشتند، وی را بزرگترين نماد زنده ادبيات خواندند و نسبت به آنچه ناديده گرفتن خانم ملائکه می دانستند اعتراض کردند.
از نازک الملائکه چندين مجموعه شعر و چند کتاب در زمينه ادبيات به چاپ رسيده است.
به نقل از بی بی سی
- پنج شنبه 21 ژوئن 2007 - 31 خرداد 1386
نازک الملائکه سالهای پايانی عمر خود را با ابتلا به بيماريهای صعب العلاج و در گوشه گيری گذراند
نازک الملائکه، شاعره زن عراقی در سن حدود هشتادوپنج سالگی در يکی از بيمارستانهای قاهره، پايتخت مصر درگذشت و طی مراسمی در گورستان موسوم به "ششم تشرين" در اطراف همين شهر به خاک سپرده شد.
بسياری معتقدند که نازک الملائکه نخستين سراينده شعر نو در جهان عرب به شمار می رود و يکی از آثار او با عنوان "کوليرا" (وبا) را که در سال 1947 سروده شد از نخستين شعرهای آزاد در ادبيات عرب به شمار می روند.
کوليرا را خانم ملائکه پس از شنيدن خبر مرگ هزاران نفر بر اثر شيوع وبا در مصر سرود.
اين اثر بر خلاف شعر کلاسيک عرب مصرعهای کوتاه و بلند داشت و با اينکه پدر نازک الملائکه با آن مخالفت ورزيد، وی اين شيوه سرودن را از آن پس سرمشق خود قرار داد.
پاره ای ديگر، بدر شاکر سياب را که او نيز اهل عراق بود و عمری کوتاه داشت بنيانگذار شعر نوی عرب می دانند.
مجموعه اشعار هر دو شاعر که حاوی نخستين سروده های آنان در قالب نو بود هر دو در سال 1947 به چاپ سپرده شد.
خانم ملائکه نيز در جايی نوشته که پيش از او هم شاعران ديگری شعر نو سروده اند، هرچند تأکيد داشت که شعر نو عرب از کشور او، عراق آغاز شده است.
پيدايش شعر نو در جهان عرب پس از ظهور اين قالب نوی شعری در ايران و در زبان فارسی رخ داده و دلال عباس، استاد زبان فارسى دانشگاه لبنان اعتقاد دارد که پیشگامان شعر نو عرب از شاعران معاصر ایرانى بویژه نیما یوشیج تأثیر پذیرفته اند و پدر نازک الملائکه نيز با زبان فارسی و آثار شاعران معاصر فارسی زبان آشنا بوده است.
با اين حال، بسياری از صاحبنظران ادب فارسی اعتقادی به اينکه شعر نو فارسی تأثيری بر ادبيات معاصر ادب گذاشته باشد ندارند و اظهارات خانم ملائکه درباره مخالفت پدرش با سروده او در قالب غيرکلاسيک اثرپذيری او از شعر نيمايی را نفی می کند.
در عراق و ديگر کشورهای عربی نيز همچون ايران، جدل ميان طرفداران و مخالفان شعر نو تا سالها در مطبوعات و محافل ادبی ادامه يافت.
نازک الملائکه در کتابی با عنوان قضايای شعر معاصر به دفاع از شعر نو پرداخته است.
نازک الملائکه متولد محله عاقوليه بغداد پايتخت عراق بود، پدرش صادق، مادرش سلمی و دو دائی اش جمال و عبدالصاحب نيز شاعر بودند.
گفته می شود نام "نازک" را پدربزرگش به دليل علاقه ای که به نازک عابد، شخصيت زن انقلابی سوری داشت برای وی برگزيد.
نازک الملائکه پس از تحصيل در دانشسرای عالی تربيت معلم عراق وارد دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه بغداد شد و در رشته موسيقی تحصيل کرد، بعداً به آمريکا رفت و از دانشگاه ويسکانسين فوق ليسانس ادبيات معاصر گرفت و در بازگشت به عراق به تدريس در دانشکده علوم تربيتی دانشگاه بغداد پرداخت.
با وقوع تحولات سياسی و روی کار آمدن حکومت عبدالکريم قاسم در عراق، او برای مدتی ناچار به ترک اين کشور و اقامت در بيروت، پايتخت لبنان شد.
پس از بازگشت به عراق به تدريس زبان و ادبيات عرب در دانشگاه بصره پرداخت و با عبدالهادی محبوبه، رئيس اين دانشگاه ازدواج کرد.
اين زوج در سال 1970 به کويت مهاجرت کردند و در دانشگاه کويت به تدريس مشغول شدند.
با حمله عراق به کويت در سال 1990 خانم ملائکه و همسرش بار ديگر ناگزير به مهاجرت شدند و اين بار در مصر مقيم شدند که تنها فرزندشان در آن می زيست.
وی تا پايان عمر در قاهره زيست و همسرش نيز در سال 2002 در همين شهر درگذشت.
او سالهای پايانی عمر خود را با ابتلا به بيماريهای صعب العلاج همچون پارکينسون و در گوشه گيری گذراند.
چند هفته پيش از مرگ خانم ملائکه، گروهی از فعالان فرهنگی عراقی در نامه ای که به دولت عراق نوشتند، وی را بزرگترين نماد زنده ادبيات خواندند و نسبت به آنچه ناديده گرفتن خانم ملائکه می دانستند اعتراض کردند.
از نازک الملائکه چندين مجموعه شعر و چند کتاب در زمينه ادبيات به چاپ رسيده است.
به نقل از بی بی سی
- پنج شنبه 21 ژوئن 2007 - 31 خرداد 1386
03 يوليو, 2007
قدر دانی از خاورشناسان و وضعيت تفکر در جوامع ما
بی مقدمه بروم سر اصل مطلب. با توجه به آشفتگی وضعيت تحقيق و تفکر تاريخی در کشورمان، به نظرم هنگام آن فرا رسيده است که دست کم از دو قرن تلاش پی گير اسلام شناسان و خاور شناسان غربی که کوشش بسيار برای انتشار انتقادی متون و منابع دانش و معرفت ايران و اسلام داشته اند و در تحليل تاريخی متون و منابع فرهنگی ما و تاريخ نگاری انديشه فلسفی و سياسی و مذهبيمان نه تنها از ما اهالی اين فرهنگ بسيار فراتر رفته اند، بلکه در انتقال اين شيوه ها و آشنايی ما با فرهنگ و تمدن خودمان سهم مهمی داشته اند، قدر دانی شود.
در چند دهه اخير به دليل رشد گرايشات ايدئولوژيک اسلامی در جهان عرب و ترويج انديشه های سلفی، مبانی رويکردی منفی نسبت به شرقشناسی نظريه پردازی شد و خيلی زود گسترش يافت.
نقد اصحاب خاورشناسی و مکاتب مختلف شرقشناسی از شيوه های يکديگر و نقاديهای علمی درونی نيز گاهی مورد استفاده اين گرايش ايدئولوژيک قرار گرفته و می گيرد. اينجا قصد پرداختن به داستان اين نوع نگرش انتقادی نسبت به شرقشناسی که از سوی نمايندگان گرايشهای احياء گری اسلامی به ويژه در جهان عرب ارائه شده است را ندارم. شايد بهترين گزارش از اين موضوع را تاريخ نگار انديشه رضوان السيد، در فصلی از کتاب سياسيات الاسلام المعاصر (چاپ بيروت) ارائه داده است. از ديگر سو ادوارد سعيد، منتقد ادبی نامدار فلسطينی الاصل چنانکه معروف است، در کتاب خود درباره شرقشناسی به انتقاد از شيوه معرفتی شرقشناسی در مواجهه با شرق پرداخت و با بهره گيری از مقوله "دانش و قدرت" و با وام گرفتن از فيلسوف و مؤرخ فرانسوی ميشل فوکو، به نقد بزرگترين نمايندگان خاور شناسی پرداخت. البته نقد او بی پاسخ نماند و هم از سوی شرقشناسان و هم از سوی پاره ای از روشنفکران مسلمان انتقاداتی به الگوی نقد او و نتايج آن مطرح گرديد. گاهی نيز نقدهايی بر شرقشناسان به دليل بی توجهی به دستاوردهای علوم انسانی و اجتماعی وارد شده، آن طور که فی المثل در کتابها و مقالات محمد ارکون، روشنفکر اصلا الجزايریِ مقيم فرانسه ديده می شود. امروزه نه خاورشناسی به آن معنايی که در سده نوزدهم وجود داشت، معنی دارد و نه شيوه فيلولوژی تاريخی تاب تحمل نقدهای جدی ای دارد که بر بنياد آن رفته است.
شيوه های شرقشناسی تحولات تازه ای را در نيم قرن اخير تجربه کرده است و هم اکنون گرايش آنتروپولوژيک در بسياری موارد جای شرقشناسی را گرفته است.
شرقشناسی بر پايه تصوير/تصاويری از شرق/غرب و تاريخ نگاری انديشه، فرهنگ و تمدن استوار بود که متناسب با تحولات علمی و فلسفی و سياسی سده نوزدهم باليد و مبانی فلسفی ويژه خود را داشت. شرقشناسی و اسلام شناسی در پی تحول در تاريخ نگاری علمی آمدند و متأثر از پوزيتيويسم سده نوزدهم بودند. تحقيقات قرآن پژوهی و حديث پژوهی و تاريخ نگاری انديشه دينی در جهان اسلام نيز به تأسی از تحقيقات در زمينه تاريخ نگاری و نقد متن کتاب مقدس در غرب ايجاد شد. امروزه همه اين بنيادها در معرض نقد قرار گرفته اند و حتی از نقطه نطر تحقيقات تاريخی و اسناد و مدارک، بازبينی بسيار يافته اند. با اين همه شرقشناسی و اسلام شناسی به فرهنگ ما خدمت بسيار کرده است. منظور من نوعی ارزشداوری نيست.
مقصود تنها تأکيد بر اين نکته است که اگر امروز شاهد رشد تحقيقات تاريخی در ميان تحصيلکردگان بومی در جهان اسلام هستيم، اين به دليل وجود سنت قوی شرقشناسی است. گرچه منکر اين نيستم که ما نيز سنتی از نقد متن را در تداوم سنت محدثان در نقادی متون حديثی و نقد متن محور داشته ايم که البته ريشه در غنای فرهنگ مکتوب در تمدن اسلامی دارد که تنها يک نمونه آن سنت وراقان و کاتبان است که خود پديد آورنده دانشی بسيار مهم در حوزه نسخه شناسی و کتابداری بوده است. کرمر در کتاب احيای فرهنگی که در پی نشان دادن نمونه رنسانس فرهنگی در عصر آل بويه است، به وجود اين سنت نقد توجه نشان داده است.
نگاهی به ادبيات محدثان و رجال شناسان و نيز سنت تدريس و تدرس در مدارس از يک سو و سنتهای اهالی فلسفه و منطق در عصر نهضت ترجمه و به کار گيری نسخه های صحيح و نقادی ترجمه ها و متنها که گزارش آنرا می توان در کتابهايی همانند همين کتاب کرمر و نيز کتاب تفکر يونانی، فرهنگ عربی ديميتری گوتاس ديد، مؤيد اين نظر است؛ اما البته سخن در اينجا فراتر از نقد به مفهوم سنتی آن است.اگر در اين يادداشت، ضرورتی برای پاسداشت سنت شرقشناسی می بينم به دليل آن است که تأکيدی داشته باشم بر ويژگيها و اهميت تحليل تاريخی و نيز توجهی به نقد گفتمانهای معاصر که هريک مدعی خلوصند، خلوص در تمامی ابعاد معنايی آن. متأسفانه عمده روشنفکران جوامع مسلمان، که طبعا يکی از ابزار آنها برای نقد قدرت و جامعه و فرهنگ لابد می بايست، آشنايی با تاريخ و ارائه تحليلی تاريخی از فرهنگ و سياست تاريخی باشد، نه بهره مند از سنت نقد در جوامع اسلامی اند؛ به اين معنا که در بيشتر موارد به کلی بيگانه با سنت نقد سنتی اند که در مدارس دينی و علمی ما قرنهاست که تداوم دارد و نه اينکه از ديگر سو، با دستاوردهای تاريخی خاورشناسان و مؤرخان غربی آشنايی درستی دارند. بی تعارف، بيشتر آنها اطلاع درستی از تحقيقات تاريخی و نتايج آنها در حوزه فرهنگ و تمدن و دينيمان ندارند و حداکثر با چند کتابی و نه درجه يک از اين حوزه آشنايی دارند. در سالهای اخير ترجمه کتابهای حوزه اسلام شناسی و ايرانشناسی در کشورمان و نيز در کشورهای عربی گسترش بی سابقه ای پيدا کرده است که بايد آنرا به فال نيک گرفت. نفس ترجمه اين کتابها و تحقيقات حوزه خاورشناسی، فقر فرهنگی بسياری از مدعيان دانش و روشنگری را آفتابی می کند و روشن می نمايد که تا چه اندازه نظريات و فلسفه سازی های اين طبقه از نوع کلی گويی های بی محتوا و غير علمی و دراز گويی های بی حاصل و برخاسته از کج فهمی نسبت به نوشتجات خاورشناسان بوده است. نيازی به نام بردن نيست و مقصود من هم در اين نوشتار نقادی از روش اين مدعيان نظريه پرداز نيست، اما احتمالا مخاطبان اين يادداشت، تنی چند از اصحاب ايرانی و عرب نظريه پردازی تاريخی را می شناسند که نوشتجاتشان تنها برداشتی ناقص و يکجانبه از کتابهای مستشرقان درجه دو و سه است و بدون آنکه تلاشی برای شناخت منابع و نقادی تاريخی متون و بررسی اسناد داشته باشند، تنها هنری که دارند اين است که کتابهايی با عناوين دهان پرکن اندر باب نقد عقل عربی و ايرانی و يا نظريه انحطاط (بخوانيد: نظريه امتناع تفکر ) می نويسند و جالب اينکه در سرتاسر کتابهايشان يک ارجاع درست به يک منبع درجه يک و يا ارجاع به اسناد و کتابهای اصلی و نقد تاريخی آنها ديده نمی شود و تنها هوس نظريه پردازی های بزرگ و ارائه منظومه های فکری، اما فقير از حيث اتکا بر مستندات تاريخی دارند. براستی کدام يک از اين صاحبان انديشه های بزرگ و جهانی حوصله تحقيق به اندازه يک دهم آنچه مايکل کوک در کتاب خود درباره امر به معروف و نهی از منکر به زبان انگليسی ارائه داده است را دارند؟
مايکل کوک قصد ارائه نظمی نوين در انديشه و تاريخ نگاری و تاريخ نگری ندارد، اما به درستی دريافته است که نظريه حاصل تحقيق و تجربه است و بايد از جزء شروع کرد و به کل رسيد. ارائه برداشتی کلی از تاريخ و فرهنگ يک قوم، تمدن و دين همواره اين خطر را دارد که شما امکان دخالت بخشی مهم از واقعيت تاريخی را در تحليلتان خطاکارانه از ميان برده باشيد. البته شايد بتوان به اين دسته آدمها حق داد؛ نشستن و صدها کتاب و هزاران برگ سند و مطلب را خواندن و ورق زدن برای نوشتن مقاله و يا کتابی محققانه کار ساده ای نيست. باز هم در اينباره خواهم نوشت...
حسن انصارى
در چند دهه اخير به دليل رشد گرايشات ايدئولوژيک اسلامی در جهان عرب و ترويج انديشه های سلفی، مبانی رويکردی منفی نسبت به شرقشناسی نظريه پردازی شد و خيلی زود گسترش يافت.
نقد اصحاب خاورشناسی و مکاتب مختلف شرقشناسی از شيوه های يکديگر و نقاديهای علمی درونی نيز گاهی مورد استفاده اين گرايش ايدئولوژيک قرار گرفته و می گيرد. اينجا قصد پرداختن به داستان اين نوع نگرش انتقادی نسبت به شرقشناسی که از سوی نمايندگان گرايشهای احياء گری اسلامی به ويژه در جهان عرب ارائه شده است را ندارم. شايد بهترين گزارش از اين موضوع را تاريخ نگار انديشه رضوان السيد، در فصلی از کتاب سياسيات الاسلام المعاصر (چاپ بيروت) ارائه داده است. از ديگر سو ادوارد سعيد، منتقد ادبی نامدار فلسطينی الاصل چنانکه معروف است، در کتاب خود درباره شرقشناسی به انتقاد از شيوه معرفتی شرقشناسی در مواجهه با شرق پرداخت و با بهره گيری از مقوله "دانش و قدرت" و با وام گرفتن از فيلسوف و مؤرخ فرانسوی ميشل فوکو، به نقد بزرگترين نمايندگان خاور شناسی پرداخت. البته نقد او بی پاسخ نماند و هم از سوی شرقشناسان و هم از سوی پاره ای از روشنفکران مسلمان انتقاداتی به الگوی نقد او و نتايج آن مطرح گرديد. گاهی نيز نقدهايی بر شرقشناسان به دليل بی توجهی به دستاوردهای علوم انسانی و اجتماعی وارد شده، آن طور که فی المثل در کتابها و مقالات محمد ارکون، روشنفکر اصلا الجزايریِ مقيم فرانسه ديده می شود. امروزه نه خاورشناسی به آن معنايی که در سده نوزدهم وجود داشت، معنی دارد و نه شيوه فيلولوژی تاريخی تاب تحمل نقدهای جدی ای دارد که بر بنياد آن رفته است.
شيوه های شرقشناسی تحولات تازه ای را در نيم قرن اخير تجربه کرده است و هم اکنون گرايش آنتروپولوژيک در بسياری موارد جای شرقشناسی را گرفته است.
شرقشناسی بر پايه تصوير/تصاويری از شرق/غرب و تاريخ نگاری انديشه، فرهنگ و تمدن استوار بود که متناسب با تحولات علمی و فلسفی و سياسی سده نوزدهم باليد و مبانی فلسفی ويژه خود را داشت. شرقشناسی و اسلام شناسی در پی تحول در تاريخ نگاری علمی آمدند و متأثر از پوزيتيويسم سده نوزدهم بودند. تحقيقات قرآن پژوهی و حديث پژوهی و تاريخ نگاری انديشه دينی در جهان اسلام نيز به تأسی از تحقيقات در زمينه تاريخ نگاری و نقد متن کتاب مقدس در غرب ايجاد شد. امروزه همه اين بنيادها در معرض نقد قرار گرفته اند و حتی از نقطه نطر تحقيقات تاريخی و اسناد و مدارک، بازبينی بسيار يافته اند. با اين همه شرقشناسی و اسلام شناسی به فرهنگ ما خدمت بسيار کرده است. منظور من نوعی ارزشداوری نيست.
مقصود تنها تأکيد بر اين نکته است که اگر امروز شاهد رشد تحقيقات تاريخی در ميان تحصيلکردگان بومی در جهان اسلام هستيم، اين به دليل وجود سنت قوی شرقشناسی است. گرچه منکر اين نيستم که ما نيز سنتی از نقد متن را در تداوم سنت محدثان در نقادی متون حديثی و نقد متن محور داشته ايم که البته ريشه در غنای فرهنگ مکتوب در تمدن اسلامی دارد که تنها يک نمونه آن سنت وراقان و کاتبان است که خود پديد آورنده دانشی بسيار مهم در حوزه نسخه شناسی و کتابداری بوده است. کرمر در کتاب احيای فرهنگی که در پی نشان دادن نمونه رنسانس فرهنگی در عصر آل بويه است، به وجود اين سنت نقد توجه نشان داده است.
نگاهی به ادبيات محدثان و رجال شناسان و نيز سنت تدريس و تدرس در مدارس از يک سو و سنتهای اهالی فلسفه و منطق در عصر نهضت ترجمه و به کار گيری نسخه های صحيح و نقادی ترجمه ها و متنها که گزارش آنرا می توان در کتابهايی همانند همين کتاب کرمر و نيز کتاب تفکر يونانی، فرهنگ عربی ديميتری گوتاس ديد، مؤيد اين نظر است؛ اما البته سخن در اينجا فراتر از نقد به مفهوم سنتی آن است.اگر در اين يادداشت، ضرورتی برای پاسداشت سنت شرقشناسی می بينم به دليل آن است که تأکيدی داشته باشم بر ويژگيها و اهميت تحليل تاريخی و نيز توجهی به نقد گفتمانهای معاصر که هريک مدعی خلوصند، خلوص در تمامی ابعاد معنايی آن. متأسفانه عمده روشنفکران جوامع مسلمان، که طبعا يکی از ابزار آنها برای نقد قدرت و جامعه و فرهنگ لابد می بايست، آشنايی با تاريخ و ارائه تحليلی تاريخی از فرهنگ و سياست تاريخی باشد، نه بهره مند از سنت نقد در جوامع اسلامی اند؛ به اين معنا که در بيشتر موارد به کلی بيگانه با سنت نقد سنتی اند که در مدارس دينی و علمی ما قرنهاست که تداوم دارد و نه اينکه از ديگر سو، با دستاوردهای تاريخی خاورشناسان و مؤرخان غربی آشنايی درستی دارند. بی تعارف، بيشتر آنها اطلاع درستی از تحقيقات تاريخی و نتايج آنها در حوزه فرهنگ و تمدن و دينيمان ندارند و حداکثر با چند کتابی و نه درجه يک از اين حوزه آشنايی دارند. در سالهای اخير ترجمه کتابهای حوزه اسلام شناسی و ايرانشناسی در کشورمان و نيز در کشورهای عربی گسترش بی سابقه ای پيدا کرده است که بايد آنرا به فال نيک گرفت. نفس ترجمه اين کتابها و تحقيقات حوزه خاورشناسی، فقر فرهنگی بسياری از مدعيان دانش و روشنگری را آفتابی می کند و روشن می نمايد که تا چه اندازه نظريات و فلسفه سازی های اين طبقه از نوع کلی گويی های بی محتوا و غير علمی و دراز گويی های بی حاصل و برخاسته از کج فهمی نسبت به نوشتجات خاورشناسان بوده است. نيازی به نام بردن نيست و مقصود من هم در اين نوشتار نقادی از روش اين مدعيان نظريه پرداز نيست، اما احتمالا مخاطبان اين يادداشت، تنی چند از اصحاب ايرانی و عرب نظريه پردازی تاريخی را می شناسند که نوشتجاتشان تنها برداشتی ناقص و يکجانبه از کتابهای مستشرقان درجه دو و سه است و بدون آنکه تلاشی برای شناخت منابع و نقادی تاريخی متون و بررسی اسناد داشته باشند، تنها هنری که دارند اين است که کتابهايی با عناوين دهان پرکن اندر باب نقد عقل عربی و ايرانی و يا نظريه انحطاط (بخوانيد: نظريه امتناع تفکر ) می نويسند و جالب اينکه در سرتاسر کتابهايشان يک ارجاع درست به يک منبع درجه يک و يا ارجاع به اسناد و کتابهای اصلی و نقد تاريخی آنها ديده نمی شود و تنها هوس نظريه پردازی های بزرگ و ارائه منظومه های فکری، اما فقير از حيث اتکا بر مستندات تاريخی دارند. براستی کدام يک از اين صاحبان انديشه های بزرگ و جهانی حوصله تحقيق به اندازه يک دهم آنچه مايکل کوک در کتاب خود درباره امر به معروف و نهی از منکر به زبان انگليسی ارائه داده است را دارند؟
مايکل کوک قصد ارائه نظمی نوين در انديشه و تاريخ نگاری و تاريخ نگری ندارد، اما به درستی دريافته است که نظريه حاصل تحقيق و تجربه است و بايد از جزء شروع کرد و به کل رسيد. ارائه برداشتی کلی از تاريخ و فرهنگ يک قوم، تمدن و دين همواره اين خطر را دارد که شما امکان دخالت بخشی مهم از واقعيت تاريخی را در تحليلتان خطاکارانه از ميان برده باشيد. البته شايد بتوان به اين دسته آدمها حق داد؛ نشستن و صدها کتاب و هزاران برگ سند و مطلب را خواندن و ورق زدن برای نوشتن مقاله و يا کتابی محققانه کار ساده ای نيست. باز هم در اينباره خواهم نوشت...
حسن انصارى
الاشتراك في:
الرسائل (Atom)